گرم شده.همه جا انگار موج بُرنده ای از آتش پخش کرده باشند،گرم شده.مثل شمع هم غصه میخورم و عرق می ریزم.یه شلوار و یه پیراهن هم که بیشتر اندازم نمیشه-آخه شلوار دومی ام تو مشهد هنگام فوتبال بازی کردن و تقلای بی محابا واسه گرفتن توپ،از زیر زانو تا زیر کمبربند جر خورد و حروم شد.-اونم که مدام بوی شاش میده!فکر نمکینم شب ادراری داشته باشم اما هر چی فکر میکنم غیر ا بوی شاش نمناک و تازه خلاص شده چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه واسه گفتن نوع بویی که از لباسام در میاد.بعدشم من مجبورم که اون همه راه برم تا مشهد تا بتونم فضای فصل سوم رو بیشتر حس کنم اما تنها میرم دود میکنم و تخمه میشکونم و سر و شکم ام رو بالا پایین.روهام بر وزن روهی مثل روبهی هم که الترناتیو سفر کوتاهمون میشه و اما نمیدونم چرا زرت و زرت به هر غضنفری میگه شاهکار!اما من بهش میگم تو ساده ای؛یعنی نمیگم حالا میگم چون دوست دارم تو صورت استخونی و کم ریشش داد بزنم که حرمت مداد ادبیات بودنش رو می کنم و اینجا خالیش میکنم.ساده ست مثل خوردن یه اب پرتقال خنک توی بعداز ظهر افتابی یه روز معتدل پاییزی توی شمال با بالا پایین رفتن موج های دریا.یعنی اون موقع نباید فلسفه ببافی و ریشه اون چیزهایی که دور و برت هست را بریزی وسط،تنها باید نگاه کنی و لذت بری.نمی فهمم چرا قبلا از پیچ پیچی و مستقیم نبودن ادما خوشم میومد.شاید دو پهلو بودن حرف ها یی که گفته میشد و شنیده میشد ناخواسته سوق ات میداد سمت "بسته آب نباتی شدن". یک جور کشف لایه های درونی شون برایم معماگونه و هیجان انگیز بود.اما حالا به صورت های رک و راست و سیرت های راحت-واقعا راحت بهترین واژه میشه که عنوانش کرد.راحت خودش و میریزه وسط،بی مقدمه و پس لرزه-غبطه میخورم.راحت بودن این پسر ِمداد گونه هم برایم رشک برانگیز شده.
اما مملی عشقه.تاحالا با هیچ بنی بشری اینقدر راحت نبودم.حتی با ننه و بابام!شاید تنها وقتایی که از اون بسته آب نباتی خبری نیست،مقابل این پسر چاق دوست داشتنی باشه.خیالم راحته که مثل خودم اکثر چیزا به تخمشه،خایه مالی هر کون نشوری رو نمیکنه تا چیزی دستش بده تا چند روزی باهاش بازی کنه و بعد مجبور بشه تف بکنه از بالای پل عابر پیاده رو سر ملت بیخبر.مثل وقتیه که داری چوستاکوویچ گوش میکنی،آتیش پشت هم میزنی و بعد خوابت میگیره و میخوابی.توخوابم تنهات نمیذاره.پشت در سازمان ملل گورستان همیشگی ات را متر میکنی و سیگار دود میکنی و در مورد رمان جدیدت حرف میزنی.شایدم چند تا کتاب جدید از توی کیفت در بیاری و قبلی ها را ازش بگیری و جاش بگذاری و بعد سیگار بزنی تو رگ و پی لحاف دشک گرم و نرمت.فاز این پسر همیشه پیدا میشه.خوشحالی،نشعه ات میکنه؛دلگیری،می برتت جاهای دورتر و سرخوشی های فراموش شده.بعضی وقتها انقدر حرف میزنیم و دود حواله ریه هامون میدیم که تنها زورمون میرسه به شخصیت های داستان هامون.بهرام و چاق ترش میکنیم و الیاس و گه تر.اگر فرصتی دست بده و بخوای نمایشگاه کتاب بری،می رینه به تموم کتاب ها و میره تو نخ ادم ها شاید کشف کنه،مثل کشف کریستف کلمب!بعد بشینه هی سیگار بکشه و از ادما حرف بزنه که چقدر موقع هجوم اوردن به غرفه ها بامزه میشن و تو همین هیری ویری و عرق ریختن های من،شاید مهمترین حرف این سال رو بهم بگه.این ادم واقعا از زندگی راحت میگذره،راحت عاشق میشه،سخت وا میده و به ندرت تو جمع میگوزه!پس من باید بشینم و با اون تا مشهد برم و بعد تنها برگردم و بشم آلبر کاموی ِبرق آسا؟
- سر شبی که با مامان تو ماشین نشسته بودیم،سر سوزن گلایه کردم و نمیدونم چرا مامان؟ربط داشتن اینکه بعد از اخراج شدنم بار معنایی آزادی تا حدود زیادی بر دوش اکثریت سنگینی میکند،به مامان چرا مشکلی را حل میکند یا می کرد؟تنها بار ِِ معنایی ِاندوه ِکپسول شده ِدرونم سنگین تر شد،هیبتش هم سه روزه خواب و خوراک را حرومم کرده...
- سفر یک هفته ای به مشهد بد نبود.گه گداری آروق میزدیم و بوی خوش قدیم تر ها را میشنفتیم.یه گوش هم به اندازه زمانی که با نادیا حرف میزدم داشتیم که مدام ته سبزی های هضم نشده را به خوردش میدادیم و معمولا ولع زیادی از خودش نشون نمیداد.اپارتمانی که سه سال توش بودم،حالا صومعه ی گناهکاری مثل من شده،له له میزنم دوباره نفس کشیدن،فریدون شنفتن و دودکش راه انداختن.من الان احساساتی نشدم،کاملا با خِرَد حاصل از یک زد و خورد کشنده میان سلول های نقره ای و متالیک ذهن تازه گوزیده ام،این اراجیف را اینجا پخش میکنم،پس من هستم چون دوست دارم سیاره گه گرفته 503 خودم رو دوباره داشته باشم.کثافت بزنم به خودم و لجن از سطر سطر کتاب هام بیرون بزنه و باز هم همان باشم.صبح و روشنایی و هر نور مضحکی رو خفه کنم و بخندم به همه گورخرهایی که سلانه سلانه از خواب شیرین سحرگاهی شان میگذرند و راهی دانشگاه میشوند.تف پشت پک طولانی بندازم رو سقف پاساژهای رنگارنگ زیر پایم و لحاف را تا فرق سرم بکشم رویم و شب خواب سکس با جنیفر کانلی رو ببینم.
- سناپور و اینترنت و وبلاگ مشترک و دونفره هم امروز داشتم.با یکی از بچه ها که هم شهری سروش خان در اومد گپی زدیم و فیلم بهش دادم و چند تا قول دیگه هم دادم که مثلا رگبار بیضایی رو براش گیر بیارم و داستان های کامو رو که خیال از بیخ اشتباهیه.من و این همه خوش قولی؟
-هف هشت تا کتاب از نمایشگاه خریدم.فعلا تا قبلی ها خورده نشدن حق نشخوار اینا رو ندارم.خشم و هیاهو دو هفته ای بود دستم بود که بعد 120 صفحه خوندن قید بقیه اش رو زدم،به زور که نمیشه عاشق فاکنر شد.من از پایه با این مرد مشکل دارم.گور به گور اش را که دو سال پیش دستم گرفتم پنجاه تایی بیشتر جلوم نبرد و بی خیالش شدم.به قول روهی فعلا یه چیز لایت تر بخونم تا اماده این یکی بشم.سرزمین گوجه های سبز مال هرتا مولر نویسنده ی رومانیایی که میره تو مایه های ادبیات سیاسی و دیکتاتور نوازی ها، رو انتخاب کردم.صد صفحه اش رو دیروز خوندم.از این همه نبوغ این مردک خوشحال شدم و دهنم تا بناگوش باز و بسته شد-شاید برای القای نهایت گوز شدن و سر تعظیم فرو اوردن-
-هنوز هیچی نشده دلم واسه یکی از اون شب نشینی ها با تنبل و عمو پوری و سباستین و توسی و حتی آقا سمندر تنگ شده.کی دوباره دور هم جمع شیم خدا میدونه.
-ماچاق ها زود خسته میشویم و زود دلگیر.اما شاید زود هم فراموش میشویم.