ماشین پلیس زوزه کشان از بیخ گوشمان رد میشود.جاده خراب تر از اونی هست که میبینم.یک هشت ضلعی زاییده شده در دل این جهنمی که معلوم نیست من و تو و او و آن یک دختر که نمیدانم غرض از ورودش در ان نقطه کذایی-وسط اسطوره ذرات خواب من-چی هست،در آن پیکار مسخره با پلیس ها به جرم یک سابقه خیالی مشترک یعنی حصر در تابویی به نام اخراج شدن از دانشگاه.
من هستم،چاق با ماشینی لجنی.
تو هستی،چاق با ریشهای آمیخته با شاش،با دلی به پهنای تمام انتخاب های یک تاریخ.
او هست،لاغر و تکیده و شالی به درازای جاده ابریشم در چشم های درشت اش.
آن دختر،نبوغ یک مکتب گیج کننده.
من قرار هست اعدام شوم.اعدام در طبیعت خشن یک ذهن.سربازان از جلو نظامشان را در حلقوم من انجام میدهند.شلیک شد و من نمردم.تکانی خوردم و باد کولر اپارتمانی در تهران لحاف را از روی جسد من که رویابافی میکند برداشت.
همه زخمی شده اند.آن سه نفر + من.خاک از دوشم بلند میشود و دهکده ای در صد متری مان پدید می آید.وارد میشویم.لش خسته،من فراری،تو ادامه دهنده و او.دختر هم می آید.یک پایش ترکید.اصلا صورتش را ندیدم ،شاید ذهن سرکشانه خود فروشی میکند.
گفت:کات!
ایستادیم و زمین سنگی به بکارتمان دست درازی کرد.فرورفتگی ها صاف شدند،ذهنم دست خوش یک معاشقه کوتاه شد.سریع میز چیده شد.کارگردان بلند گو را قاپید و اندام تناسلی اش را پوشاند.
داستان را مینویسی.شخصیت ها تجاوز کردند و تو می گویی از سیگار به همه جا رسیدم.
داستان نقش اش را دوست ندارد.شاید به هویت اش تف انداخته شده،یا حرص یک خودکار بیک را دوست ندارد.کاغذ را دور انداختی تا تنها بگویی«ما که این حرف ها را با هم نداریم»
من ، تو ، او ، آن دختر که با هم در یک زمان کوتاه همسفر شدیم و گشتیم و ترسیدیم و مردیم و دوباره به جای خودمان برگشتیم،همگی مولود یک دوغ اعجاب آور به نام چوپان بودیم.