تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

تو زندگی گاهی کم می آری حرف بزنی.هرچقدر هم هندل میزنی راه ندارد.قفل میشوی .دیده ای بعضی اسب ها چه لجبازانه میخ زمین میشوند و قدمی جلو نمیروند.آن وقت است که برادرزاده 6ساله ات با عشوه بچگانه و معصومانه اش بپرسد "چرا مامانا بعد از عروسی مریضی میگیرن که بابا ها نمیگیرن؟".
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 0:54  توسط امیرحسین  | 

از رنگ فسفری شان خبری نیست.چرک ومچاله مثل استفراغ داغ یا شاید املت های مخصوص بابا که همه چی رنده شده،زود به زود به خوردمان داده میشود و دو مرد جوان و سبیلو و موهایی به رنگ ِکود ِحیوانی.زیاد تف می اندازی پسرک.تف هایی لزج و شور که کثافت را حواله آسفالت های لیس خورده ِشب قبل میکند و نمیداند لیسیدن سختتر از کمانه کردن تف های آبداراست.تایتانیک حتما فیلم خوبی است که بالاخره "رز" تف انداختن را توانست یاد بگیرد."تا حالا طعم فقرو چشیدی؟"مهدی گفت و پقی زدیم زیر خنده!نارنجی رنگ مسخره ای نیست،بی تفاوت مثل هویج،روشنفکرانه مثل حاشیه ی کتاب"ما چگونه ماشدیم؟" زیبا کلام یا حتی تهوع آور مثل شله زردی که نمیدانم چرا زرد نیست و نارنجی.همه میتوانند نارنجی برینند.همه میتوانند نارنجی ببینند و نارنجی بخورند.اما نارنجی پوشیدن کار هر کسی نیست حتی خبرنگار واحد مرکزی خبر در گشت و گذارهای شبانه اش. دلم میسوزد برای نارنجی های کزکرده خرابه ی روبرویی.رنج و خارش موهای کرک بسته ی رنگ ِکودی.صدایی از روبرو نمی آید.ضیافت ماشین های بی چرخ و پرادونشین های بی سر.هوا خنک تر شده و درها بی اختیار کوبیده میشوند.یک لیوان آب خنک از گلویت پایین میرود.مست و خوابیدن حشر گلو.نارنجی.در همین حال ها است که عمه می میرد اما مامان راه افتاده بود.عمه،نارنجی،دهاتی که دیگر نبود.خاطره های کودکی و لباسم که نارنجی نبود.میرزا-می گویند پسرش-عبایش را به سرگذاشت،هواپیمای بریتیش اِیرویز به زمین نشست.عروس پوزخند زد و چال شد وسط سالن 200 نفری که آراسته به گل های نارنجی یخ زده بود...عمه بزرگ شده دهات بود ولی به طرز عجیبی تنبل بود.یک ربع می کشید نشسته،پخش رختخواب شود.رویا،شوخی شوخی شوخی...زمان مرگش که رسید باز هم تنبل بود.تنبل مرد.سکته را که قورت داد سه هفته طول کشید تا هضمش کند درست مثل خوابیدنش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 2:51  توسط امیرحسین  | 

وشروع میشود.پسری چاق با موهای کم پشت و پیراهنی که به تنش زار میزند کنج کافه را انتخاب میکند.همیشه ولیعصر جای خوبی برای کافه نشستن است.تعرق و گرمای بیهوش کننده.بیزار از باد مصنوعی کافه.دانه های عرق سرسره بازی بی محابایی را شروع کرده اند در متن چربی های ورم کرده .ترک میخورد.او هم نشسته بود،چاق همانطور که میشد حدس زد.دنیای درون لیوان کاغذی را زیر فشار دستان گوشت آلودش جاه طلبانه ورانداز میکرد.تقدیر را برای خود می خرید..... یک وجب دیگر دستش بالا میرود،گوشه چشمی به پسر چاق می اندازد.بی بخارتر از آنست که چشمانش از حدقه در آید.میفهمد و رها میشود.سر میخورد روی شلوار دخترک و تصویر خاک خورده سمت مایاکوفسکی میرود."مهرجرد"ساعت 10 شب.سید امیر با آن قیافه ی حق به جانب و موتور قرمزش که مسافت را لگد مال میکرد.... -آقا دلستر لیمویی تو بساطتون نیست؟ -نه به جاش آبلیمو براتون می آورم....آبلیمو بخورد تو فرق سرت و تمام کافه چی های دنیا... پاریس و رم و وین. نویسنده را می بیند.همانی که کتابش را تا صفحه ی 89 سطر پنجم خوانده است.چاق است با ریش های قرمز و فرفری بلند.وجغد روشنفکران تمام عالم بر روی شانه هایشان میخ نمیشوند مثل طوطی های دریانوردان.واقعیت تقلا میکند و چشمان نویسنده چاق به بازی گرفته میشوند.آفتاب زیادی پایین آمده و له له زدن پسرک چاق را به تمسخر به زمین و زمان نشان میدهد.آسمان ریسمان بافیدن هم به درد کوندرای بیکار یا شایدم آندره برتون فقید و معشوقه ی جوانش میخورد تا کوچه پس کوچه های پاریس را به هم بدوزند تا شاید به آرامش برسند،آیا به راستی آرامش چیزی جز حقیقت خالص نیست؟نگاهی دیگر و چهار فصل ویوالدی.اما نه،هنوز انریکه پشت به پشت هوار میکشد و خبری از بازی احساسات نیست.-شما چه نوع موسیقی گوش میدید؟-بسته به وضعیت روحی که دارم موزیک های متنوعی گوش میدم.-چی مثلا؟-غمگین باشم رضا صادقی،شاد آرش.دخترک نفس عمیق را مجسم میکند،آدما رو از رو موزیکی که گوش میدن طبقه بندی میکنم.منزلت،نقش و افسون رنج آور جامعه شناسی.پله های پاساژ یکی یکی پایین میروند و انتهای راهروی اول کافه ی سمت چپ محل استقرار ارتش تازه صلح کرده که تا دقایقی پیش ترکیب بندی صورت یکدیگر را به استهزا کشیده بودند،میشود.دست ها در یکدیگر گره میخورند.ذهن پسرک چاق گره میخورد به سرطاس میشل فوکو،آخربه پست مدرنیسم معتقد بود یا نه؟ نگاه ها سر ذوق می آید و ساکسیفون نواخته میشود.خبری از آوازخوانان سیه چرده پاریسی نیست.میشود افسوس نخورد از رنجی که میبریم.پسرک چاق خودش را جمع تر میکند.آتش.هالوژن ها روشن.ویترین را بچینید.رقص آبی در خلایی که نیست.دود می تازد.سوزش چشم وزندگی همان است که بود.خط خطی.درست مثل عکس تازه و داغ جوانک ناکام پشت پراید نوک مدادی که مارپیچ مارپیچ ترافیک کشنده عصرگاهی چمران را سینه خیز طی می کند. -راستی آقای کافه چی تا یادم نرفته صندلی هایتان زیادی کوچیک نیست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 3:58  توسط امیرحسین  | 

    وزنم زیاد نمیشود.فرصت زیادی هم تا وزن کشی ندارم.پنگوئن پشمالویی شدم که یه ریز دهنش میجنبد. تنها سه کیلو کم دارم. اما جون به سر میشم تا به وزن ایده ال برسم.حالم از غذا به هم میخورد. ویار دارم در حد تیم ملی.ولی پوست کلفت تر از این حرفام و به قول یکی از مشتری های مغازه، غذا که میبینم دست و پام میلرزد!تناقض مسخره ای است اما وجود دارد.هم از غذا لذت میبرم هم زجر میکشم.با این حال کار خودم و میکنم و تا حد خفگی میخورم تا شاید دوسال بیگاری نکشم و آزاد هر غلطی خواستم بکنم.شاید درسم و بخونم شایدم دنبال نون بیفتم.این روزا بازار زیاد میروم.مسعود حال خوشی نداره و کمک دست محمود میروم.کل هفته را از8 صبح تا 7 شب بیرون بودم.130 کیلو رو مرتب از این ور به اون ور کردن دهن هر بنی بشری را یه دور کامل ...میکند اما خوب عادت کردم.از رو هم نمیرم و پیراهن و از رو تیشرت میپوشم تا حسابی زجر بکشم.از رو صورتم یه ابشار راه میفته و سیل اسا شرشر عرق میریزم.هیچی بدتر از عرق ریختن و شور شدن صورت و گردن ادم نیست. بی اندازه متنفرم .ولی لا مصب من عاشق خوردنی های کثیف بازارم.از شربت های تگری اب لیموش و خاک شیرهای وحشتناکش و بامیه های دراز خوشمزش-که بی صبرانه چشمک میزنه برای رفتن تو دهن-  تا ته چین های شرف الاسلامی و ژامبون های چهارسو وشیشلیک های مسلم.اصولا غذا خوردن تو این موقعیت خاص به من اعتماد به نفس میدهد .قسمت زیادی از رفت و آمدم به مترو برمیگردد.قبلا ها زیاد دید خوبی به این قطار زمینی نداشتم و بیشتر برام یه شوخی بود.حتی تابستان سال پیش که هرروز این مسیر و می آمدم به قدری از مترو متنفر بودم که راضی میشدم روزی دو هزارتومان پول به موتور-تاکسی های سر بازار بدم تا منو بیارن در خونه و از مترو دوری کنم مبادا دید متفکرانه ام رو از بین ببره!آخر اعتقاد داشتم مترو تنها به درد آدمک های زرد_یه چیز تو مایه های نشریات  زرد_میخوره که فله ای اینور و اونور میبرتشون و اونها هم خوشحال از این لطف عظیم خایه های مسئولان را تا عرش اعلی میبرند.اما حالا مترو بیشتر برام یه جور سرگرمی بامزه شده که تراکم بالای ادم هاش هم مانع لذت بردن از این سرگرمی مجانی  نمیشه.محاله هم صحبتی پیدا نکنم و سعی نکنم که  سر کارش بذارم. سعی میکنم در چهره هاشون نشانی از دلمشغولی شان پیدا کنم.بیشترم رو مخ سن بالا ها راه میروم و یه بند حرف مفته که بارشون میکنم.بالاخره دلمشغولی اصلی ما در مترو هم جز این نیست.کتاب و روزنامه که نمیشه خوند چون ملت تو همدیگه وول میخورن و اجازه بردن کتاب و جلوی صورت نمیدهند.ساکت هم که بایستی افسردگی عمیقی نازل میشود.نمیدانم این مترو چه خاصیتی داره که از وقتی پاهاتو میذاری داخلش تمام غصه های زندگی ات و عوالم بشری و غیر بشری جلو چشات رژه میروند و محکوم میشوی به افسرده شدن.خصوصا صبح های زود این افسردگی هجوم بیشتری دارد و غیر قابل اجتناب میشود.خلاصه که این یک هفته ای که گذشت خیلی انرژی وا دادم.شب ها جنازه میرسیدم خونه اما تا 3،4 خوابم نمیبرد و با کتاب ها ور میرفتم و صبح زود گورم و گم میکردم تا مبادا  یه از خدا بیخبری  انگشتری از مغازه کش نرود.

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 20:8  توسط امیرحسین  |