ـــ مرتیکه های بی عرضه.نگاه کن از چشماشون میتونی بفهمی چه الاغ های شریفی هستن.این جماعت جالب نیستن یعنی نمیتونن باشن،وقتی به کار تن میدهند،حتی اگه سایر بدبختی ها رو هم تحمل کنند.چطور میتونند ادم باشن وقتی روحیه ی شورش و طغیان تو وجودشون قویترین انگیزه نیست؟تازه هر وقت نگاشون میکنی،اونها نمیتونن ببیننت.با تمام وجودم از بردگی و اسارتی که میخواهند در نظرم ارزشمند جلوه بدن،بیزارم.متنفرم.انسان محکوم به بندگی،که قادر نیست زنجیر پاره کنه، چقدر چندش اوره.اما این رنج همیشگی و زجر اورشون نمیتونه ترحم بیافرینه.نه نمیتونه.اونا چیزی نیستن که میگن.مدام حرف میزنن و سر میبرن.شگفت انگیزه که مخاطبینشونم اینو میدونن اما از این خرفتی شون لذت میبرن و مهر تایید میزنن.بیزارم از همتون.پس چرا اطرافم و پر کردید عوضی ها؟
ـــ آه خدای من کاش میتونستم همینطوری که در چشمان حسرت بار پسرک هیز زل میزنم قطر گردنشو اندازه کنم و هم سایز اون طناب دارش و از بازار تیمچه طناب فروش ها بگیرم و وسط متروی توپخونه خوشبختش کنم.واقعا خوشبخت میشی عوضی که راست میکنی میایی تو مترو و فکر میکنی هیشکی نمیفهمه که میچسبونی ماتحت دخترکان بینوا.من به شدت فزاینده ای عصبی میشم زمانی که این صحنه های رقت بار ومیبینم.دیروزم این اتفاق افتاد و از جیبم پونزده هزار در اوردم و روکردم به پسرک و گفتم با این میتونی بدون حجاب و هاله تا ته بکنی و مجبور نباشی تو مترو در ملت بمالی.خاک بر سر هیچی نگفت اما با سیلی دخترک بینوا روبرو شد و هجوم مردان مثلا با غیرت که حتما باید کار از کار بگذره تا غیرت اسطوره ای شون تکونی بخوره.تا جون داشت کتک خورد وبا اردنگی انداختنش بیرون.البته قابل تصوره شب هنگام در محفل دوستان با افتخار و سینه ستبر از کردن یک دختر در مترو چه ها گفته نمیشه و چه چشمای حرومزاده ای که از شدت هیجان و خوشحالی برق نمیزنه.
