همیشه اولین تصویر هایی که توی ذهنم از پایگاه یکم شکاری نقش بسته همراه بوده با عدد. یک جور کانتر های کم کننده تا رسیدن به یک صفر ِموعود.اولین روز سرباز شدن ام، همان شبی که تا نیمه های شب توی صبحگاه، روح تازه لگد مال شده مان مجالی می یافت برای تر شدن زیر آن باران ناگهانی تابستانی؛ این عدد ها بودند که تعیین کننده بودند. از 600=30*20 آغاز شد. ارشدی که 60 روز تا خلاصی همیشه از آن پادگان را داشت، با خنده و تمسخر از 540 روزی میگفت که زیر آلت مبارک ارشد باید سپری میشد تا رسیدن به صفر موعود.تا دوران آموزشی که سپری شد و برحسب یک اتفاق ماندنی شدیم در همان پایگاه و 540روز شروع شد.این عدد ها همیشه جزءجدایی ناپذیری از دوران سربازی بوده است.یک رسمی افتاده بود میان سربازها که بیست ماه تقسیم میشد به دو دوره سربالایی و سرپایینی.تا پایان ماه دهم سربالایی بود و روزها که چه عرض کنم ساعت ها دیر میگذشت و بعد از آن میافتادیم توی غلتک سرپایینی تا پایان بیستمین ماه.
الان یعنی امروز 28 اسفند 87 دقیقا 580 روز میشود که لحظه شماری میکنیم برای رسیدن به همان صفر موعود ِ دوست داشتنی و دست نیافتنی در این دو سالی که گذشت.نمیدانم اما هرچقدر که به این صفر نزدیک میشویم و شورفزاینده ای باید مارا سوق بدهد به سمت یک جور شادی بی اندازه اما ناخواسته به تدریج فرسوده شده ایم و دل ما بدون هیچ ذوق و شوقی تنها روزهای مانده را نگاه میکند که میگذرند و میآیند و تمام میشوند و تکانی هم نمیخورد،این دل ِفرسوده ما.
کوروش راحت بخواب!
ما بیداریم، دیگر 24 ساعته کار میکنیم و "امید" میفرستیم آن بالاها تا خدا را هم رصد کنیم. خدا مبادا غفلت کند و قبای بهشتی بر قامت دوزخیان بیاویزد!
ببینید چه کردند اینها
غزه میمیرد، تلویزیون پخش میکند چندباره ، ما احمق ها میبینیم و میرویم سراغ هم آغوشی شبانه مان زیر لحاف تکرار این سه دهه ای که گذشت!
آبشار موهایت که موج بر میدارند وقتی کنار پنجره باز نشستی و شکلات داغت را مزه مزه میکنی، دوست نداشتم جای شکلات بودم تا مزه مزه ام میکردی،هورت ام میکشیدی- تنها همان فنجان را میخواستم تا شیرین شوم، تا هیچ وقت نخواهم فکر کنم تلخی پشت پنجره هست تا برای درک اش خودم را تلخ نگه دارم.
تماشای ماشین های به گل نشسته توی شیب کوچه
کابوس دوباره این سفید لعنتی...
شاید تمام سیگار های شهر به تنها سیگار نیمسوخته لای انگشتان ِ سرباز شهرداری حسادت بکنند، چرا که اشتیاق لبهای پسرک به بوسه های ناشیانه و هولناک اش را درک نکرده بودند.
یک چیز مسحورکننده ای در این "همیشه" گفتن هاست که دوست دارم بشنوم از زبان کسی، یا بخوانم در متن کتابی.مثلا وقتی کسی میگوید همیشه همین طور هست یا فلانی در کتابش از زبان شخصیت اصلی مینویسد همیشه دوست دارم وحشی باشم! این واژه به قدری اعجاب ات میکند تو را، به قدری مصلوب اش میشوی و به اندازه ای شارژ ات میکند که حد ندارد به خدا.