تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

نه،این دفعه مثل همیشه نیست!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:48  توسط امیرحسین  | 

سوزشی عمیق زیر قفسه سینه ام ،نه این بار لازم نیست داد بزنم یا جیغ بکشم و ان را با ضجه و ناله وشکوه همراه کنم.شاکی ام از شرق که تیتر بالا می آورد:" اکبر محمدی بعد از نه روز اعتصاب غذا در زندان اوین درگذشت".مچاله می اندازم ته ماشین.آخرین سرباز سفید را لای انگشتانم میگذارم.برای چی؟از ترسو بودن خودم میخواهم آب بشوم بروم ته زمین.مردک 130 کیلوویی خرفت آشغال بزدل.سرنوشت همان طوری میشود که نباید بشود.به همین آسانی.اکبر مرد مثل صدها نفری که در همین نهران جان میکنند و به آغوش خاک میروند.چه فرقی میکند.همه میمیرند.چه با سکته در بیمارستان صد هزار نفری چه کنج سیاهچال رقت انگیز اوین.بالاخره مرده،مرده است.سهمش همانقدر است که قبلا به دیگران هم داده اند.نفرین به اوین.حقارت تمام وجودم و بلعیده و اراده ای که نبود.آه خدای من.چقدر پستم واکبر مرده است درست مثل همه مردگان.آی مردم به خدا حماقت نبود.انسانیت بود.شرافت...من جا زدم.این درست است.من جا زدم که با یک تهدید و کتک و آن حکم بی ارزش حکم قتل اکبر را صادر کردم.من بودم که خانواده را بهانه اعمال وقیحانه و بی شرمانه خود کردم و سرم پایین افتاد.من زنجیر نگسستم... اکبر دهانش را دوخت.آسمان پرت شد بغل مرداب و لجن در هوا به رقص مشغول شد.لجن دیدم.لجن شدم. لجن به حرکتم واداشت و در آخر لجن ماتم کرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 1:50  توسط امیرحسین  | 

واژه ها را تکفیر کرده ام تا مبادا از دل همخوابگی شان،جملات متولد شوند.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 3:8  توسط امیرحسین  | 

جاده روبرو. ماشین و آتش که پشت به پشت زده میشود.هوا می سوزد،ماشین داغ میکند.امتحان تازه تمام شده است.دستمالی کردن گزینه ها با پیرمردانی که بوی مرگ میدهند.بوی متعفن احمدی نژاد راه به راه دانشگاه را تسخیر کرده است.آقای دکتر روزگاری ترافیک درس میداد.روزی میرسد که برخلاف همیشه از علم به قدرت پل میزند.از دانشگاه و علم چیز ی جز نام پاستور باقی نمی ماند.به دانشگاهشان که آمد رنگش به کبودی میزد.سخنرانی،انتخابات،انجماد تعفن در بینی. سوال ها را که پرسیدند،ترافیک شد.آن یکی آمد و-سوال کننده- را از جلسه اخراج کردند.او که آن روز صندل قهوه ای لا انگشتی به پا داشت و در آن سالن بزرگ هیچ صندلی برایش پیدا نشد،صدو نه روز بعد اخراج شد.اخرج،یخرج،اخراج. استارت زد.ماشین فشار زیادی را تحمل کرد.غر میزند،خاموش میشود.رشوه میگیرد.استارت زد.چشم ها خواب را التماس میکنند.لب ها در پی انگشتان باز شده گرد میشوند.آتش میزند.آسمان پایین می آید،ذوب میشود و بالا میرود.تصویر یک سنگ قبر در ذهن جان میگیرد.پرتاب میشود به ذهن آن یکی و تصویر مه آلود در خیابان ها میچرخد."تن تو ظهر تابستون و به یادم میاره"....جاده روبرو.پدال گاز به خس خس کردن افتاده است.آتش.آب معدنی های خنک سینه را نوازش میدهند.عطش برای دیدن یک قبر در روستایی دور افتاده.قبر،خاطرات،فراموش نمیشود."ما هی خسته من بذار تو دریا بمونه" حراست آستان جلویت سبز میشود.مردان چاق با ته ریش هایی چسبیده به صورت گوشت آلودشان.چشم بند،پیکان کرم،خیابان کوهسنگی.زمستان بود.خیس عرق میشوی زیر فشار دستانشان.چشم بند باز،زیرزمین تعفن ناک و بازجوی گند اخلاق می آید.مشت می آید.رد نمیکنی.بالاخره آنها میزبان هستند و تو میهمانی.مناسب نیست دستشان را رد کنی.بعدی پشت بندش میرسد.گیج میشوی.حرفهایی هستند که دوست نداری بشنوی،پس نمیشنوی."...از پنجه تقدیر من کی رهایم....ای که تو دادی جانم...گو به من تا کی بمانم...ادمی چون ادمک...مخلوقی سرگردانم..." حکم هنوز صادر نشده بود.سرگردانی و میخ شدن به آدم هایی که رذالت ازچشمانشان حلق آویز شده بود.خانه مرتب نبود.سکوت کالبد ساختمان چهارده طبقه را به تسخیر خود در آورده بود و ترس از وجب به وجب آن بالا میرفت.ذهن مدام میان خانه و دانشگاه در حرکت بود.فریدون فریاد میزد.خانه پر میشد از "غم تنهایی اسیرت میکنه...تا بخوای بجنبی پیرت میکنه"حکم زده شد.اخراج میشود.اخراج شد.تنها نیست.رفیق اینجا هم تنهایش نگذاشته است.باهم بزرگ شدند،شعر خواندند و اخراج شدند.حالا کنار هم جاده را میشکافند،هرچند چاق باشند و سینه هایشان نشانی از مرگ به خود داشته باشند."می خوام دیگه رها بشم... صادق و بی ریا بشم...زمینم و شخم بزنم...نه بد بشم نه خوب بشم." جایی بین "اشتهارد" و "بوئین زهرا" سمت چپ.جاده تازه آسفالته.سمت راست خاکی،میپیچد و خاک به گرمای شاش عادت دارد.ماشین نفس نفس میزند،آخر به هوای زیادی تجاوز کرده است.گلو بینی ِبیابان را به خاک مالیده است.آب داغ است.پاکت های خالی میان خارهای بیابان رها میشوند."یه مرد بود،یه مرد"فرهاد با صدای گرفته میخواند.فریدون زنده میشود.رفیق میگوید سنگ قبرش شبیه گیتاری است به رنگ قرمز کبود.خودش وصیت کرده بود که اینجا دفنش کنند.دهاتی دور افتاده،پرت وسط بیابان.ساکنانش به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسد. "واسه رفتن دیگه دیره...تن من اینجا اسیره" قبر فریدون دویست متر بالاتر از خانه های دهاتی های "قرقرک" است.ماشین را راه نمیدهند.ملک شخصی است.گورستان؟ ناسزاست که زیر لب حواله ی دهاتی ِ صورت سوخته ِ سبیل حنایی میشود.سربالایی،آتش و آبی که مزه شاش میدهد.گورستان هشت نفر را بیشتر نبلعیده است.با این حال در کنار برکه ای کوچک وسط بیابان جلوه ی زیبایی دارد.چند نفری برکه را برای تفریح انتخاب کرده اند.کودکی لخت مادرزاد زلالی برکه را با شاش خود زلال تر میکند!مادرش با نگاه عجیبی غریبه ها را قورت میدهد.از سنگ خبری نیست.از آن همه عظمت تکه ای به اندازه کف دست پهن گورشده است.نه نامی،نه نشانی.تنها با خط کج و معوجی روی تکه سنگ سفیدی نوشته اند:"فریدون فروغی" تنها آمد.تنها زیست.تنها رفت.و چه خوب جایی برای مردن پیدا کرد. "من از تبار پاک آریایی...قشنگترین قصیده رهایی"
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 2:21  توسط امیرحسین  |