تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

مریضم.سوی چشمانم کم شده است.گوش هایم از کار افتاده اند و یک دنیا که بهشان قول داده ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:50  توسط امیرحسین  | 

 

   اولین امتحان دانشگاه جدید که معلوم نیست من را  دانشجوی خود پذیرفته یا نه پیش رویم است.مبانی جامعه شناسی (2).با انکه از خواب که برمیخیزم و زمزمه های سرماخوردگی را میشنوم با عجله راهی دانشگاه میشوم تا ترافیک بلای جانم نشود.نیمساعت زودتر از موعد امتحان سر جلسه حاضر میشوم.قیافه ی آشنایی به نظرم پیدا نیست.تابلوی بزرگی میگوید امتحان ما جای دیگری است.از ویلا تا  سعادت اباد انهم در نیمساعت ؟بیخیال مریضی تازه ریشه دوانده میشوم و دنبال موتور کرایه ای تا سریع به محل جدید امتحان برسم.به دنبال مسیر کوتاهی که در ترافیک صبحگاهی جایی نداشته باشد در افکارم درگیرم که دختری غافلگیرم میکند.این کامپیوتر چه از سر ما میخواهد؟دانشجوی کامپیوتر که از قضای روزگار هم مسیر ما میشودو میخواهد او را هم با خود ببرم.فکر موتور را از سر باز میکنم و اولین تاکسی که می آید،دربست.راننده مرد مسنی است با شلوار مخمل و کت تک سبز راه راهی از جنس کتان.بسیار مودب و البته حراف.یکریز نابسامانی های اجتماعی من جمله اشتباهات رانندگی تهرانیها را با ذکر پیش زمینه و راهکار های بر طرف کردنش با لحنی مطمئن و ارام و صدایی گیرا و تقریبا دورگه باز گو میکند و مرتبا بعد از هر تاییدیه من و دخترک نظر ما را مفصلا جویا میشود.سخت میشود طفره رفت و حرفهایش را بی پاسخ گذاشت.مخصوصا زمانی که متوجه میشود جامعه شناسی میخوانم.اما این حرافی هایش بالاخره کار دستمان میدهد و قسمتی از مسیر را به اشتباه میپیچیم.دخترک که در پشت جا خوش کرده و حرفهای ما را استماع میکند غرولند مهیبی میکند و تا مدتی صدای اه و اوهش آرامش را از ما دریغ میکند.سرانجام بعد از یکساعت سفر درون شهری و بلعیدن دود و سخنان گرانبهای راننده مسن به دانشگاه علامه میرسیم.موقع پرداخت کرایه که میرسد به طبعیت از عادت قدیمی همیشگی که مخالف سرسخت "دُنگی" پرداختن هست در مقابل پافشاری دخترک مبنی بر گرفتن 2000 تومان یعنی نصف مبلغ کرایه-یا به عبارتی دنگ ان خانوم- سرسختانه ایستادم.اصرار او تا جایی رفت که پول را به راننده داد و راهی دانشگاه شد.من هم به دنبالش پول به دست فریاد کشیدم یا این را میگیری یا می اندازمش در جوب!او هم به گواه انکه حرفم مزاحی بیش نیست خنده کوتاهی سر داد.من هم بدون هیچ گونه عدول از مواضع همیشگی و پایبند به سنتهای قدیمی 2000 تومانی ابی رنگ با آن عکس خمینی اخم آلودش را در جوب رها کردم و راهی دانشگاه شدم.دخترک متعجب و حیران از حرکت احمقانه-به نظر خودش-من به دنبال پول در جوب شتافت و با زحمت بسیار و لجنی شدن آستین ها و خاک آلود شدن مانتوی سفیدش توانست پول گل الود را از آب دراورد....با اصرار و التماس توانستم نظر مساعد مسئول سالن امتحانات را جلب کنم که بگذارد وارد گود شوم.برگه ی سوالات و پاسخنامه تستی را گرفتم و یادم آمد که مداد همراهم نیست.از مراقب خواستم ،با اخم جوابم داد.از کناری ها خواستم هیچ کدام مداد اضافی نداشتند.چند دقیقه ای گذشت و کم کم دانشجویان برگه هایشان را تحویل داده و از جلسه خارج میشدند.بی انصاف ها راضی نمیشدند مدادشان را برای دقایقی قرض بدهند.انهم مدادی که 50 تومان بیشتر نمی ارزید.آخر سر پسری راضی شد مدادش را بدهد.سریع مشغول پرکردن خانه های پاسخنامه شدم.برای یک لحظه که با سوال سختی مواجه شدم و طبق  یکی از عادت های  قدیمی همیشگی سرم را بالا گرفتم تا بدینسان مشغول تفکر و یافتن پاسخ بشوم با صحنه مضحکی ربرو شدم.پسرکی که مدادش را دقایقی پیش به من داده بود.کنار درب خروجی  به من زل زده بود و منتظر باز پس گرفتن مدادش بود. تا این صحنه را دیدم سریعا بلند شدم و مدادش را پس دادم.دوباره بی مداد شده بودم.تنها به خاطر آن عادت گند قدیمی همیشگی.مگر نمیشود همان زمان که سرمان در کاغذ است متفکرانه به دنبال پاسخ های درست باشیم؟به هر ترتیب بی سلاح کاری از پیش نمیرفت.شرم را کناری نهادم و برگشتم و رو به تمام کلاس داد زدم کسی مداد اضافی ندارد.همه کلاس سر از برگه هایشان برداشته و مبهوت و دلسوزانه هاج و واج به من نگریستند.هیچ صدایی برنخواست.خشمگینانه به این صرافت افتادم که از قید امتحان بگذرم و این همه نگاه عاقل اندر سفیه را برجان نخرم.در همین احوالات بودم که دختری که در صندلی کناری نشسته بود مدادش را پیش کشید و گفت باهم میزنیم.بی معطلی قبول کردم و تند تند جواب ها را وارد کردم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:36  توسط امیرحسین  | 

   چقدر خوب است که من یادداشت های روزانه  مهر 82 تافروردین 84 را دارم.راحت تر میتوانم به مرور گذشته بپردازم.روزهای ابتدایی دانشگاه،طرز فکر اولیه ،شوق و شور وصف نشدنی،دلداری های بعد از دیدن فضای یاس آلود،چال شدن نا امیدی،بی تفاوتی،کلاس نرفتن ها،شب نشینی های طویل و داغ و خیلی چیز های دیگر که به درد داستانم میخورد.بهرام شروع میکند به یک نوع حدیث نفس گفتن.می گوید چی شد؟کی را دید؟شهر چطور بود؟لهجه ها نا آشنا بودند و...تقویم های سیاه شده ام هرچند خیلی ساده نگاشته شده اند و مضحک به نظر می ایند اما هر واژه اش تصویری بی انتها پشت خود دارد.از روز اولی که آمده بودم تا چند هفته میز اتو برایم حکم یک اکسیر داشت.اتو کشیده و صاف،گردن راست مسافت های بین کلاس ها را طی میکردم و برای کوچکترین رفتارم که از من سر میزد،شب هنگام محکمه ی مفصلی به راه می انداختم و" نقد ِِدرون" بود که بر پا بود.تمام این جزییات برایم مهم بودند حتی اگر چنین وانمود نمیکردم اما محیط سیطره خود را در روزهای آغازین بر رفتارهای من سایه انداخته بود.و این کلمات ساده و ذکر بیدارشدن ها و شام خوردن ها بعد از چند سال فارغ از حس نوستالژیکش در شخصیت پردازی آدم های داستان چقدر که به دردم خورده اند و راهگشا.اما یک حسرت برایم باقی می ماند و انهم ریز نشدن در جزیییات سال 84 است.پراکنده نویسی های-انهم بیشتر ادبی و نه روزنوشتی-به درد نخوری است .حسرت میخورم در سالی که بیشترین اتفاقات قابل بازگفتن بر من رخ داد چرا احساساتم را نمینوشتم و چرا از جزییات آنها که هرکدام قابلیت داستانی فراوان و جذابی داشتند حرفی به میان نیاوردم.اما تا حدودی شانس با من یار است و به خاطر مرور چنیدن باره شان در ذهنم و یا با دوستان خصوصا مرد نیمه چاق طراوتشان تا حدودی باقی مانده است.پس شروع میکنم.کاغذ میگذارم جلویم.به ترتیب توالی زمانی رخداد ها را میکشانم در گود.خواب های زیادی برایشان دیده ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 1:1  توسط امیرحسین  | 

صبح

 

سلام،رفیق چطوری؟

"میدونی چیه من خدایی شرمنده بابامم،دیگه نمیتونم تو روش نیگا کنم...اون با این سنش که تا حالا لب به سیگار نزده

روزی یه پاکت واسم میگیره...تازه دیروز نصفه شب سرم درد میکرد،به هم ریخته بودم،دیدم سیگارم تموم شده.بیدارش

کردم گفتم برو بگیر،نرفت منم فحش خار مادر بهش دادم.هیچی نگفت،رفت بخوابه...اونوقت یه چاقو از آشپزخونه برداشتم

رفتم سراغش .گفتم حرومزاده اگه نری سیگار بگیری هم تو هم اون زن مادر...تُ تیکه پاره میکنم...ترسید رفت از

 تجریش واسم گرفت.نمیدونی چه مادری ازش گا...م."

 

غروب

 

در را که بست با انگشت سبابه اش کلید طبقه آخر را فشار داد و چشمانش را بست.آسانسور تکانی به خودش داد و راه افتاد سعی کرد خودش رابا بدترین چیزی که احتمالش را میداد آماده کند.خودکشی.شاید مرگ.مردن هردو یا یکی و زخمی شدن  دیگری.آقای بزرگ گفت باز قاطی کرده است.واو به یادش آمد که دیگر چیزی نپرسید و گاز داد تا رسید به خانه شان…

ــ آنقدر بهت زده ام و آنقدر کامپیوتر اذیتم میکند که سقط شده تحویلتان دادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 0:59  توسط امیرحسین  |