تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

 

  بار تمام رنج هایش را از صبح خروسخوان تا نیمه های شب با خود حمل میکند.اندکی که باد میخورد پقی میزند زیر گریه.گریستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 1:49  توسط امیرحسین  | 

 

  چند روزی این افسردگی مثل بختک به جانم افتاده بود.دل پیچه هم به دنبالش راه به راه داشت من را یک تنه آب میکرد.چیزی که در این موقع یعنی چند روز مانده به کمیسیون پزشکی نظام وظیفه بدترین شکل زجرکشی بود.میدانم که همه تقصیرها از خودم است.مدام حسرت روزهای گذشته را میخورم.کرم دارم تمام لحظه ها به مرور رویداد های گذشته سپری شود.روزهایی که گرچه در زمان خودش پشیزی برایم نمی ارزید اما حالا برایم مقدس تر از هر زمانی است.گرچه جر و بحث با دیگران بر سر چرایی رفتارهای گذشته هم مزید علت شده بود.این چند روزه به گمانم شیره تمام رنج های گذشته را به یکباره در حلقم فرو ریخته بودند  و آهسته خیابان های شهر را برای رهایی از سایه هایی که مدام بر تردید هایم می افزودند طی میکردم.بی گمان نعش شخصی را بر آسفالت های داغ میکشیدم که گرچه با پای خود تا بدین جا آمده بود اما درکی از حال،از درختان سایه انداخته بر پیاده روهای سنگفرش شده نداشت.همگی خیال بود.توهم بود از چیزی که مدام جا پایش را پر میکرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 1:46  توسط امیرحسین  | 

 

         قضیه پیدا کردن کارفعلا تا اطلاع ثانوی مسکوت ماند تا پیشبینی های لازم در موردش انجام شود.پس فعلا زنده باد بیکاری! اما بیکار بیکارم که نه،البته اگر بهش بتوان گفت کار.صبح تا شب کتاب میخونم و ککم هم نمیگزد.این روزا تمرکزخوبی دارم برای خواندن هر نوع کتاب جدی و فلسفی و پیچیده و بی در و پیکر.نمیدانم از کجا به فکر بیکارم رسید که دوباره سراغ "نادیا"ی ِبرتون و پیچ و خم های سورئالیستی خفه کننده اش بروم.بار اول که خواندمش نه تنها هیچی دستگیرم نشد که به حد فزاینده ای ذهنم به درک رفت.اما مرتبه دوم به بی سبکی رمان و جملات غیر قابل پیش بینی که گویی نویسنده هر جا راست کرده ازفلان جایش جمله در آورده و خاطره تعریف کرده عادت کردم و لذتش را بردم.اما کتاب بعدی از کولاکوفسکی تازه کشف شده بود."درس هایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ" که دوجلدی است با زبانی ساده و در درس هایی کوچک به تحلیل موضوعات مختلفی از جمله قدرت،فضیلت،خشونت و... پرداخته است.مباحثی که نویسنده پیر لهستانی به آن میپردازد با مثال های به دردبخورش از زندگی شهری حاضر و پیوند آن با فهم عمومی مخلوط شده است."سرخی تو از من"سپیده شاملو هم بد نبود.شباهت های زیادی به چراغ ها را خاموش میکنم زویا پیرزاد داشت.بدبختی بزرگی که این نویسنده های زن دارند اینست که در پروراندن شخصیت های مذکر هیچ تبحری ندارند و مردهای کلیشه ای به خورد مخاطبانش میدهند که هیچ،تازه بعضی ها هم به سیاق شاملو جهت کلیشه زدایی چنان تیپ های عجیب و غریب و باور نکردنی از مردان میسازند که با تصوری که از آدم های این شهر داری بسیار تفاوت دارد.ضمنا شماره آخر مجله "هفت"هم که پرونده ای در باب همین کتاب دارد به درد نمیخورد.بیشترنصیحت های پدرانه در آن است تا تحلیل های قوی و مربوط به ساختار و محتوای کتاب."میرا"ی کریستوفر فرانک با ترجمه ی زیبای لیلی گلستان کتاب متفاوت و خوشمزه ای بود.قصه ی ادم های تربیت شده ای در دنیایی شیشه ای که همه چیز آدمهایش در جلو دید حکومت است.چند وقت پیش هم شنیدم با تجدید چاپ آن مخالفت شده است.بالاخره"عاشقیت در پاورقی"راهم از یکی از بچه ها گرفتم و خواندم.غیر از دو تا داستانش بقیه شان به درد جرز لای در هم نمیخورند."همیشه قهوه رو تلخ میخورم"برای فری رزجمالی.داستان های زنانه.تحلیل های یکطرفه و این فمینیست بازی رویایی زنان بدبخت.البته داستان مرد شکلاتی قابل تحمل تر از بقیه بود.اولین بار کتابی از مصطفی مستور به اسم "حکایت عشقی بی شین بی قاف..." گیرم آمد.افتضاح.با ان سوژه های ابگوشتی و رنگ و لعاب دار بی محتوایش.این مرد شرف ندارد این داستان های آبکی را به خورد ملت میدهد؟تازه کلاس داستان نویسی هم میگذارد مردک با آن ادعاهای روشنفکرانه اش در روزنامه ها.از بین کتاب های کهنه و خاک خورده بابا هم "شناسایی و شکار جاسوس"پیتنر رایت را خواندم.خاطرات جاسوسی انگلیسی از دوران جنگ جهانی دوم  تا سرنگونی کمونیست ها.راحت الحلقوم  بود.همین."آزاده خانوم و نویسنده اش"رضا براهنی.براهنی را بیش از هر نویسنده ایرانی دوست دارم به خاطر شاهکارش"رازهای سرزمین من".اما با این کتابش از همان صفحه ی اول مشکل داشتم و نیمه کاره ماند چون آقا رضا خیلی پست مدرن تحریر کرده بودند که از ادراک من به دور بود.به خاطر چند لایه بودن کتاب تمرکز میخواست که این آخری ها همه خرج بقیه شده بود. کشف جدیدم هم"مرگ قسطی"فردینان سلین است.صد صفحه از هشتصد صفحه تا امروز خواندم عجیب حالی دست داد.به قول روهام مزه مزه میکنم زیر زبانم بعد قورتش میدهم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 1:55  توسط امیرحسین  | 

   باورت میشود اگر تو نبودی دیگر دخترکان بینوا و پسرکان دل نگران چگونه امید به رسیدن معشوق  خویش را در دل زنده نگاه میداشتند؟باورت میشود اگر تو نبودی این آدمهایی که ژست همه چیز فهم را به خود میگیرند در مواجهه با مخالفانشان چگونه از حربه ی تو استفاده میکردند و آن گاه شاید هنوز اگر نطفه ات را پدر و مادری نمی ساخت از آن بالای آسمان خیالی خویش در حالی که مست از نیستی خویش بودی و پک های عمیق به سیگارهای برگ کینگ ادوارد میزدی قهقهه هایی سر میدادی که شاید گوش آدمیان را کر میکرد.اما اکنون تو هستی به گواه تاریخ و به اجبار سرنوشت.هستی چون اشعاری را به تو نسبت میدهند که خواهان زیادی دارد.میگویند عشق تو آسمانی بود و می و ساقی و معشوق همگی الهی.اما خود بهتر میدانی که قدسی و الهی تنها نبودند و زمینی ها هم از عشق تو چشیده بودند و بر قله های عاشقی پرچم اندیشه ات را حمل میکردند.اما بدان ای لسان الغیب،ای حافظ قرآن هنوز نتوانسته ای آن گونه که شدی بوده باشی.شاید در اثر یک غفلت تاریخ بود که تو مشهور شدی و قرن ها نامت جاویدان ماند.این را حمل بر حسادتم مگذار که خود میدانی تنها خود حافظی و بس و قرن های متمادی این آرزوی حافظ شدن را نخواهم کرد مگر پس از مرگ.در آخر اعتراف میکنم که ای شیخ محمد شیرازی بیش از آنکه تو را حافظ خوانند ساحره باید میخواندنت که تو با سحر و جادو بیشتر آشنایی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 5:27  توسط امیرحسین  | 

حتما "شهر نو" باید جایی بوده باشد که مشروب خواران و جاکش های یک لاقبا در آن جمع می شدند و به سلامتی هم نفسی زنده میکردند.شهر نو حتما جایی بوده که درو دیوارش از تعفن مردان مست انباشته،و از شیشه های خالی عرق گندیده خالی میگشته.شهرنو شاید جایی بوده که امروز پدرانمان چیزی از آن نمیگویند و پشت وازه های بدکاره مخفی میشوند.شهرنو حتما نو نبود،پستی از سرو کول وجب به وجب سنگفرش های نداشته اش بالا میرفت.شهر نو "رقیه خانم" (1) قصه بود که با عبوراز آب مطهر،تعمید داده شده بود و بی آن که کسی از گذشته اش بداند معتمد محل شده بود و رد پا بود که بر دل مومنان میگذاشت.شهر نو شاید "مادر لیلا"(2) را در خود بلعیده بود.و این شهر چه زیبا داد و ستد میکرد با بیرون شهری های مدعی.

شهر نو چرا باید فکر مرا اینقدر به خود مشغول کند.شهرنو فرشته با بال های رنگارنگ نداشت.شهر نو ترس داشت،عربده کشی داشت،خون بی رنگ داشت و شهر نو گوشه ای از خاطرات  پنهان گذشتگان شده بود و این چه ربطی به من دارد؟

 

(1)از قصه بلند "رازهای سرزمین من" نوشته رضا براهنی.

(2)از قصه نیمه بلند "سرخی تو از من"نوشته سپیده شاملو.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:17  توسط امیرحسین  | 

1)گوشتهای لخم را چرخ میکنم-آن هم دوبار نه یکبار-ظرف ها را میمالم زیر آب داغ و آخر سر کیسه زباله را  بدون حلق آویزکردنش کنج تیر چراغ برق جا میگذارم تا حسن نیت خودم را به گربه های لاغر مردنی محل ثابت کنم.دلم به خونه خودم تو مشهد تنگ شده است.کاش هنوز اخراج نشده بودم و به جای هر شب،هفته ای یه بار آشغال ها را میریختم تو دل شوتینگ ساختمان و خلاص.

2)سر شبی موبایل قطع شده ام-از فرط بدهی-را ور میروم تا شاید شماره یک نفرو پیدا کنم گپی باهاش بزنم بلکه از تنهایی بیرون بیام.بین 150 تا شماره،یکی از بچه های دانشگاه را که 7،8 ماهی میشد ندیده بودمش گیر میارم و تلفن میکنم.تازه فارغ التحصیل شده بود و بیخبر از همه جا سراغ بچه های دانشگاه را میگرفت.گفتم اخراج شدم اما چیزی نگفت.انگار اگر جز این میشنید برایش جای تعجب داشت.از آلاله که مدت زمان زیادی مثل موش و گربه دنبالش بود و اونم فراری پرسید.گفتم شنیدم 20،30 تا دختر را تعلیقی زدند.صدای مهدی تو گوشم افتاده که ازم میخواست آلاله را باهاش آشنا کنم.یک دختر و این همه خاطر خواه؟

3)پیاده روی طولانی مدتی داشتیم.از سینما فرهنگ تا سیدخندان.تازه خود سید خندان را هم چند باری بالا پایین رفتیم.حرف از سنگ قبر شد که گفتم سنگ قبرم را خالی بذارید تا هر کی هرچی دوست داشت صدام بزند.محمدرضا تو هم شاهد باش.تنها چیزی که روش بنویسند این باشد که فلان ساله مرد.مثلا سی ساله.

4)افسریه چیزی جز ماشین و پادگان نیست.تمام ذرات هوا تو را محاکمه میکنند،آخر اینجا محیط نظامی است.پرسون پرسون بیمارستان روانی ارتش را پیدا میکنیم.امیر عباس را داخل راه نمیدهند و مجبور میشود بیرون توی ماشین بدون کولرمنتظر بشیند.چند ساعتی معطل شدم تا سرانجام عالیجناب دکتر روانپزشک را زیارت کردم.بددهن تر از این نمیشد.بعد ازیه معاینه سرسری اعلام نتیجه را موکول کرد به یک ماه دیگر.عصبانی نمیشوم،لااقل یک ماه دیگرهم میتوان بدون رژیم زندگی خوشمزه ای را داشت.با همه این حرفها نگاه یک بیمار روانی هنوز چسب ذهنم شده و به تمام افکارم سرایت کرده است.این تصویر پاک شدنی نیست.دقیقا هم نمیدانم اصلا برای چه توجهم را اینقدر به خود جلب کرده است؟نه دلسوزی،نه کنجکاوی،نه زیبایی و نه هیچ عامل دیگری مرا معطوف به آن نکرده است.تنها میدانم که این نگاه بی علت نبوده است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:11  توسط امیرحسین  |