تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

و صبح خروسخوان کاشف به عمل آمد که ما رفتنی شدیم.تقریبا دچار یک جور بی حسی مطلق از نوع سیب زمینی استامبولی شدم که نمیدانم باید ناراحت بشوم و راه بیفتم از عشرت اباد تا تجریش را پیاده طی طریق کنم یا با دید بی خیالانه ای بروم رستوران سارا تو میرداماد و با دادن ۴۵۰۰ تومان از سلف سرویس و «بخورید تا بمیرید» اش به اندازه بیست هزار تومان استفاده کنم و سیگار دود کنم و دم را غنیمت بشمرم.به هر حال ما رفتیم سربازی.دک و پوزتان بسوزد.مخصوصا دختر جماعت که این ارزو را با خودشان به گور ببرند و همینطور اون روهام خر شانس که معاف شده  و من کمی تا قسمتی دلم به حالش می سوزد که لذت تی گرفتن به دوش و شستن زیر تا بم توالت را از دست میدهی پسر جان.الان از یک طرف نشیمن گاه مبارک می سوزد که بعد از یک سال خرحمالی و دوندگی دنبال گرفتن معافیت پزشکی حالا باید بشینم لبخند جوجه بسیجی کارمند نظام وظیفه را ببینم که زل زده است و نیشش را تا زیر چشم هایش باز کرده است.از طرف دیگر هم با این وضعیت رخوت اور و تکراری که زندگی ام پیدا کرده ُدیدن آدم ها و موقعیت های جدید-که مثل مور و ملخ تو جاهایی مثل پادگان ریخته-برام نقش باز کردن تخم مرغ شانسی های کیندر تو زمان بچگی هایم را دارد.یک مدل کشف کردن!من عاشق این موقعیت ها و صحنه های تو محیط پادگان ها هستم.-البته به غیر از مورد تازه باب شده تجاوز به بچه خوشگل ها -

پ.ن:یک مثل بود اولین بار سمندر ۴ سال پیش تو دوران دانشجویی به هم گفته بود و هیچ وقت یادم نمیرود: گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه پیف پیف !  الانم شده حکایت ما.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:43  توسط امیرحسین  | 

زلزله ات میشوم عزیزم اگر بازگردی و دوباره سرورم شوی.قول میدهم.اصلا عهد میبندم و با خونم بر روی شیشه ی ماشینت می نویسم که بی تو نمیشه،و با تو بهتر از این نمیشه.ای غزال کوچک من که لچک نمیبندی و شال سرخابی ات را با رژ لبانت ست میکنی ،بیا بنشین کنارم  و با کیف ذوزنقه ای شانل ات بکوب بر فرق سرم که ای مردک اینجا چرا نشسته ای .اصلا تو بیایی تمام چشمان دنیا هیزی شان خفه میشوند و تو منظره ،نه اصلا بک گراند تمام چشمهای پاک میشوی و بیا و اندوه من را بیشتر مکن و بیا تا دوباره با چنگال نقره ای قجری ات لازانیا برایم ببری  و عاشقانه بر دهانم بگذاری و من با ولع بخورم و تو پیف پیف بکنی.اصلا من خاطرت را برای همین اساعه ادب هایت میخواهم.ای رنج من،ای بالاشهر من.لپ لپ من  یک لحظه من و ببر تا همین سر کوچه و بگذار تا برایت ترانه بسرایم .که عزیزکم،توپولکم،من فدای آن گیس های روغن خورده و یکی در میانت بشوم؛قصد آن را نداری تا بکپی؟

 

پس لرزه: با مملی و روهی تو خیابونا ول میگشتیم که خبر رسید انگار یه زلزله  تو این شهر زده ملت و ریخته تو خیابونا.ما که همگی دپ زده بودیم و تو پارک گفتگوی گیشا داشتیم دنبال قورباغه میگشتیم و این که چرا تارانتیتو کبیر باید زرتی بزنه جد واباد فیلمسازای ایتالیایی رو از دم برینه.آخرشم نفهمیدیم و با یه هانیس مک-ایس پک- زلزله  امروز و جشن گرفتیم باشد عبرت ملت ترسوی ریخته تو خیابون باشد.اخر شب هم نازنین زنگ میزنه و میگه زلزله 9/5 ریشتری بوده و فلان و فلان.بعد باید به من بر بخورد و بترسم و نوشته بالا رو بنویسم تا شما بیایید در ان اقتراح -همون ریدن-کنید.

 

پ.ن:ماجرای حسین سناپور عزیز و کافه نشینی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 0:2  توسط امیرحسین  | 

 تنهایی،ملق زدن و پشتک بارو زدن و مو از ته زدن است.مو ها را از ته زدن.ریش ها را زدن.شدن عین یک کاسه شیر برنج یخ شده.لذت ناب درست زیر شیر آب حمام یافتنی است.زیر زبری کرک های جلوی سرت که آقای آرایشگر به تو چه ربطی دارد من کچل تر به نظر بیایم یا نه،تو کارت را بکن.لذت اینست...خیابان ایران زمین را راه به راه متر کردن و ذکر مصیبت نامه "بیا بیا"ملق زدن و جارو زدن و هویج خوردن زیر گرمای عورت ِبی دلیل ِیک آفتاب پفیوز است که مدام فریاد و ضجه و شاید آواز سر میدهد که اشکت را نبینم جوان.

 لذت در نالیدن است و بسی خررخره روزگار را جویدن و بر سر سرنوشت کوفتن که ما آمدیم.خسته لذت بردن،غرق شدن است.مردن است و تاریکی ناب و لحظه ی پرتی که افتاده و جمعش کنی و بزنی تو گوشش و آدمش کنی و نصیحت به مغزش برسانی و آب هندوانه زیر پل مدیریت نوش جان کنی و تر تر تر تر تر تر تر تر تر  پشت بندش ملق بزنی و بگوزی و دعا بر جان گورکنان خاموش شده دیروز ی بفرستی که مرام و انسانیت شان بیشتر از نسق من است که دعا بر جانت پسرم برو بخواب و بنال و ننال و برین و بدو بو بیا نسی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 23:39  توسط امیرحسین  | 

امتحان اقتصاد و نرفتم بدم.به جاش نشستم داستان گوتیک ام و تموم کنم و تا لحظه های آخر حتی تو تاکسی هم مشغول نوشتنش بودم که ۸ صفحه مثل خر نوشتم آخرشم تموم نشد.خوب دختره زلیل مرده داره پزشکی میخونه باید مقدمه سازی براش بکنم تا عین یه ماهی که تو وان حمومش ول افتاده مایه های ترسناکش و یه هویی بزنه تو صورت تو!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 20:15  توسط امیرحسین  | 

 دانیل اورتگا با قشون یوزی به دست اش که مثل مور و ملخ تمام بافت گسترده بازار تهران را پوشانده وارد می شود.زنش هم کنارش سرافرازانه به معدود احساسات آدم های گذری دست تکان میدهد.اینجا بازار تهران است.بازار زرگران و دانیل اورتگای عزیز با همسر و فرزندانش برای خرید طلا و جواهر یک روز کامل اقتصادی را از کاسبان بازار دریغ کرده اند.خوب تو ی همین تعطیلات بی درو پیکر یک روز که به جای کسی بر نمیخورد.اما چیزی که جالب است ،اینست  که نینجا های اطلاعاتی چنان سر یوزی هایشان را به سمت تو که هاج و واج نگاهشان میکنی نشانه گرفته اند که شک میکنی ردای شبه نظامیان««کنترا»»* را پوشیده ای؟

 

***

گیج ومنگ سر جلسه امتحان ««اصول علم سیاست»» نشسته ام.هنوز کم خوابی شب گذشته نگذاشته تمرکز بکنم روی سوالات.کم کم که جلوتر میروم و ستون سوالات تستی را روبرویم میبینم بر می خورم به این سوال:

«« اصل اول مشترک تمام حکومتهای دیکتاتور چیست؟

1)دخالت در حوزه فرد و جامعه   2)نارضایتی مردم از حکومت   3)نبود آزادیهای سیاسی   4)اجبار به پذیرفتن یک ایدئولوژی یا دکترین رسمی »»

جواب نمیدهم.آخر همه شان را به یک اندازه سهیم میدانم.باور نمیکنم تنها یک جواب داشته باشد.

 

***

بعد از امتحان میروم از دکه روزنامه فروشی سیگار و روزنامه بخرم.مشغول وارسی تیتر روزنامه ها هستم که پسر قد بلند و خوش برو رویی که قیافه اش به نظرم آشنا است،جلویم ظاهر میشود.موهایش بلند و رنگ کرده و ابروها تاتو شده-این را بعد از برداشتن عینک افتابی اش میفهمم.-بعد از چند لحظه خیره شدن به همدیگر جلو می آید و احوالپرسی میکند و آشنایی می دهد.نزدیک شش ماه پیش تو رفتن های مکررم به نظام وظیفه با هم برخورد و سلام وعلیکی داشته ایم.یادم می اید پسرک دچار مشکل روانشناسی حادی شده بود.جیغ های متناوب بلند و داشتن یک جور تیک عصبی که هر از چندی نیمی از صورتش مچاله میشد و در هم میرفت.این را اضافه کنید به سر طاس و  لباس کردی کهنه و کثیف.اوضاع وخیمی که آن وقت داشت ماندن او در صف های طویل را هم مشکل کرده بود که حتی باعث میشد رفتارهای عجیبش نظم محوطه کمیسیون پزشکی را بر هم زند و هرکسی با دیدن آن صحنه ها نوبت خودش را به پسرک بدهد.با آن وضعیت شش ماه پیش و دیدن دوباره پسرک با این سر و وضع مطابق مد و اتو کشیده اش مانده بودم این را باور کنم یا آن را؟

 

***

پدرشان بیکار است.4 تا پسر جوان دارند.یکی شان شمال درس میخواند.دیگری منتظر کنکور است وبزرگترین برادر دنبال لقمه ای تا عیاشی های بی درو پیکرش را جواب بدهد.تنها دومی است که کار میکند و خرج این خانواده شش نفری را میدهد.تنها با ماهی 500 تومان که مستلزم سگ دو زدن از 5 صبح تا 11 شب است،باید اجاره 400 تومانی را که بدهد هیچ،گذران یک ماهه خودشان و برادر در غربت مانده اش را هم بدهد.این که بار این خانواده پرجمعیت بر دوش ات باشد به کنار.این که لحظه لحظه جوانی ات را که همیشه منتظر ش بوده ای و خوشی که همیشه ارزویش را داشته ای برایت چیزی جز پینه های نقش بسته روی دستان حالا ضمخت ات ندارد را باور کنی یا سپیدی شقیقه هایت را که میگویند پسر داری پیر میشوی؟

 

*شبه نظامیان کنترا که در سال 1990 بعد از 11 سال ریاست جمهوری اورتگا او را برکنار و به زندان انداختند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 1:47  توسط امیرحسین  | 

 

                  سيزيف وار

گاهي اينطور ميشود كه سگ دو بزني و بزني و عرق بريزي و آخر سكه اي سياه هم بر پيشاني ات بنشانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:4  توسط امیرحسین  | 

سوژه داستان رو روهام بعد از کلاس توی گودو پشت به یه مشت جمعیت دون ژوان برام تعریف میکنه و منم جنازه قبول میکنم.باید داستان گوتیک-ترسناک باشه و چه چیزی بهتر از آن سه سال زندگی در طبقه پنجم آپارتمانی چهارده طبقه توی مشهد.تصور کنید یک مجتمع بزرگ و نیمه کهنه با راهروهایی بلند و تنگ همه به رنگ سفید لجنی-سفید یخچالی بعد از 15 سال طبق یه سری کنش های شیمیایی به سفید لجنی مبدل میگردد-با آسانسورهایی همیشه خراب و بزرگ-تو مایه های آسانسور فیلم دارک واتر- و مهمتر از همه این است که در ساختمانی با این ابعاد که چیزی نزدیک 200 واحد آپارتمان دارد در طول سال تنها 7 آپارتمان دارای سکنه است که یکی شان هم من بودم…طبقه پنجم که من اونجا بودم به غیر از من کس دیگه ای زندگی نمیکرد.خوب تا اینجا د اشته باشید تا دو تا نکته مهمه دیگه رو هم اضافه کنم و یکی این که سقف راه پله های این مجتمع به قدر متنابهی کوتاه و قناص بود.از اون طرف سیستم شوتینگ-همون اتوماسیون اشغال جمع کنی-هم به راه بود و سر پیرزن توش می انداختی کسی نمیفهمید و میتونستی شالاپ شولوپ برخورد سربریده با درو دیوار فلزی شوت رو مثل گوش دادن به سمفونی پنجم بتهوون با لذت گوش بدی و خلاصه که من نفهمیدم تو اون سه سالی که در چنین جای گوتیکی بودم چطور ذره ای از اون ترس های موقعیتی-یعنی به واسطه موقعیت و جغرافیای ترسناک اونجا-تو من رخنه نکردند و من از لذت نداشتن احساس ترس-که به نظرم یکی از ناب ترین احساس های دست نیافتی-غافل موندم.ترس های من مال یه مدت کوتاه بین ماجرای دستگیری و زدن حکم بود...یادمه اون موقعه خیلی با این ترس حال میکردم و کمتر میشد به اطرافیانم زیاد بروز بدم و حضورشون رو بخوام..نشئه گی که ترس برای ادم همراه میاره مثل بستنی خوردن تو ی هوای برفیه.همینطور که ترس دلت و می لرزونه به ارومی به بستنی لیس میزنی و به تموم شدنش که میرسی ترس دیگه برات عادی شده و باید بندازیش بیرون مثل چوب بستنی. پ.ن:از وقتی قرار شده داستان گوتیک بنویسم شب و روز کابوس اپارتمان طبقه پنجم رو میبینم.بعد نمیدونم تو این هیری ویری چرا باید یه معاشقه کوچولو هم تو همون راه پله های معهود با یه دختر مو بلوند داشته باشم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:41  توسط امیرحسین  | 

-خان باجی(همون ابجی یا خواهر یا سیستر یا همشیره یا سبیه بابام یا همون عامل مرگ آینده من) زد تمام مدارک ماشین و به انضمام گواهینامه من رو گم کرد.ایا من جرات دارم به این الهه سرطان و انتهای هنر بدجنسی بگم بالا چشت ابروست؟   

پ.ن۱:داستان ما(من و خان باجی) اقتباس شده از موش و گربه عبید زاکانی نیست اما کمی شباهت به تام و جری دارد.

پ.ن۲:مدارک ماشین به یه ورم.اما گواهینامه رو چی؟با این وضعیت بلاتکلیفی که تو نظام وظیفه دارم عمرا کارت المثتنی به من بدن.خوب تقریبا ماشین سواری به گه کشیده شد.پس عجالتا تنها خانه نشینی چاره کار است.چون به هیچ وجه من الممکن امکان پیاده یا با تاکسی و مترو و هر کوفت دیگه ای رفتن رو ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:48  توسط امیرحسین  | 

  با خودم قرار گذاشته بودم که دیگه سراغ اون چرندیات یک سال و نیم پیش دانشگاه واخراجی و این صحبت ها نرم.اما خوب هرچقدر هم که چاق باشی و خط ریش های پشمالوت تا زیر چونت هم برسه باز آدم بچه میشه،باید ناز بکنه و یکی نازش و بکشه.و وقتی هم که چنین موقعیت ناز کشی و ناز کشون و لوند بازی پیش نمیاد ادم باید دق دلی شو اینجا خالی بکنه.چه جایی بهتر از این جا.

 

پ.ن:کامپیوتر داره اذیت میکنه.مودم  و تازه خریدم باز کانکت نمیشه و زرت و زرت هنگ میکنه.بی زحمت عکس تو وب هاتون نذارید که من بدبخت میشم بخواهم وبلاگاتون و باز کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 5:39  توسط امیرحسین  | 

با این استیل که آی آی من امتحانت دارم و باید هزار ماه درس بخونم تا بتونم جبران مافات بکنم و از زیر کون استاد هم شده نمره بگیرم،حال که نمیکنم هیچ،میخوام زارتی بزنم تو صورت هر کی ازاین ..شعرا میگه.من متنفرم از هرچی امتحان و هر چی آدمه که میخواد امتحان بده.از اون صورت های نمکین و خ ا یه مال جلو روی استاد که ایساتاده شاشیدن را تمرین میکنند بدم می اید.تف به گور هر چی آدم بدبخت و نگران امتحانه.من به ...خمم نیست که امتحان بدم و ندم یا بیفتم و نیافتم و برم فرچه بردارم  و بیفتم ...ون استادا رو بمالم که آهای 5/18 من و بکن 20.به چیزم نیست که سه تا شب تا صبح بشینم نصفه یه کتاب 700 صفحه ای و دوبار بخونم و بعد گه بزنم به امتحان.بعدش تنها سیگار دود میکنم و دخترای جلف و احمق همکلاسی و میبینم که ...ون خودشون و جد و ابادشون سر اینکه وای عمه ام به گا رفت و ننم به فاک رفت رو میبینم و تو فاکیدن بستگانشون خودم و شریک میدونم.تف به تو که حال که به هم نمیزنی هیچ یه جایی رو میخارونی که اگه دستم بهت برسه جرواجرت میکنم.پارت میکنم به صلیبت میکشم و می شاشم به ذات خالص پُخِت.ببینید نظر ندید.چون من حالم از دست خودم به هم میخوره که جسارت همه چی رو داشتم جز شاشیدن تو ملا عام وسط حیاط دانشگاه جلوی در رییس دانشگاه که حرومزاده؛فلانم تو فلان خودت و تمام دارو دستت.انگشتم بالا نمیره که بکنم تو سوراخ دماغت و نصف اون مغز گهت و بکشم پایین و بچپونم تو اون پوزه مثل خوکت....تُ خ م داری بیا جلو بهت بگم کی چی بر من گذشت؟بیا بهت بگم که من ساده اخراج نشدم.من برای رسیدن به این موقعیتی که الان توش هستم راه های زیادی رو طی کردم.به تک تک باکره هاتون تجاوز کردم.به روی تمام استاداتون از دم شاشیدم .مست کردم و راه به راه علف کشیدم،بنگ زدم و سیگار چاقیدم که بوی همشان را دوست داشتم که میخواستم ...ون تو خ ا ی ه مال از ته بسوزه .که نمیتونی مثل من باشی...آره بیشتر از این ها دارم بهت بگم...پس گه خوری نکن و نشین و نگو که من  چه جوریم...من میرینم تو دهنت...  بیا بهت بگم که حرومزاده من حالم از این دانشگاه ها و دانشجو و ادم و دختر بازی و پسر بازی و ک و ن بازی تو و امثال تو وهر پُخ دیگه ای به هم می خوره...من شاشیدم تو قبر جد وابادت حرومزاده...یه روز باید الکل صنعتی بخورم و بیام اون وسط جلوی چشمای گرد شده و جیغ و ویغ اون لاشی های از سقب به دار اویخته شده،بهت تجاوز بکنم که نفرت دارم ازت،که تُ خ م ام نیست چه گهی هستی و چه مدرکی داری و چند سال داری ک و ن ملت و میشوری یا در شون می مالی که من خوندم قدیس ام،خدام،که بهم وحی شده بیام تمام فنون مارکی دوساد  و روت اجرا کنم و بعد بشینم سیگار بکشم و تف بکنم راه راه اون جایی که اسمش و گذاشتی دانشگاه،نخاله پروری و گشاد بار اوری و حرومزاده شناسی با چاشنی خر کردن و س ک س گروهی تو ملا عام ،توی مغز کثیفت توی ذهن پلیدت ،که تو سزاوار این نیستی؛بدتر از این ها نثار توست.

 

--همه فحش هایی که از بچگی یادمه مال تو،تنها مال تو...

 

--اگه سگ راه میره تو بشین راه بازه جاده درازه عوضی..بیا بزن تو رگ که سفارش خاص خودته...

 

--بچه نیستم بچه بودم سگ شدم هار نبودم تفاله شدم و حالا سر بالایی رو نمیتونم برم تا خشک خشک ترتیبت و بدم لاشی

 

--چقدر استریلیزه و پاستوریزه و هموژنیزه و الکتریتزه و شامپانزالیزه و خر مابانه ریدم به هیکلت...روراست تر نمیشد خوش شانس

 

--اوووووه...این جا رو هم میبندم..مثل پوزه لجن تو...ولی به تو مربوط نیست...فقط وزوز نکن..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 4:41  توسط امیرحسین  | 

  ترمز میزنم و درست زیر چراغ عابر پیاده،وسط جمعیت لولیده شده در هم، سایه ام را پیدا میکنم.در ماشین را باز میکنم و بیخیال به آن همه فحش و نور بالا و همهمه ی نامفهموم جمعیت گوشه خیابان صدایش میزنم که«« هی من و میشناسی؟»»نگاهم میکند،بیشتر خمیازه میکشد تا نگاه.چراغ قرمز میشود و جمعیت فنرشان در میرود و به سوی آن ور خیابان هجوم میبرند و سایه ام هم حالا بی توجه به من،بزرگ تر از زمانی که گمش کرده بودم،قدم هایش را بلندتر بر میدارد و جلوی ماشین که میرسد دستی تکان میدهد و من سنگینی دستانی را روی شانه ام حس میکنم.چراغ سبز شده یا بیشتر حرکت باید کرد و شاید عجله هم نداشته باشی باید بروی تا عقبتری ها بتوانند به کارشان،شاید به بارشان و حتی به جانشان برسند.من حالا باید بروم به دنبال آن سایه نمور که لش خود را روی آسفالت میکشد و هیچ کس نمیفهمد جز من.من فارغ از این چند سالی که ندیده بودمش و تنها یادی و خاطره ای و لحظه ای برایم به یادگار گذاشته بود،روی پدال میفشارم و در جهت عکس راهی که آمده ام یا آمده است یا خواسته ام که بیاوردم کسی،به دنبالش میروم.مثل صخره،تابش مرگبار و رونده ای که هیچ یاسی به همراهش نیست.من؟من ِمن؟سایه من؟من ِسایه من؟چه فرقی میکند که وجودش مثل همین آسمانی که دارد می بارد واضح باشد یا زاییده خیالات و اوهام خودم،خودت یا خودش.تنها به رسم همیشه که عادت ندارم به دنبال موجودی-فرقی ندارد مرد یا زن یا دوجنسی یا اصلا بی همه چیز-حاشیه خیابان را گز کنم و از بالای عینک زیرچشمی براندازشان کنم که همراهم شوند یا نشوند،مایل به همراهی این سایه خنگ و فراموشکار میان آن همه موج منفی که سفید پوشای کاغذ به دست راه انداخته اند،نیستم.چون نمیخواهم مایه بی آبرویی خودم بشم.بالاخره از خودم انتظاراتی دارم و هرچند سایه را سال هاست که ندیده ام-بیشتر دچار یک جور دلتنگی غریب وحسرت خورده به سایه ام شده ام-باز نمیتوانم با هر خاطره ای پشت به تمام آنچه تاکنون کرده ام ،بکنم و این لذت مهیب را به سادگی خوردن یک فنجان چای ولرم با شما تقسیم کنم...از مساله دور نشوم.من همان طور که پایم میان گاز و کلاج در نوسان بود و زیر زیرکانه سایه را دنبال میکردم و سعی میکردم ناخنک زدن هایم به سنت های ریشه دوانده در وجودم را التیام ببخشم و موجب رسوایی خاطر پدید آورندگانشان نشوم،در یک بعداز ظهر مه آلود بهاری انتهای یک کوچه بن بست و سربالایی توانستم سایه ام را گیر بیاندازم.که راه فراری ندارد و حداقل میتوانم نگاهم برای لحظه ای هم که شده در نگاهش بیفتد تا شاید این جادوی نگاه یا بهتر باشد بگویم قدرت نگاه بتواند او را نسبت به من،به گذشته ام و به تمام روزهایی که با سایه ام در خیابان ها به گردش میپرداختیم،آشنا سازد و دست از این قایم موشک بازی هایش بردارد  و دوباره در کنارم به سان گذشته بماند و ترکم نکند.می فهمد که مسیر را اشتباهی آمده و کوچه تهش باز نیست که بتواند گام به مسیر دیگری بگذارد.اما من دیگر قادر نیستم ادامه داستان را برایتان بازگو کنم چون دیگر چیزی به یادم نمی آید از آن بعد از ظهر دلگیر که من دنبال سایه ام بودم.چه بسا زندگی ام چیزی نیست جز تصویری این چنینی،و محکومم مسیر آمده را بازگردم و شاید آن هنگام باشد که در جستجوی شناخت چیزی باشم که قاعدتا باید بازشناسمش،بیاموزم بخش ناچیزی از آن چه فراموشش کرده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 3:10  توسط امیرحسین  | 

 -به علت نبود پایه تنها اکتفا شد به گوش سپردن به تعدادی از آهنگ های آن مرحوم.

 

-شدیدا نیاز به چند فقره گوش گنده در حد و اندازه ی گوش فیل برای شنیدن چس ناله های زیر شیکمی دارم.از دوستان گوش گنده عاجزانه درخواست کمک دارم.

 

-فهرست شیندلر رو دیدم.مزخرف بود.خصوصا با اون زمان گهه سه ساعت و نیمی اش.

بعید بود از اسپیلبرگ که معمولا ریتم تند فیلم هاش زبانزده که تو این فیلم با یه داستان کند و کسل کننده که آرام و با حوصله یه واقعه تاریخی-کشتار یهودیان ساکن لهستان توسط آلمانی ها- رو روایت میکرد روبرو بودیم که گه بود.همه چی تنها در قالب فیلم بود و اگه بعد دیدنش از خودمون میپرسیدیم که تاثیر فیلم روت در چه حدی بود باید میگفتی "همون وقت که فیلم و دیدم"درست بر خلاف ماهیت این گونه فیلم های تاریخی که تاثیر گذاتری روی مخاطب-بنا رو باید بذاریم که مخاطب گاو است یعنی هیچ چیزی در مورد این اتفاق تاریخی نمیداند-باید اصل باشد اینجا از اون ماجراهای فانتزی تاریخی یه چیز در 300 و اشغال های اون مدلی میبینیم.این که شیندلر سرمایه دار چه راحت و هالیوودانه گه میزنه به راش های نازیست و یه گله آدم و میبره تا جایی که بتونه از اونا محافظت کنه و ترجیحا نسلشون منقرش نشه،تنها به درد فیلم های هری پاتری و دارو دسته هاشون میخوره...

 

پ.ن:در مورد فیلم شاید یه جور احمدی نژادی به قضیه نگاه کردم .نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 19:9  توسط امیرحسین  | 

 

من اگه الان یه پایه داشتم(ساعت سه و نیم نصفه شب)-که خوب ندارم چون سگم بزنی الان نمی ره تا سر کوچه سیگار واسه خودش بگیره چه برسه تا نزدیکی های قزوین بیاد-ماشین و بر میداشتم و میرفتم پیش فریدون.مثل اون باری که با ممرضا رفتم.شب جاده برق میزنه.سبقت چیزی میشه مثل فریز شدن در دمای 50 درجه بالای صفر.من الان خوب خیلی دوست دارم قُرقُرک باشم.خوب شاید هم الان پا شدم و دو پاکت سیگار هم از دستفروش های زیر پل پارک وی خریدم و انداختم تو جیب کاپشن ام و گاز دادم تا برسم پیش فریدون.

                                                خاک اونجا چه عزیزه...

 

پ.ن۱:قرقرک روستایی است بین اشتهارد و بوئین زهرا که فریدون فروغی در اونجا دفن شده است.

پ.ن۲:این خراب شده هم یه سالش شد.از اولین نوشتن وبلاگ ام هم ۴ سال گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 3:35  توسط امیرحسین  | 

«پسر دستان دختر را گرفت و...»نویسنده  مدادش را روی میز گذاشت.چایی اش را هورت کشید وبعد مکث کرد و دختر و پسر جوانی را که گوشه ی کافه نشسته بودند تماشا کرد.پسر دستان دختر را گرفت.خیره شد.دختر سرش را پایین انداخت.نویسنده مدادش را برداشت و شروع کرد :«...و دختر شرمگین سرش افتاد و زل زد به فنجان جلویش.پسر چشمانش برق زد و آرام دستان دختر را توی دستانش قرار داد...»سرش را بالا گرفت و آن دو را نگاه کرد.هنوز دست دختر توی دستان پسر بود.پسر چیزهایی به زبان آورد که نویسنده نشنید.دوباره مداد را برداشت:«پسر گفت:"دوست دارم.اندازه تمام روزهایی که چشمانم را به روی خورشید باز میکردم"»نویسنده سیگاری در آورد و فندک اش را زد.پسر خندید و دختر سرش را بالا گرفت.لبخند زد و پسر را دید.زیر لب زمزمه کرد.پسر هم چیزی گفت و دختر دوباره زمزمه کرد.نویسنده نوشت:«دختر که از عشق پسر سرشار شده بود،سرش را بالا گرفت و گفت:"دوست دارم."مکثی کرد و پسر ازش پرسید:"چقدر؟" دختر گفت:"اندازه تمام خواب هایی که دیده ام" » نویسنده پک دیگری زد و زل زد به پسر و دختر جوان.پسر دستان دختر را جلوی دهانش برد.دختر اخم کرد و چیزی گفت و دستانش را پس کشید.اما پسر با سماجت دستان دختر را کشید و آنها را بوسید.نویسنده با مدادش نوشت: «پسر به آرامی دستان دختر را جلو کشید.دختر ابرو بالا انداخت و گفت:"نه" و دستش را از توی دستان پسر بیرون کشید.اما پسر با نگاهش فهماند که الان وقتش است و دستان دختر را بوسید.»نویسنده بدون لحظه ای درنگ مدادش را انداخت و به آنها نگاه کرد.دختر کیفش را برداشت و از روی صندلی  بلند شد.نویسنده با دیدن این صحنه سیگارش را توی زیر سیگاری انداخت و مداد را برداشت:«دختر که از این عمل پسر بدش آمده بود با عصبانیت برخاست و کیفش را انداخت روی دوشش و از کافه بیرون رفت.پسر بدون آنکه نگاهی به دختر بکند،آرام قهوه اش را مزه مزه کرد.بعد خنده ی مضحکی کرد و گارسون را صدا زد...»نویسنده لبخندی زد و مداد را روی میز گذاشت.سیگار دیگری روشن کرد و سرش را چرخاند سمت میز دختر و پسر.حالا دختر دست به سینه روبروی پسر نشسته بود و جایی نامعلوم را نگاه میکرد.پسر هم دهان و دستانش در هوا میچرخیدند و چیزهایی به دختر میگفتند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 3:53  توسط امیرحسین  | 

این پیر گشته را که نبد آب در جگر

آروغ امتلا  زند  اکنون ز خوان شکر

 

من هم طلبیده شدم برای آروغ زدن تو این بازی های دیار وبلاگستون.فاز آروغ رو هم دوست عزیز و برادر گران سنگم روهام برام مهیا کرد.من 5 تا سوال از همتون میپرسم و اونوقت شما بیاید جواب بدید.

 

1-پنج تا جا که دوست داشتید  اون جا خودکشی کنید؟

2-پنج تا فکری که درست نصفه شب به سرتون زد و کلی هم درباره اش به یقین رسیدید و دورنمایش رو هم دیدید و صبح که شد به چیزتون هم نبود؟

3-پنج تا چیزی که اگه تو یه روز سمتش نرید،روزتون شب نمیشه؟

4- پنج بار که باد معده تون نا به خود از جایش تکان خورد و شلیک شد به هوا و شما جسارت گرفتن مسئولیتش را داشتید؟

5-پنج تا جایی که دوست داشتید از اونجا اخراج بشید؟

 

حالا جواب های من:

1-از روی پل صراط،ساعت 7 توی مترو،از بالکن طبقه پنجم آپارتمانی در زیست خاور و از روی سر روهام

2-راه انداختن یه کافه ،زدن یه شرکت بزرگ کامپیوتری،

3-سیگار و سیگار و قهوه و روزنامه و دفعات متعدد آبریزگاه و در آخر سیگار.

4-دوران دبیرستان؛شب نشینی های دوران دانشجویی تو مشهد

5-به غیر از دانشگاه ؛سازمان ملل،سر فیلم برداری فیلم های گاس ون سنت،وزارت کشاورزی و هر شغلی  که مستلزم کار تو بازار تهران باشه.

 

- از 5 تا آروغ زن حرفه ای هم می خوام تا مثل خاک پذیرای هر درخواست گهی باشند و این بازی رو بیارایند به عطر نفس شون.

دریانورد(خوراکش استفراغ تو لب عرشه است) و پوریا و امیرانه و دایره وچای سبز و علی تنبل و سروش خان و پدرام خان دانش و تمام امت آروغ زن و آروغ پرور.

 

من نگران هضم شدن افکار مشوش تون هستم.آروغ فراموش نشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 5:12  توسط امیرحسین  | 

تصور این که اکثر فصل سه رو خط بزنم و دوباره بنویسم،عذابم میده.عینی کردن توضیحات این ذهن وامونده مشکله.مثلا باید چیزی رو که تو چند خط میشه سرهمش اورد و باید تو چتد صفحه با چه مصیبتی بازسازی کردش.خوب اینا واسه اینه که همه چیو به توی مخاطب نگم و خودت بفهمی.من که این جریانات و به هر کی که داستان و از قبل میدونست نشون دادم ،تا چند بار شفاهی براش توضیح نمیدادم و حالیش نمیکردم دوزاریش نمی افتاد.حالا اگه این و بخوام تنها نشون بدم میشه همونی که دیروز سر کلاس اتفاق افتاد و یه برداشت های واقعا عجیبی میکردند که خود شخصیت های داستان هم 4 تا شاخ از همه جاشون می زد بیرون و چشماشون دودو تا 4 تا میزد چه برسه به من که خنگ تر از اونم که خیلی بخوام رو نشونه ها کار بکنم.

-من اینجا به امت باربی اندام عرض کنم که راه باز کنید اومدم.8کیلو تو 17 روز کم کردم.وقتی هم میرم جلو آیینه میگم:"این کیه این کی کیه..."بعد چپ و راست میشم.جک و عقب و میزنم و میگم:"آخوند بودن هم بد نیست ها...حداقل می تونی گونی بپوشی و قلمبه های بیرون اومده از بدنت و بپوشونی"بعد ابرو بالا می اندازم و خودم تصور میکنم تا چند ماه دیگه از این پیراهن های کمر کرستی میتونم بپوشم.آخ که بعد میشه مثل ادم از هر لباسی که تو ویترین دیدی و خوشت اومد بخری.سینه هاتو مثل کفتر بدی جلو و با اخم از فروشنده قیمت شو بپرسی و دیگه مجبور نشی واسه یه پیراهن معمولی سه برابر الان پول بالاشون بدی.بعدش با همین خیال خوب و قند تو دل آب کن از جلو آیینه میرم کنار.پشت کامپیوتر که میشینم یه حس آشنا میگه تو گشنته.بعد من که بچه سر براهی هستم پا میشم تا اشپزخونه میرم و کیک های شکلاتی روی میز و که میبینم،یه کم دچار عذاب وجدان میشم."نه امیر..خطرناکه...امیر"بعدش دنبال یه توجیه بدرد بخور می افتم .کمی که فکر میکنم با خودم میگم"با یه دونه که من نه چاق میشم نه لاغر"اولین گاز و که میزنم دیگه خبری از ندای درونی نیست.پس تا آخرین دونه کیک ها رو میخورم.دوباره مرتیکه بیکار پیداش میشه و میگه"خاک توسرت"منم بعد یه کم افسرده میشم و میرم تو اتاقم وناخون هام و از ریشه میکنم و تف میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 19:56  توسط امیرحسین  | 

تنها یه لیوان گنده قهوه تلخ بود.بعدش قیافه در هم و برهم و چروک دور دهانم.بعدترش داستان بود و زدن بر فرق سر کیبورد.

حالا چه فرقی میکنه قهوه تلخ بود و سیگار نبود یا سیگار بود و یک عالمه خلط قهوه ای که میون نوک زبانم و ته حلقم در رفت و آمد بود.

من الان می بینم همه جا تب محکوم کردن واقعه یا رویداد هفت تیره.اون وقت من دارم از عادت نوشتن ام با قهوه تلخ حرف میزنم.بعد قصه که جلوتر میره از خودم می پرسم ما سنگ نشدیم؟ و باز دلستر میریزم تو معدم و تو خیابون ها ویراژ میدم.

راوی میگه که معنی و صدق. بعدتر میگه آگاهی از قصد هنرمند برای درک یک اثر لازمه؟

-یه کم خراب شدم.دست به شاخ های روی سرتون نکشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 3:32  توسط امیرحسین  |