تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

دلم لک زده بود واسه آهنگ های جک و جواد.چند تایی ریختم تو موبایل و تو راه رسیدن به کلاس عصر دلی از عزا در اوردم و سعی کردم یک سری از مفاهیم شاخص  ِنهفته در اونا رو در ذهنم بازسازی کنم تا لذتی که میبرم برام بی نصیب نباشه و بار معنایی و اخلاقی هم داشته باشه.اما تف به هر چی آهنگ این مدلیه.یبوست ذهنی که بعد از خوندن مهمان آلبر کامو تازه داشت سرخوشم میکرد،با شنیدن عاشق شدن گفتن های بنیامین-با اون صدای مرده وتلف شده- پرید و از بین رفت.

-داستان کوتاه های کامو چیزی غیر از شاهکار نیست.من حتی به این باورم که بیشتر از داستان بلند هاش باید به اونا بها داد و خواندشان.مجموعه ای تازه از ققنوس به اسم تبعیدی ها و سلطنت  که چند تا داستان کوتاهش را چاپ کرده،واقعا این چند روز حسابی سرحالم کرد.مخصوصا داستان مرتد که واقعا مخت و میشوره و می اندازتش رو بند تا یه هوای جدیدی بخوره و پشت پا بزنه به دانسته های قبلی.سوژه های کامو همیشه محشرند.جدا بی تفاوت نمیتونی از کنار اون همه جزییات برای ساختن داستانتش بگذری.به قول ناباکوف که گفته بود جزییات ملکوتی رو نوازش کنید،کامو هم با نگاه تیزبین و خاص خودش از هر چیز مسخره ای غول ستایش امیزی ساخته.

 

-حسین سناپور آدم جالبیه.جدا از کتاب هاش که خوره وار دوستشون دارم،در این مدت که سر کلاس هاش میرفتم با یه سری از رفتار هاش خیلی حال میکنم.این که تا به حال نشده سر هیچ بحثی کم و بیش احمق بودنت رو چماق کنه بزنه تو سرت،همیشه طوری با سوال های حتی احمقانه و کاملا بچگانه خودش رو درگیر میکنه انگار با نویسنده ی صاحب سبکی روبرو ست.بعد از تمام شدن کلاس هم اغلب لیوان های خالی از چای پخش شده روی میز رو تو سینی جمع میکنه و با یه وسواس خاصی مراقبه ظاهر اتاق به هم خوردگی زیادی نداشته باشه.جالب اینه که در مورد زندگی شخصی خودش هم خیلی کم وا میده،بیشترین صحبتش در مورد عادات نوشتن و این که وقفه ای که برای نوشتن لب بر تیغ پیش اومد سر اسباب کشی اش بود و ...خلاصه این که مرد نازنینیه.

-یکی از هم کلاسی هامون خانمیه که بعضی وقتها قبل از شروع کلاس چند جمله ای ،چیزی ،حرفی از کتاب و ادبیات و این مزرخفات اثیری حرف میزدیم که امروز کتاب چاه بابل رضا قاسمی رو که مدتها بود فایل پی دی اف شو تو کامپیوتر ریخته بودم و حوصله پای کامپیوتر خوندنش رو نداشتم،بهم داد.گفت یه بنده خدایی با اجازه خود رضا قاسمی به تعداد محدود تو ایران زده و به دوستدارانش هدیه میده.بازم دم این ادم گرم.بعد فهمیدم این خانمه نویسنده وبلاگ سپینوده.دو سه سال پیش یکی از خوننده های ثابتش بودم. اما بعد که دیگه کلا تو وبلاگ خونی به حاشیه کشیدم و جز سه چهار تا وب دوستان و اشنایان کمتر وب غریبه ای رو میخوندم،سراغی ازش نگرفتم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:39  توسط امیرحسین  | 

 شورای پزشکی برگزار شد و دوباره پروسه معافی ما هم موکول شد به روزهای گرم و گهی آینده.مثل یک سال گذشته همان وراجی ها رو کردم و شیش تا دکتر برج عاج نشین در حالی که بستنی میخوردند نچ و نوچی می کردند و شانه هایشان را بالا می انداختن که جون عمت نمیدونیم معافی یا نه!تو سالن انتظار واحد اعصاب و روان که با یه مشت قروقاطی دیگه نشسته بودم تا نوبتم برسه،صدای زن پرستار که مخلوطی بود از ساییده شدن پاره های حلبی به هم و کشیدن سیفون گرفته دستشویی پارک نیاوران؛بدجوری مایه خنده من شده بود.اونجا همه مشکل اعصاب و روان داشتند و بالطلبع با ظهور هر صدای متفاوت که کمی بلند بود،اعتراضاتشان بلند میشد چه برسد به صدای پارازیت دار این زن.یه مرده جانباز شیمیایی هم کنار من نشسته بود و مدام فحش به در و دیوار و زن جیغو می داد.آخرش که ما از سالن انتظار رفتیم پشت اتاق شورا نشستیم تا مثل بچه های مودب به نوبت معاینه بشیم،مرد شیمیایی که دیگه از ونگ وونگ زن جیغو عاصی شده بود برگشت بهش گفت که خانم جان بهتر نیست یه کم کمتر ور بزنی(استیل مرد مثل فیروز کریمی جدی و عبوس بود).زن جیغو هم بر خلاف انتظار لبخند عشوه ناکی تحویل مرد داد و گفت همه میگن صدات مثل هایده ست!اونوقت تو میخوای ملت منتظر رو از نعمت مجانی شنیدن صدای هایده محروم کنی؟ من که همچین داشت خوابم میبرد زدم زیر خنده و چند تا سرباز خراب اعصابم چپ چپ نیگام کردن که یعنی به احترام هیکل گندت چیزی بت نمیگیم و گرنه...

-باز سر خوندن کتاب سرزمین گوجه های سبز گیرپاژ کردم و مخم تابیده.به جاش هم تند تند گوجه سبز میریزم تو معده خالی ام و "هرتا مولر" رو دعا میکنم که چقدر خوب کاری کرد ویار خوردن گوجه سبز رو انداخت تو جونم!

-دم غروبی با مملی و روهام رفتیم کافه گودو.چند ماهی بود بیرون کشیده بودیم از فاز گودو رفتن و ور زدن های پیاپی وبحث های چالش بر انگیز و کشدار.درست کردن ملات داستانمون هم از گودو شروع شد.3،4 ماهی تقریبا یه روز در میون نزدیک 6،7 ساعتی رو صندلی های لهستانی اش می نشستیم و دلستر لیمویی میخوریم و دود میکردیم و به جون همدیگه می افتادیم.فکر میکنم اگه اون بحث های سه نفره نبود اصلا سراغ نوشتن داستان،اون هم در این ابعاد نمی رفتیم.خوب  پس نور به قبر سه تایی مون بباره.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:30  توسط امیرحسین  | 

- سلام تنها دلخوشکنک روزهای خاکستری ام.امروز دوباره متولد شدی.اما من خسته تر از اونی بودم که برای دیدن دوباره ات لحظه شماری کنم؛همانطوری که برای رفتن به نمایشگاه این کارو نکردم.یه روزی رو به یاد میارم که مشهد که بودم صبح ها-چه عرض کنم ظهر ها-که از خواب بلند میشدم تنها واسه این از خونه میزدم بیرون و ادما رو تماشا میکردم و چیزی میخوردم که تو رو بگیرم.اون هم با چه مصیبت ها و التماس هایی به سکانداران دکه های جمع و جور کوهسنگی و دور میدون تقی اباد.آخرشم همه جا تو میخوردم و بعد تا فردا که بیای بیرون منتظر میشستم.اما حالا خیلی فرق کرده و تو هم خیلی عوض شدی .اما بازم دوست دارم.چون برام روزهای خوب گذشته رو یاداوری.این که آگاهی بخشی خیلی از هم نسل های ما رو یه تنه به دوش کشیدی ویه خرده هم ملت و با دور و برشون آشنا کردی.ماهایی که زمانی چنان غرق روزمرگی های نخ نما شده مون بودیم که غافل از همه جا تنها دنبال ارضای زیر شکم هامون بودیم.شرق ِعزیز اما حالا این چند پارگی ات به دلم ننشست.گرچه سعی کرده بودی برای شماره اول بهترین مصاحبه ها و مقالات و شگردها را بریزی تو گود،اما باز انگار یه چیزی کم داشت.شاید ان ویژگی همیشگی فراموشکاری مون دوباره سراغمون اومده و چشم بسته بر تمام این 8 ماهی که نبودی و  نادیده گرفته عریق ریزان های روح سردرگممون رو.اما بدون بازم هر صبح میگیرمت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 16:0  توسط امیرحسین  | 

مسخره است که من یه روزی بتونم مثل یه ادمیزاد وقت شناس و خوگرفته به عادتی معمول،کار نوشتن را ادامه بدم و وقفه ای هم این وسط نیفته و یه مدت نه خیلی کوتاهی بتونم رو اون تمرکز کنم.امشب دوباره رفتم سراغش.باز بی محلی کرد و حواله روزنامه های ریخته شده کردم.تا مطلب و سوژه به درد بخور تو هم میهن و شرق و اعتماد و اعتماد ملی بود خوندم.سرم و که جنبوندم دیدم 3،4 ساعتی گذشته و من هنوز یه خط جدیدی به داستان مون اضافه که نکردم هیچ،کلی هم از قبلی ها رو فراموش کردم.ولی نه این بار باید دل و روده اش را بیارم تو دهنم و جبران این بی اشتهایی 4 روزه رو بکنم.اره 4 روزه که تنها مایعات میریزم تو حلقم و راحت نه اینکه گشنم بشه یا ضعف کنم،لوکوموتیو وار دود میکنم اما یه خط هم نمیتونم بنویسم.فردا هم باید برم بیمارستان نیروی هوایی،دکتر روانپزشک گوشه چشمی بالا بندازه و بگه برو دو ماه  دیگه بیا.و منم کاملا خونسرد که شمایل مرد کلاه شاپو و بارانی خاکستری پوشیده رو تصور میکنم،تنها نچ غلیضی گوشه دهانم بندازم و با وقار ناشی از یه کله طوفان خورده راهم و بکشم و بیام بیرون.بعد تا رسیدن به ماشین قیافه ی سربازای خسته رو که طوری با حسرت نگات میکنن که انگار کلید آزادی شون دست توئه،ببینم و تو دلم فحش بدم به کسایی که نمیدونم کیین تنها فحش میدم و دود میکنم و بیرون میام و زنگ میزنم:"مملی خوبی سیدی؟"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:14  توسط امیرحسین  | 

 گرم شده.همه جا انگار موج بُرنده ای از آتش پخش کرده باشند،گرم شده.مثل شمع هم غصه میخورم و عرق می ریزم.یه شلوار و یه پیراهن هم که بیشتر اندازم نمیشه-آخه شلوار دومی ام  تو مشهد هنگام فوتبال بازی کردن و تقلای بی محابا واسه گرفتن توپ،از زیر زانو تا زیر کمبربند جر خورد و حروم شد.-اونم که مدام بوی شاش میده!فکر نمکینم شب ادراری داشته باشم اما هر چی فکر میکنم غیر ا بوی شاش نمناک و تازه خلاص شده چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه واسه گفتن نوع بویی که از لباسام در میاد.بعدشم من مجبورم که اون همه راه برم تا مشهد تا بتونم فضای فصل سوم رو بیشتر حس کنم اما تنها میرم دود میکنم و تخمه میشکونم و سر و شکم ام رو بالا پایین.روهام بر وزن روهی مثل روبهی هم که الترناتیو سفر کوتاهمون میشه و اما نمیدونم چرا زرت و زرت به هر غضنفری میگه شاهکار!اما من بهش میگم تو ساده ای؛یعنی نمیگم حالا میگم چون دوست دارم تو صورت استخونی و کم ریشش داد بزنم که حرمت مداد ادبیات بودنش رو می کنم و اینجا خالیش میکنم.ساده ست مثل خوردن یه اب پرتقال خنک توی بعداز ظهر افتابی یه روز معتدل پاییزی توی شمال با بالا پایین رفتن موج های دریا.یعنی اون موقع نباید فلسفه ببافی و ریشه اون چیزهایی که دور و برت هست را بریزی وسط،تنها باید نگاه کنی و لذت بری.نمی فهمم چرا قبلا از پیچ پیچی و مستقیم نبودن ادما خوشم میومد.شاید دو پهلو بودن حرف ها یی که گفته میشد و شنیده میشد ناخواسته سوق ات میداد سمت "بسته آب نباتی شدن". یک جور کشف لایه های درونی شون برایم معماگونه و هیجان انگیز بود.اما حالا به صورت های رک و راست و سیرت های  راحت-واقعا راحت بهترین واژه میشه که عنوانش کرد.راحت خودش و میریزه وسط،بی مقدمه و پس لرزه-غبطه میخورم.راحت بودن این پسر ِمداد گونه هم برایم رشک برانگیز شده.

اما مملی عشقه.تاحالا با هیچ بنی بشری اینقدر راحت نبودم.حتی با ننه و بابام!شاید تنها وقتایی که از اون بسته آب نباتی خبری نیست،مقابل این پسر چاق دوست داشتنی باشه.خیالم راحته که مثل خودم اکثر چیزا به تخمشه،خایه مالی هر کون نشوری رو نمیکنه تا چیزی دستش بده تا چند روزی باهاش بازی کنه و بعد مجبور بشه تف بکنه از بالای پل عابر پیاده رو سر ملت بیخبر.مثل  وقتیه که داری چوستاکوویچ گوش میکنی،آتیش پشت هم میزنی و بعد خوابت میگیره و میخوابی.توخوابم تنهات نمیذاره.پشت در سازمان ملل گورستان همیشگی ات را متر میکنی و سیگار دود میکنی و در مورد رمان جدیدت حرف میزنی.شایدم چند تا کتاب جدید از توی کیفت در بیاری و قبلی ها را ازش بگیری و جاش بگذاری و بعد سیگار بزنی تو رگ و پی لحاف دشک گرم و نرمت.فاز این پسر همیشه پیدا میشه.خوشحالی،نشعه ات میکنه؛دلگیری،می برتت جاهای دورتر و سرخوشی های فراموش شده.بعضی وقتها انقدر حرف میزنیم و دود حواله ریه هامون میدیم که تنها زورمون میرسه به شخصیت های داستان هامون.بهرام و چاق ترش میکنیم و الیاس و گه تر.اگر فرصتی دست بده و بخوای نمایشگاه کتاب بری،می رینه به تموم کتاب ها و میره تو نخ ادم ها شاید کشف کنه،مثل کشف کریستف کلمب!بعد بشینه هی سیگار بکشه و از ادما حرف بزنه که چقدر موقع هجوم اوردن به غرفه ها بامزه میشن و تو همین هیری ویری و عرق ریختن های من،شاید مهمترین حرف این سال رو بهم بگه.این ادم واقعا از زندگی راحت میگذره،راحت عاشق میشه،سخت وا میده و به ندرت تو جمع میگوزه!پس من باید بشینم و با اون تا مشهد برم و بعد تنها برگردم و بشم آلبر کاموی ِبرق آسا؟

 

- سر شبی که با مامان تو ماشین نشسته بودیم،سر سوزن گلایه کردم و نمیدونم چرا مامان؟ربط داشتن اینکه بعد از اخراج شدنم بار معنایی آزادی تا حدود زیادی بر دوش اکثریت سنگینی میکند،به مامان چرا مشکلی را حل میکند یا می کرد؟تنها بار ِِ معنایی  ِاندوه  ِکپسول شده  ِدرونم سنگین تر شد،هیبتش هم سه روزه خواب و خوراک را حرومم کرده...

 

- سفر یک هفته ای به مشهد بد نبود.گه گداری آروق میزدیم و بوی خوش قدیم تر ها را میشنفتیم.یه گوش هم به اندازه زمانی که با نادیا حرف میزدم داشتیم که مدام ته سبزی های هضم نشده را به خوردش میدادیم و معمولا ولع زیادی از خودش نشون نمیداد.اپارتمانی که سه سال توش بودم،حالا صومعه ی گناهکاری مثل من شده،له له میزنم دوباره نفس کشیدن،فریدون شنفتن و دودکش راه انداختن.من الان احساساتی نشدم،کاملا با خِرَد حاصل از یک زد و خورد کشنده میان سلول های نقره ای و متالیک ذهن تازه گوزیده ام،این اراجیف را اینجا پخش میکنم،پس من هستم چون دوست دارم سیاره گه گرفته 503 خودم رو دوباره داشته باشم.کثافت بزنم به خودم و لجن از سطر سطر کتاب هام بیرون بزنه و باز هم همان باشم.صبح  و روشنایی و هر نور مضحکی رو خفه کنم  و بخندم به همه گورخرهایی که سلانه سلانه از خواب شیرین سحرگاهی شان میگذرند و راهی دانشگاه میشوند.تف پشت پک طولانی بندازم رو سقف پاساژهای رنگارنگ زیر پایم و لحاف را تا فرق سرم بکشم رویم و شب خواب سکس با جنیفر کانلی رو ببینم.

 

- سناپور و اینترنت و وبلاگ مشترک و دونفره هم امروز داشتم.با یکی از بچه ها که هم شهری سروش خان در اومد گپی زدیم و فیلم بهش دادم و چند تا قول دیگه هم دادم که مثلا رگبار بیضایی رو براش گیر بیارم و داستان های کامو رو که خیال از بیخ اشتباهیه.من و این همه خوش قولی؟

 

-هف هشت تا کتاب از نمایشگاه خریدم.فعلا تا قبلی ها خورده نشدن حق نشخوار اینا رو ندارم.خشم و هیاهو دو هفته ای بود دستم بود که بعد 120 صفحه خوندن قید بقیه اش رو زدم،به زور که نمیشه عاشق فاکنر شد.من از پایه با این مرد مشکل دارم.گور به گور اش را که دو سال پیش دستم گرفتم پنجاه تایی بیشتر جلوم نبرد و بی خیالش شدم.به قول روهی فعلا یه چیز لایت تر بخونم تا اماده این یکی بشم.سرزمین گوجه های سبز مال هرتا مولر نویسنده ی رومانیایی که میره تو مایه های ادبیات سیاسی و دیکتاتور نوازی ها، رو انتخاب کردم.صد صفحه اش رو دیروز خوندم.از این همه نبوغ این مردک خوشحال شدم و دهنم تا بناگوش باز و بسته شد-شاید برای القای نهایت گوز شدن و سر تعظیم فرو اوردن-

 

-هنوز هیچی نشده دلم واسه یکی از اون شب نشینی ها با تنبل و عمو پوری  و سباستین و توسی و حتی آقا سمندر تنگ شده.کی دوباره دور هم جمع شیم خدا میدونه.

 

-ماچاق ها زود خسته میشویم و زود دلگیر.اما شاید زود هم فراموش میشویم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:58  توسط امیرحسین  | 

یه چیزی هست.با ممرضا یه داستان مینویسیم که کمی بلنده و شبیه ربان میمونه!یه رمان دونفره مسخره به نظر می رسه اما خوب مهم اینه که ما نصف کار و تموم کردیم و خوب داره به جلو پیش میره.تقریبا با پیش بینی که کردیم نزدیک ۱۵۰ تا ۲۰۰ صفحه اب میخوره...داستان پر شخصیت و بی نظم و ترتیب درست و حسابیه.یه جور دلمشغولی منظم و با مزه ای...یه کم شاید خیلی گنده گوزی و جاه طلبانه باشه اما برامون مهمه که کاری کنیم که خونده بشه نه اینکه تو دلمون بپوسه و افتخاره سال های پیری مون باشه!

تقریبا بی وقفه می نویسیم و باکی هم نداریم گند بزنیم یا گل بکاریم.تنها زیاد مینویسیم.این وسط ۹۰٪ کار هم پرت میشه و کونت میسوزه که چقدر وقت گذشاتی پای همشون و به هیچ دردی هم نمیخورن.

یه چند خطی از فصل اول و میذارم اینجا ببینید چطوره:

کاغذ ها را پاره کرد؛ گلویم بسته شد. شعله ور شدم، پوست گردنم داشت کـز می خورد، چیزی دور دستم پیچید، انگار بازوی سرباز بود، مثل ساقه ی پیچک از دستم جدا شد، کف دست راستم را روی میز کوبـیدم، چیزی زیر دستم، صدا کرد و گرمایی در پنجه ام پخش شد. مرد دهانش باز و بسته می شد، از بین نفس هایم اصواتی ازحنجره ام در می آمد، به جز گرما هیچ چیز نمی فهمیدم.

  آن شی زیر دستم، جزیی از دستم شده بود و روی میز می کوبیدمش. چیز هایی دور بازو هایم می پیچیدند، گرمای کف دستم بیشتر می شد.

 

  چیز سیاهی جلوی چشمم آمد، نا خواسته سرم به طرف در برگشت، سربازی همراه بهرام بیرون می رفت، بهرام همان طور خشک و بی روح همراه سرباز بیرون رفت. سرما در تـنم پیچیـد، آن شی از دستم روی میز افتاد، با صـدای تـرک برداشـتـن شـیـشه ی میز، انگار بند هایی که تنم را پیوسته و یکپارچه نگاه می داشتند، پاره شدند. گرما دست راستم را کرخت کرده بود، ناخواسته پوشه ی سبز را گرفتم و در بین بازو هایی که دورم پیچیده بودند، وارفتم.

  اختیار پاهایم را نداشتم، در بازوان دور تنم، قدم بر می داشتم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 3:16  توسط امیرحسین  | 

مضحک تر و احمقانه تر از این نیست که "یعقوب یاد علی" برای نوشتن اداب بی قراری ۴۰روز تو بازداشت مخوف یاسوج باشه و کسی خبر دار نباشه.احمقانه تر از اون هم اتهاماتی باشن که منتسب به او کردن.مردی که مهندس محیط زیست است و تو روستاهای اطراف یاسوج  کار میکنه و علاقه مند یه دختر دهاتی شوهر دار میشه که جز چند باری همدیگر را دیدن و قایم موشک بازی کار دیگه ای نمیکنن و به گمونم این دستمایه ای میشه تا یه آدم ۴۰ روز به جرم این که چرا باید مثلا دختران ما عاشق مردهای تهرانی و مهندس بشن میشه و هیچ بنی بشری هم متوجه امر نمیشه.با تموم احترامی که واسه ادم های کرد و لر دارم اما شاید مشکل ریشه ای تر از این صحبت ها باشه.زمانی که شوکران اکران شد عده ی زیادی اعتراض کردند که چرا پرستارا رو اغواگرانه  نشون دادی یا چرا فلان صنف و بدبه تصویر کشیدی و مصیبت پشت مصیبت نازل میشد رو سر هر کی که میخواست قصه ای رو بگه.حالا هم فارغ از بی جنبه بودن و احساساتی شدن های کشککی مثل قضیه روزنامه ایران(من خودم دو تا رگه ی کلفت! ترکی دارم)که یه شعله ای رو سریع با فوت کردن گندش میکنن و یه نفر آدم رو به گه میکشن و این وسط هم یه سری مغرضانه موش میدو اونن و از اب صاف لجن بیرون میکشن.به قول مجری یکی از برنامه های رادیو که با حرارت داشت امروز داد میزد"...شمالی ها جنوبی ها کردا لرا مازنی ها...فکر میکنین سهمتون از ایران چقده؟..."دقیقا برمیگرده به برداشت نادرست از مساله قومیت و حق مداری و چند تا واژه گل انداخته مثل "ما تو سری خوریم".نمیدونم این قومیت خیلی بحث پیچیده و مهمیه که خارج از گنده گوزی های من قرار داره اما یه چیزی که خیلی تو این جور موقع ها اذیت میکنه اینه که همه یه جوری تو سری خور بودن حتی اصفهانی هایی که به قول خیلی ها کل ایرون دست اوناست!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 2:48  توسط امیرحسین  |