تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

 مدت هاست با هر فیلتر شکنی می آیم باز هم وبلاگ غیر قابل دسترس است.کلافگی این روزهای آخر خدمت هم جمع میشوند تا تلاش زیادی برای یافتن نکنم.میماند زمین لم یزرع اینجا.با تعدادی از دوستان اینجا را راه انداخته ایم.وبگردی هایمان را به اشتراک میگذاریم.بدک نیست.برای دوستان علاقه مند ادبیات و داستان لینک های به روز به دردبخوری گاها پیدا میشود.

  نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:28  توسط امیرحسین  | 

سین هشتم....

                 سیم خاردار!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:53  توسط امیرحسین 

 همیشه اولین تصویر هایی که توی ذهنم از پایگاه یکم شکاری نقش بسته همراه بوده با عدد. یک جور کانتر های کم کننده تا رسیدن به یک صفر ِموعود.اولین روز سرباز شدن ام، همان شبی که تا نیمه های شب توی صبحگاه، روح تازه لگد مال شده مان مجالی می یافت برای تر شدن زیر آن باران ناگهانی تابستانی؛ این عدد ها بودند که تعیین کننده بودند. از 600=30*20 آغاز شد. ارشدی که 60 روز تا خلاصی همیشه از آن پادگان را داشت، با خنده و تمسخر از 540 روزی میگفت که زیر آلت مبارک ارشد باید سپری میشد تا رسیدن به صفر موعود.تا دوران آموزشی که سپری شد و برحسب یک اتفاق ماندنی شدیم در همان پایگاه و 540روز شروع شد.این عدد ها همیشه جزءجدایی ناپذیری از دوران سربازی بوده است.یک رسمی افتاده بود میان سربازها که بیست ماه تقسیم میشد به دو دوره سربالایی و سرپایینی.تا پایان ماه دهم سربالایی بود و روزها که چه عرض کنم ساعت ها دیر میگذشت و بعد از آن میافتادیم توی غلتک سرپایینی تا پایان بیستمین ماه.

الان یعنی امروز 28 اسفند 87 دقیقا 580 روز میشود که لحظه شماری میکنیم برای رسیدن به همان صفر موعود ِ دوست داشتنی و دست نیافتنی در این دو سالی که گذشت.نمیدانم اما هرچقدر که به این صفر نزدیک میشویم و شورفزاینده ای باید مارا سوق بدهد به سمت یک جور شادی بی اندازه اما ناخواسته به تدریج فرسوده شده ایم و دل ما بدون هیچ ذوق و شوقی تنها روزهای مانده را نگاه میکند که میگذرند و میآیند و تمام میشوند و تکانی هم نمیخورد،این دل ِفرسوده ما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:10  توسط امیرحسین  | 

 کوروش راحت بخواب!

ما بیداریم، دیگر 24 ساعته کار میکنیم و "امید" میفرستیم آن بالاها تا خدا را هم رصد کنیم. خدا مبادا غفلت کند و قبای بهشتی بر قامت دوزخیان بیاویزد!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 2:49  توسط امیرحسین  | 

ببینید چه کردند اینها

غزه میمیرد، تلویزیون پخش میکند چندباره ، ما احمق ها میبینیم و میرویم سراغ  هم آغوشی شبانه مان زیر لحاف تکرار این سه دهه ای که گذشت!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 15:56  توسط امیرحسین  | 

  آبشار موهایت که موج بر میدارند وقتی کنار پنجره باز نشستی و شکلات داغت را مزه مزه میکنی، دوست نداشتم جای شکلات بودم تا مزه مزه ام میکردی،هورت ام میکشیدی- تنها همان فنجان را میخواستم تا شیرین شوم، تا هیچ وقت نخواهم فکر کنم تلخی پشت پنجره هست تا برای درک اش خودم را تلخ نگه دارم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 22:54  توسط امیرحسین  | 

تماشای ماشین های به گل نشسته توی شیب  کوچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:30  توسط امیرحسین 

کابوس دوباره این سفید لعنتی...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:5  توسط امیرحسین 

شاید تمام سیگار های شهر به تنها سیگار نیمسوخته لای انگشتان ِ سرباز شهرداری حسادت بکنند، چرا که اشتیاق لبهای پسرک به بوسه های ناشیانه و هولناک اش را درک نکرده بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:14  توسط امیرحسین 

یک چیز مسحورکننده ای در این "همیشه" گفتن هاست که دوست دارم بشنوم از زبان کسی، یا بخوانم در متن کتابی.مثلا وقتی کسی میگوید همیشه همین طور هست یا فلانی در کتابش از زبان شخصیت اصلی مینویسد همیشه دوست دارم وحشی باشم! این واژه به قدری اعجاب ات میکند تو را، به قدری مصلوب اش میشوی و به اندازه ای شارژ ات میکند که حد ندارد به خدا.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:1  توسط امیرحسین