بار تمام رنج هایش را از صبح خروسخوان تا نیمه های شب با خود حمل میکند.اندکی که باد میخورد پقی میزند زیر گریه.گریستم.
بار تمام رنج هایش را از صبح خروسخوان تا نیمه های شب با خود حمل میکند.اندکی که باد میخورد پقی میزند زیر گریه.گریستم.
چند روزی این افسردگی مثل بختک به جانم افتاده بود.دل پیچه هم به دنبالش راه به راه داشت من را یک تنه آب میکرد.چیزی که در این موقع یعنی چند روز مانده به کمیسیون پزشکی نظام وظیفه بدترین شکل زجرکشی بود.میدانم که همه تقصیرها از خودم است.مدام حسرت روزهای گذشته را میخورم.کرم دارم تمام لحظه ها به مرور رویداد های گذشته سپری شود.روزهایی که گرچه در زمان خودش پشیزی برایم نمی ارزید اما حالا برایم مقدس تر از هر زمانی است.گرچه جر و بحث با دیگران بر سر چرایی رفتارهای گذشته هم مزید علت شده بود.این چند روزه به گمانم شیره تمام رنج های گذشته را به یکباره در حلقم فرو ریخته بودند و آهسته خیابان های شهر را برای رهایی از سایه هایی که مدام بر تردید هایم می افزودند طی میکردم.بی گمان نعش شخصی را بر آسفالت های داغ میکشیدم که گرچه با پای خود تا بدین جا آمده بود اما درکی از حال،از درختان سایه انداخته بر پیاده روهای سنگفرش شده نداشت.همگی خیال بود.توهم بود از چیزی که مدام جا پایش را پر میکرد.
باورت میشود اگر تو نبودی دیگر دخترکان بینوا و پسرکان دل نگران چگونه امید به رسیدن معشوق خویش را در دل زنده نگاه میداشتند؟باورت میشود اگر تو نبودی این آدمهایی که ژست همه چیز فهم را به خود میگیرند در مواجهه با مخالفانشان چگونه از حربه ی تو استفاده میکردند و آن گاه شاید هنوز اگر نطفه ات را پدر و مادری نمی ساخت از آن بالای آسمان خیالی خویش در حالی که مست از نیستی خویش بودی و پک های عمیق به سیگارهای برگ کینگ ادوارد میزدی قهقهه هایی سر میدادی که شاید گوش آدمیان را کر میکرد.اما اکنون تو هستی به گواه تاریخ و به اجبار سرنوشت.هستی چون اشعاری را به تو نسبت میدهند که خواهان زیادی دارد.میگویند عشق تو آسمانی بود و می و ساقی و معشوق همگی الهی.اما خود بهتر میدانی که قدسی و الهی تنها نبودند و زمینی ها هم از عشق تو چشیده بودند و بر قله های عاشقی پرچم اندیشه ات را حمل میکردند.اما بدان ای لسان الغیب،ای حافظ قرآن هنوز نتوانسته ای آن گونه که شدی بوده باشی.شاید در اثر یک غفلت تاریخ بود که تو مشهور شدی و قرن ها نامت جاویدان ماند.این را حمل بر حسادتم مگذار که خود میدانی تنها خود حافظی و بس و قرن های متمادی این آرزوی حافظ شدن را نخواهم کرد مگر پس از مرگ.در آخر اعتراف میکنم که ای شیخ محمد شیرازی بیش از آنکه تو را حافظ خوانند ساحره باید میخواندنت که تو با سحر و جادو بیشتر آشنایی.
حتما "شهر نو" باید جایی بوده باشد که مشروب خواران و جاکش های یک لاقبا در آن جمع می شدند و به سلامتی هم نفسی زنده میکردند.شهر نو حتما جایی بوده که درو دیوارش از تعفن مردان مست انباشته،و از شیشه های خالی عرق گندیده خالی میگشته.شهرنو شاید جایی بوده که امروز پدرانمان چیزی از آن نمیگویند و پشت وازه های بدکاره مخفی میشوند.شهرنو حتما نو نبود،پستی از سرو کول وجب به وجب سنگفرش های نداشته اش بالا میرفت.شهر نو "رقیه خانم" (1) قصه بود که با عبوراز آب مطهر،تعمید داده شده بود و بی آن که کسی از گذشته اش بداند معتمد محل شده بود و رد پا بود که بر دل مومنان میگذاشت.شهر نو شاید "مادر لیلا"(2) را در خود بلعیده بود.و این شهر چه زیبا داد و ستد میکرد با بیرون شهری های مدعی.
شهر نو چرا باید فکر مرا اینقدر به خود مشغول کند.شهرنو فرشته با بال های رنگارنگ نداشت.شهر نو ترس داشت،عربده کشی داشت،خون بی رنگ داشت و شهر نو گوشه ای از خاطرات پنهان گذشتگان شده بود و این چه ربطی به من دارد؟
(1)از قصه بلند "رازهای سرزمین من" نوشته رضا براهنی.
(2)از قصه نیمه بلند "سرخی تو از من"نوشته سپیده شاملو.
1)گوشتهای لخم را چرخ میکنم-آن هم دوبار نه یکبار-ظرف ها را میمالم زیر آب داغ و آخر سر کیسه زباله را بدون حلق آویزکردنش کنج تیر چراغ برق جا میگذارم تا حسن نیت خودم را به گربه های لاغر مردنی محل ثابت کنم.دلم به خونه خودم تو مشهد تنگ شده است.کاش هنوز اخراج نشده بودم و به جای هر شب،هفته ای یه بار آشغال ها را میریختم تو دل شوتینگ ساختمان و خلاص.
2)سر شبی موبایل قطع شده ام-از فرط بدهی-را ور میروم تا شاید شماره یک نفرو پیدا کنم گپی باهاش بزنم بلکه از تنهایی بیرون بیام.بین 150 تا شماره،یکی از بچه های دانشگاه را که 7،8 ماهی میشد ندیده بودمش گیر میارم و تلفن میکنم.تازه فارغ التحصیل شده بود و بیخبر از همه جا سراغ بچه های دانشگاه را میگرفت.گفتم اخراج شدم اما چیزی نگفت.انگار اگر جز این میشنید برایش جای تعجب داشت.از آلاله که مدت زمان زیادی مثل موش و گربه دنبالش بود و اونم فراری پرسید.گفتم شنیدم 20،30 تا دختر را تعلیقی زدند.صدای مهدی تو گوشم افتاده که ازم میخواست آلاله را باهاش آشنا کنم.یک دختر و این همه خاطر خواه؟
3)پیاده روی طولانی مدتی داشتیم.از سینما فرهنگ تا سیدخندان.تازه خود سید خندان را هم چند باری بالا پایین رفتیم.حرف از سنگ قبر شد که گفتم سنگ قبرم را خالی بذارید تا هر کی هرچی دوست داشت صدام بزند.محمدرضا تو هم شاهد باش.تنها چیزی که روش بنویسند این باشد که فلان ساله مرد.مثلا سی ساله.
4)افسریه چیزی جز ماشین و پادگان نیست.تمام ذرات هوا تو را محاکمه میکنند،آخر اینجا محیط نظامی است.پرسون پرسون بیمارستان روانی ارتش را پیدا میکنیم.امیر عباس را داخل راه نمیدهند و مجبور میشود بیرون توی ماشین بدون کولرمنتظر بشیند.چند ساعتی معطل شدم تا سرانجام عالیجناب دکتر روانپزشک را زیارت کردم.بددهن تر از این نمیشد.بعد ازیه معاینه سرسری اعلام نتیجه را موکول کرد به یک ماه دیگر.عصبانی نمیشوم،لااقل یک ماه دیگرهم میتوان بدون رژیم زندگی خوشمزه ای را داشت.با همه این حرفها نگاه یک بیمار روانی هنوز چسب ذهنم شده و به تمام افکارم سرایت کرده است.این تصویر پاک شدنی نیست.دقیقا هم نمیدانم اصلا برای چه توجهم را اینقدر به خود جلب کرده است؟نه دلسوزی،نه کنجکاوی،نه زیبایی و نه هیچ عامل دیگری مرا معطوف به آن نکرده است.تنها میدانم که این نگاه بی علت نبوده است.