تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

 

ـــ مرتیکه های بی عرضه.نگاه کن از چشماشون میتونی بفهمی چه الاغ های شریفی هستن.این جماعت جالب نیستن یعنی نمیتونن باشن،وقتی به کار تن میدهند،حتی اگه سایر بدبختی ها رو هم تحمل کنند.چطور میتونند ادم باشن وقتی روحیه ی شورش و طغیان تو وجودشون قویترین انگیزه نیست؟تازه هر وقت نگاشون میکنی،اونها نمیتونن ببیننت.با تمام وجودم از بردگی و اسارتی که میخواهند در نظرم ارزشمند جلوه بدن،بیزارم.متنفرم.انسان محکوم به بندگی،که قادر نیست زنجیر پاره کنه، چقدر چندش اوره.اما این رنج همیشگی و زجر اورشون نمیتونه ترحم بیافرینه.نه نمیتونه.اونا چیزی نیستن که میگن.مدام حرف میزنن و سر میبرن.شگفت انگیزه که مخاطبینشونم اینو میدونن اما از این خرفتی شون لذت میبرن و مهر تایید میزنن.بیزارم از همتون.پس چرا اطرافم و پر کردید عوضی ها؟

 

ـــ آه خدای من کاش میتونستم همینطوری که در چشمان حسرت بار پسرک هیز زل میزنم قطر گردنشو اندازه کنم و هم سایز اون طناب دارش و از بازار تیمچه طناب فروش ها بگیرم و وسط متروی توپخونه خوشبختش کنم.واقعا خوشبخت میشی عوضی که راست میکنی میایی تو مترو و فکر میکنی هیشکی نمیفهمه که میچسبونی ماتحت دخترکان بینوا.من به شدت فزاینده ای عصبی میشم زمانی که این صحنه های رقت بار ومیبینم.دیروزم این اتفاق افتاد و از جیبم پونزده هزار در اوردم و روکردم به پسرک و گفتم با این میتونی بدون حجاب و هاله تا ته بکنی و مجبور نباشی تو مترو در ملت بمالی.خاک بر سر هیچی نگفت اما با سیلی دخترک بینوا روبرو شد و هجوم مردان مثلا با غیرت که حتما باید کار از کار بگذره تا غیرت اسطوره ای شون تکونی بخوره.تا جون داشت کتک خورد وبا اردنگی انداختنش بیرون.البته قابل تصوره شب هنگام در محفل دوستان با افتخار و سینه ستبر از کردن یک دختر در مترو چه ها گفته نمیشه و چه چشمای حرومزاده ای که از شدت هیجان و خوشحالی برق نمیزنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 11:38  توسط امیرحسین  | 

کلافه ام.چرا دیشب اونطوری شد؟ای خدای ستمگر چرا دوستمون نداری؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 16:2  توسط امیرحسین  | 

  چند ساعت دیگه بازی شروع میشه.هرچقدر سعی میکنم به خودم بقبولونم که مکزیک از اما قوی تره و احتمال بردش زیاد دلم راضی نمیشه.دلم روشنه امروز میبریم.گور پدر واقع نگری و منطق و روی کاغذ و....ما همیشه غیر قابل پیش بینی هستیم.ما همیشه تخمی میبازیم و شجاعانه میبریم.بذار رویا پردازی کنم.میخوام حریف بعدی و در دور بعدی مشخص کنم.-هلند راحتتره.-بذار تصور کنم که ما برنده ایم.بذار اینطور بشه.مگه واقعیت چیه؟دنیایی مسخره ای نیست که دیگران به ما یاد دادن؟بذار یکبار هم که شده مالیخولیایی به قضیه نگاه کنیم.ما برنده ایم حتی اگه بگن باختی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 15:58  توسط امیرحسین  | 

 امشب چقدر خندیدم به مسعود .از ته دل قاه قاه هایی  سر میدادم که حتی دندون قروچه های های بابا و از ان شدیدتر حضور پسر عموی پزشک و فوق العاده جنتلمن نیز مانع این دل ضعفه رفتن های پشت سرهم و گاها بی دلیلم نمیشد.میخندیدم و به کوچکترین رفتارش ایراد میگرفتم و سوژه ای دست و پا کرده،بارها تکرار میکردم تا از خجالت انار له شده شود.سر نگرانی از جراحی فردا صبحش که قرار بود سر طاسش رو با موهای پشت سر صفایی دهد چه متلک ها  که بارش نکردم  و...

چند شب پیش بود تازه از یزد برگشته بودم و حال و هوای عاشقانه ای داشتم که بعد از شام با بابا حرفم شد و تا اومد شروع به نصیحت و ارشاد و صراط مستقیم بکند چنان نطق کوبنده ای-اون هم یکساعت تمام-کردم و تمام کاسه کوزه ها رو سر مسعود خالی کردم تا به امشب که تصور میکردم تمام مشکلات و درد های مادرزادی و غیر مادرزادی  همه نشات گرفته از اون شب شوم چهارده فروردین 82 است.لحظه ای که مقابل هم به فاصله نیم متر ایستاده بودیم و بیتا بیرون از اتاق تنها میگریست و زار میزد.هنوز چهره ی سرخش در خاطرم مونده،لب هایش بنفش،چشم هایش بنفش،دستان و پاهایش وحتی فریاد هایش هم بنفش بودند...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:19  توسط امیرحسین  | 

  دیگه بسه از اینور به اونور پریدن،دفتر چه خاطرات و روزمرگی هایی که هیچی نداره جز زندگی کردن و تق تق میکوبم فرق سر کیبورد.بالاخره بعد از ور رفتن های بسیار تونستم ارکات و باز کنم.فرستادن چند تا پیغام و دیدن پروفایل های بچه های دانشگاه.بی اختیار چند ساعت میگشتم.پای هر صفحه ای که میرسیدم یه دنیا خاطرات چرک و بامزه پشتش پنهون.زندگی کرده بودم با این ارکات.روزگاری چندین ساعت از وقتم پای اون سپری میشد و این ارکات انسان های زیادی و جلو راهم گذاشته بود.یاد شبی که بیانیه رو قرار بود پست کنیم افتادم.برای مطلع کردن هم دانشگاهی ها یه شبه با 60،70 نفر اشنا شدم.حتی این بیانیه پر شور مجبورم کرد از نفرت به خیلی ها بگذرم و به خاطر دانشگاه و اتحادی که شدیدا نیاز بود دوستی عمیقی با اونها داشته باشم.-حداقل تو ظاهر-عجب شبی بود.مهدی بود و علی و من.یکی مینوشت و دیگری میرید تو نوشته های اون.این وسط تک افتادن معادل بود با تسلیم.واقعیت مرده بود.رویا بود که جولان میداد وحسرت های همیشگی مون و کم رنگ کرده بود.باور کرده بودیم که زمانی است برای بریدن.برای بریدن این بغض سه ساله وزجر آور.شور غوغا میکرد.یادمه اون زمان ریش هام و چند ماهی نتراشیده بودم ، شاید صورت افکار را منعکس میرد.حرف دیگری نبود برای گفتن جز از بیانیه.مغرورانه پیش میرفتیم.غرور اولین گفتن زیبا بود.اولین جرقه در سیاهی همواره زیباست.مخصوصا که سال ها میشد این سیاهی کهنه شده بود.مثل دیشب .بعد از 4،5 سال با اخوی بزرگه رفتیم استادیوم بدرقه تیم ملی.وسط های اتیش بازی برای نموندن در ترافیک سنگین اطراف استادیوم بلند شدیم برگردیم.قیر تو هوا پخش کرده بودن.ترقه ها پشت سر هم تو اون سیاهی میترکیدن و آسمون و رنگارنگ میکردن.تصور کن اگه اسمون بی ستاره هم باشه این ترقه ها ی زود گذر چه جلوه ی خوشایندی دارن.افسوس که این جرقه ها رو کسی ندید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 14:30  توسط امیرحسین  |