تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

سیمین جان دانشور برایت دعا نمیکنم از روی تخت بیمارستان بلند شوی.می دونم که بعد از رفتن جلال ات چه تیره روزهایی رو که ندیدی.چند سال پیش تو مصاحبه ای گفته بودی که برای معاش روزانه ات هم مشکل داری.آخر بعد این همه سال؟ فکر کنم دیگه روح جلال تاب دوریت رو بعد این همه سال از کف داده و پشت پرچین های دنیا منتظر اومدنته.برایت دعا نمیکنم که برگردی به این خوکدانی که لیاقت امثال تو رو نداره...پس شونه به شونه جلال اروم بگیر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 3:46  توسط امیرحسین  | 

می گفت تمام هنرهایی که وجود دارند  از درد هنرمندان شون به وجود آمده اند، گفتم پس توی بهشت هنری نخواهیم داشت؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 23:58  توسط امیرحسین  | 

و من یک جوری میشوم که بدنم کش می آید.دراز میشوم و کله ام پرت میشود سمت تل قورمه سبزی ها....بعد پاهایم که از زیر زانو باز میشوند و بال بال میزنند و می روند سمت دختر برهنه ای که روی مبل چرمی همان کلاس ام دارد روزنامه میخواند...پاچه هایم می ماند برای تو..اندکی وقت لیسدین داری؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 3:28  توسط امیرحسین  | 

دنبال پیدا کردن یه سری منابع در مورد دوران هخامنشیان ام،خصوصا سنگ نگاره هاش.یه داستان نیمه کاره نوشته ام که مثلا می خواستم تو خواب های بورخسی هم چرتی بزنم که کمبود اطلاعات در مورد سنگ نگاره های هخامنشی تقریبا نیمه کارش گذاشت.در حقیقت این هم رفت روی تل کارهای نیمه کاره؛ مخصوصا داستان بلند مشترکی که با مملی مینویسیم و قبلا هم گفته بودم و اینجا نوشته بودم که تقریبا نیمی از کار تمام شده و مشغول نوشتنش هستیم.

اون یکی داستان گوتیک و نگار هم که فعلا تب و تاب اش خوابید و دست و دلم نمیره تمومش کنم.سناپور با پرداخت داستان و سوژه و مابقی چیزهاش تقریبا موافق بود و تشویق ام میکرد که تمومش کنم که بدبختانه از روی گشادی تقریبا تصمیم گرفتم برای مدتی بذارمش کنار تا سر فرصت دوباره برم سراغش.روهام این ها را برای تو نمیگم که میدونم ردیف داستان ها و اتود های محشرت توی میز کِشوت داره هوا میخوره.

اما به هر حال این موضوعی که مربوط به دوران هخامنشی بود به نظر خودم چیز جالبی از کار در می اومد که مستلزم اینه که یک دوره باستان شناسی و تاریخ دوران هخامنشی را بلد باشی تا راحت بتونی به آن چیزی که دوست داری برسی.

 چند روز پیش رفتم فرهنگسرای نیاوران که می گفتن کتابخونه تخصصی هنر درست وحسابی داره و شاید بتونم چیز به درد بخوری واسه داستان ام گیر بیارم.خانمی که مسئول آنجا بود گفت چه رشته ای میخونی؟ گفتم مگه فرقی هم میکنه؟ گفت آره مهمه. گفتم جامعه شناسی. گفت اما ما کتابخونمون تخصصیه هنره. گفتم خانم عزیز وقتی من میخوام اینجا عضو بشم یعنی که چیزی هست که به دردم میخوره،وگرنه بیکار نیستم که راست کنم و بیام اینجا وقت شما رو هم بگیرم. گفت نمیشه، برای ما مسئولیت داره. گفتم در مورد باستان شناسی دنبال کتاب ام. گفت برای چی؟

دیگه حالم داشت از ریخت و سوال هاش به هم میخورد. گفتم دیشب خواب دیدم که همون مرده بود که کتاب قورباغه را قورت بده رو نوشته بود، داشت بهم میگفت نون تو باستان شناسیه، سریع بچسب به این کار.اون وقت منم عزم ام و جزم کردم بیام اینجا. دیگه چیزی نگفت و عصبانی بلند شد و رفت.منم بیخیال اش شدم و لقای داستان رو به عطایش،بلکه به سنایش بخشیدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 12:34  توسط امیرحسین  | 

 یادمه یکی دوسال پیش یه وبلاگی بود دقیقا خاطرم نیست کدومشون، اما یه نهضت رژیم گرفتن رو تو وبلاگستان راه انداخته بود که خیلی حرکت جالب و مبتکرانه ای بود.کارشون اینطور بود که مدام با اعتماد به نفس دادن به همدیگه و تقویت روحیه  بچه هایی که در حال رژیم بودن،وادار میشدن که تا کم کردن وزن دست از پرخوری بردارن. یادمه مثلا همون صاحب وبلاگ هر روز رژیم های متنوع غذایی مختلف رو از این و ر اون و رجمع میکرد و تو وب اش می ذاشت.یادش به خیر.کسیاصلا اون رو میخونده؟

 

- کنسرت شجریان هم تو راهه. احیانا کسی نداریم رانتی باشه و بتونه بلیطش و جور بکنه؟(رانتی به فرد یا افرادی گفته میشه که از قضای روزگار و خدای ناکرده  نسبت یا نسبت هایی با قشون حاکم در ج.ه.ا داشته باشه.  )

 

- فکر میکنید نسخه اسلامی تایتانیک معروف چطوری باشه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:36  توسط امیرحسین  | 

 پیرزن لخت و چروک تو فیلم شاهکار کوبریک  یعنی درخشش بود که همچین وحشیانه جلوی جک نیکولسون گارد گرفته بود و مثل خوابگرد ها به سمتش میرفت و آدم رو یاد آخر الزمان می انداخت، یادتونه؟ وقتی به تمام وجنات اندام این زن که انگار از هر طرفش دو کیلو پوست قلفتی زده بود بیرون نگاه میکردین هیچ یه ذهنتون میرسید که من میخوام الان خیابون لاله زار و به اون پیرزن کریه و اسقاطی تشبیه کنم؟

لاله زار امروز چقدر کثیف و گه گرفته است،لجن مال تر از بازار، وحشتناک تر از شهر نو های سابق، مرده تر از هر زنده ای. حتی اگر صفای اپاراتچی دل داده را بشنوی که راهنماییت کند سمت کافه نادری و سرافرازانه بخواهد که هر امضایی که از بزرگان گرفتی را برای منم بیاور.

اعصابت خرد میشود وقتی خاطره ذهنی و دیداری و صوتی و کلا هر تشعشعی که از هر انسانی میتواند بزند بیرون  و مسبب درست شدن یک خاطره از آن بشود،را به عینه پشت هر دیوار این لاله زار ببینی و آنوقت رذالت محض گه ترین ادم های روی زمین را روی همین زمین ها به عینه ببینی...

 چشم و ابرو انداختن مسافرهای کنار خیابان به بوق و نوربالای تاکسی ها جدا از مرد یا زن بودنشون خیلی بامزه نیست؟ این که ماشین عین کوهان خر به هر مسافری که میرسه زرتی بالا و پایین میره و بدون هیچ چشمداشتی این مردان به طور ناخود آگاه، البته با وجود حضور ناظرانه خود آگاهانه شان به صورت سریع السیر می زنند زیر خنده و میگوزند...آیا تو را باید گوزو خطاب کنیم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 23:36  توسط امیرحسین  | 

 داستان مردی است که 35 سال شغلش خمیر کردن کتاب های بدون مجوز چاپ و درست کردن کاغذ از آن ها است.او 35 سال است که در زیر زمینی تعفن ناک  در جوار موش های چاق و چله از کتاب هایی که باید زیر دستگاه پرس رفته و خمیر بشوند، تعدادی را بر میدارد و در خانه اش جمع شان میکند.حالا خانه این مرد به قدری از کتاب پر شده که او مجبور شده روی تخت خوابش هم الوارهای بزرگ به دیوار میخ بکند و رویشا را تا سقف کتاب بچیند.به قول خود راوی «خوابیدن زیر سایبان دویست کیلویی کتاب های تنهایم» اما این مرد تبدیل شده به یک دایره المعارف متحرک، که ذهنش پر شده از هزاران کتابی که خوانده و گاها حفظشان کرده است.

 

تنهایی های این مرد که اسم کتاب هم مشخص کننده شون است،از یک جنس دیگر است؛ تنهایی مثل بختک به جانش افتاده است، انگار سرنوشت چیزی جز آن برایش رقم نکرده و البته این تنهایی یک هیاهوی ویژه هم که همجواری در کنار کتاب هاست را برایش داشته.

 

با خوندن تنهایی پر هیاهو یاد «گرسنه» «کنت هامسون» افتادم.نمیدانم انگار گرسنگی های روزنامه نگار نروژی در کتاب هامسون که شرح روزانه اش و رنج هایی که میکشید،در «تنهایی پر هیاهو» تبدیل شده بود با دست و پنجه نرم کردن با یک دنیا کتاب؛ که خود مرد نمیدانست باید از قرار داشتن شان بالای سرش هنگام خواب از آنها بترسد یا با جمله های کتاب هایش عشقبازی داشته باشد؟

 

این کتاب را خیلی دوست دارم.کلمه به کلمه اش را بلعیدم. مرسی روهی که بعد چند ماه به زور وادارم کردی که بخونمش.یک داستان 105 صفحه ای با یک دنیای جنون آمیز و مست کننده.من که الان به قدری سر ذوق آمدم و لذت بردم از خواندن آن که شاید بتونم یک کله پشت بندش بنویسم و تازه بفهمم که نویسنده کتاب واقعا چه چیز معرکه ای رو نوشته بود.

 

نویسنده کتاب «بهومیل هرابال» اهل چک  است که اولین کتاب ترجمه شده اش به فارسی است.ترجمه اش هم توسط پرویز دوایی از نسخه اصل و زبان چکی صورت گرفته و خوب بود. گرچه خیلی واژه ها و جملاتش واقعا مسخره ترجمه شده بود و گه گیجه میگرفتی بفهمی منظورش چی بوده. مثلا تو صفحه ۵نوشته:"برای آنکه کوه بی پایان کاغذ باطله ها ناچارم شنبه ها را هم کار کنم." قیمت اش هم 1500 چوق بیشتر نیست.برخلاف حرف روهی که میگفت بخونیش چند روزی افسرده و ملنگ میشی،من اعتقاد دارم به طرز غیر قابل وصفی حالم بهتر و سرزنده تر شدم.چون نگاه ساده و زندگی یکنواخت راوی داستان و آن همه بدختی که دچارش بود  را طوری وصف میکرد که شدیدا جریان یک زندگی-هر چقدر هم پست- را در آن میتوانستی ببینی.(تاکید میکنم یک زندگی!)

 

در همین رابطه:

اگنس

شناسنامه بهومیل هرابال تو ویکی پدیا

پ.ن: دیروز جای همگیتان خالی پشت پا زدیم به رژیم غذایی که داشتم و همراه دو دوست عزیز روهام و امیرانه رفتیم رستوران سارا و استفاده از بوفه غذایی آن. به یاد قدیم ها با لذت به اندازه سه هفته آذوقه دوران رژیم ام خوردم و با بچه ها گپی زدیم و چقدر خندیدیم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:59  توسط امیرحسین  | 

تا قبل از شروع شدن سینما یک، با مملی  رفته بودیم عیادت روهام خان.خدا حفظش کند آن برادر خوش قد و بالایمان را که هنوز هیچی نشده زرتش از جفت زانوهاش بیرون  زده و هاج و واج عین کسایی که تازه مراقب امتحان مچشان را گرفته،زار زار نگاهت میکنند.نگویم از رخسار و سر و روی این مرد که عینهو از سر بساط تریاک بلند شده و سلانه سلانه دارد در خانه را باز میکند.

گفتیم خوب الان برای عیادتی چی برایش ببریم خوشحال بشود؟خوب دیدم چی بهتر از سیگار و مزه ای برای هضم بهترش.برای مزه دلستر و چیپس را گرفتیم و تا آخر وقتی که پیشش بودیم تنها خودمان خوردیم و لاغیر.

خدا را شکر تنها کمی چهره اش زرد شده و کمی هم پاهایش قوس پیدا کرده اند به سمت هم،عینهو چله کمان آماده رفتن تو دل یکدیگر.

خانه مجردی بود و ...

همین دیگر.فقط خانه مجردی بود در مقیاس تمام خانه های دیگر منتها تنها حسنش صفا و صمیمت مردانه اش بود.

خوشبختانه رفیق ما حالش خوب است، کما فی السابق حواسش سر جایش است تا مبادا کسی  بتواند پنهان از دیدش دستبردی به کتابخانه باصفایش و آن ارشیو فیلمهای خوشمزه اش بزند.

دلمان قرص شد وقتی روهام را سر حال و قبراق دیدیم،عینهو ببر مازنی  دور سر میهمانانش می چرخید و پذیرایی مبسوطی از ما به عمل می اورد و امیدواریم که رفیق مان نه نیاز به عمل جراحی داشته باشد،نه قرص و دوا درمانی. و حتما به مناسبت بهبودی کامل اش و خلاصی از شر هر چی ژل و پماد کوفتی است،یک سورچانی تمام عیار به راه بیاندازد و  جواب دعای اهالی همیشه در صحنه وبلاگستان را بدهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:29  توسط امیرحسین  | 

 شهر در امن و امان است...

کوروش جان بخواب منم پشت سرت میخوابم...

اما قبلش بگذار یک نخ سیگار بکشم و چند تایی آهنگ های پارادایس را گوش بدهم و کمی هم دخترک همسایه روبرویی را که عاشق رادیو پیام است٬ نگاه کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 3:31  توسط امیرحسین  | 

 

کاری ندارم با اجحافی که در حق همه دانشجو های هیژده تیری شد،کتک هایی که بچه ها نخوردند و زندان هایی که نصیبشان نشد.چه روزهایی که با اشک مادرنشون سپری نشد و خمودگی که پشت پدرانشون را فرا نگرفت.اما باور نمیکنید چقدر آن همبستگی های خالصانه و شور نهفته در پشت هم ایستادن ها را با همه رادیکال بودن رفتارشان دوست داشتم و دارم وچه حسرت ها نخوردم که خودم از این همه پتانسیل های بین دانشجویان در زمانی که توی امپراتوری آستان قدس دست و پا میزدیم و  شدیدا به آن نیازمند بودیم، نصیبم نشد.

 

- بازجوی چاق و ته ریش دار راست میگفت که دیگر کسی نمانده است،واقعا کسی نمانده بود.هنوز هم خیلی ها فکر میکردند که رنج غربت خیالاتی ام کرده است و نه بازجویی بود نه حکمی بود؛ آن ها هم راست گفتند دیگر فرقی نمیکرد.مهم حکم بود که آن هم صادر شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 0:34  توسط امیرحسین  | 

خبر حلق آویز شدن یک مرد چقدر می تواند جذاب باشد؟ این که در جنگل های لویزان این کار را کرده باشد چطور؟اگر اگر به ماتحت مبارکتان هم نیست پس شاید اندکی توضیحات من این موضوع را برایتان جذاب کند.

تصور کنید پروسوناژ ما در حالی که یک طناب کلفت سفید دستش است و چهره اش در هم رفته و مغموم اما سر شار از امید برای رهایی از یک ناامیدی است،با قدم های شمرده شمرده از لا به لای درخت های سر به فلک گذاشته رد میشود و دنبال یک جای خوب برای خودکشی است.

خوب حالا براتون صحنه را توصیف کنم تا ببینید این یک نفر آدم که صبح زود را برای کشتن خودش انتخاب کرده چقدر هنرمندانه این کار را کرده و چقدر دارای قوه زیبایی شناختی قوی است.درخت ها آنقدر بلند و ناپیدا هستند،که در ابتدای زدن خورشید تنها نور باریکه هایی از آن میان رد شده و اندام تنومند مرد را خط خطی میکنند.صدایی که به گوش میرسد تنها یک نوای ملایم ِ تمبک گونه و دینگ دینگ وار ِ دارکوب پیر بالای همان درختی است که قرار است سرنوشتش را رقم بزند.هوا سرد نیست اما خنکای دلپذیری دارد که پوست تن را از کرختی در میآورد و زنده نگاه میدارد.سبزی فضای تاریک روشن روبرویش، انگار تقدیس کننده عمل پیش روبرویش است،از جانب درختان و جک و جانوار ها.(اگر گاهی اوقات دچار هیجان زدگی محض میشوم و نثر روانی را تحویلتان نمیدهم به خاطر این مرد بیچاره که قرار است تا لحظاتی دیگر از دینا برود چند دقیقه سکوت!)

 مرد قصه ما طناب را محکم دور درخت میگرداند.حالا حلقه دار روبرویش زیر سنگینی درخت ها هوس رفتن و گم شدن را در او تقویت میکند.

بگذارید کمی قبل از توصیف صحنه آخر و مرگ احتمالی-بیشتر باید گفت محتوم- او در مورد کشیدن سیگار آخری شاید برای پاشیدن رنگ و بوی هنرمندانه تری به این نوشته صحبت بشود.مرد پاکت رنگ و رو رفته ای را در می آورد.اشعه خورشید می افتد روی دستش و جعبه را باز میکند.به گمانش سرباز ِآخرین لشگر ِشکست خورده او،چه سرافرازانه نگاهش میکند و شاید نجوا کنان با چشمانی که روی فیلتر بلند و قرمزی اش سوار شده اند میگوید«فرمانده،توهمیشه فرمانده ما خواهی ماند.»

 آخرین پک،که مثل آخرین لذت این دنیا برایش است،تمام شده و مرد قهرمانانه به سمت طناب دار قدم بر میدارد.تمام روزهای گذشته اش را به خاطر می اورد. رشادت هایش و نامهربانی های دنیا را. زبری و برندگی طناب را زیر گلویش احساس میکند و ناگهان حواسش پرت میشود که موبایلش را خاموش کرده بود،چون ویز ویز ویبراتورش او را از خلسه ی رها شدن احتمالی اش وا داشته بود.

خوب انتظار دارید در این جور مواقع چه بلایی باید سر پرسوناژ آورد؟ آخر این شلختگی های گاه و بیگاه را میتوان به پای یک فرمانده قهرمان نوشت که سر مراسم حلق آویز کردنش یک موجود قرن بیست و یکمی خراب کن بپرد وسط و همه چیز را خراب کند؟

پ.ن:دوستان باور کنید نه این طرح داستان هست٬نه متن ادبی٬نه خاطره نویسی٬نه گزارش بورخسی٬نه هجو و نه ...فقط آشغال بافی است و بس...نه پیام دارد ..نه محتوا دارد...نه تکنیک دارد...نه هویج دارد...نه کارت سوخت دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:7  توسط امیرحسین  | 

  کتاب را کج میکنی،طوری که خودت باید سرت را نود درجه بچرخانی تا بتوانی –آن هم به سختی- سطر به سطرش را دنبال کنی.نمیگذاری هم من کتاب را به سمت تو بگردانم،آخر تو استادی گرچه من آقای... صدایت بزنم.روهام داستان را میخواند.پنجه گوشت آلودت را میگذاری زیر صفحه کتاب تا باد کولر به هم اش نزند.در همین حین ساعت ات را میبینم.بندش از زیر پاره شده است.دوباره کتاب را کج میکنی تا راحت بتوانم کتاب را نگاه کنم.از جایی که من نشسته ام،نیمرخ ات را میبینم.موهایت را هم همینطور.45 سال بیشتر نداری اما اغلب موهایت سفید شده اند.گودی چشمانت زیر رفت و برگشت دستان ات که آنها را می مالند بیشتر توی ذوق میزند.آخر استاد من باید بیشتر مراقب خودت باشی....یک آن تصویر استهاله شده خودم را می بینم شاید به کثرت سالهایی زیاد و گم وناپیدا.مثل ایینه هایی دردار...حیف که هنوز نخواندمش که بفهمم منظور گلشیری چه بوده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 2:53  توسط امیرحسین  | 

                                  

نمی گذارید بنویسم. هر دم برایم اتفاقی میسازید، داستان را نمیتوانم به جلو ببرم...باید حتما مشغولم کنید؟زیر پوست این گذر ها با ید پناه بگیرم،تا بروی و داستانم را با خودت نبری.خواب را بر من حرام کردی،سیگار هایم را نبش قبر.دیگر چه از جان داستانم می خواهید؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 3:20  توسط امیرحسین  | 

 

 فعلا نه تاریخ اعزام شدنم معلوم هست و نه اینکه کدام قطعه از این گربه را باید متر کنیم.گفتند بشین خانه و منتظر باش دفترچه را برایت بفرستیم.شاید یک ماهی طول بکشد.

 

پمپ بنزین نیاوران سر کامرانیه چند مورد دزدی اعجاب آور داشته است که یکی شان هم دیروز سر بنده خراب شد،لذا اگر یک جرعه بنزین هم نداشتید ترجیحا با قاطر بروید با صرفه تر است تا این که به ماشینی که به زور 50 لیتر گنجایشش است و کمی هم ته مانده دارد،60 لیتر بزنی و ببینی هنوز باک پر نشده است.من باید حتما این صاحب پمپ بنزین را به مارکز معرفی کنم تا زیاد خوشحال نباشد رئالیست جادویی مینویسد،ما خودمان همین دور گوشمان مسائل جادو و جمبلی بلکه معجزه در حد پیغمبری هم داریم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 4:34  توسط امیرحسین  | 

                          تحریریه هم میهن بعد از توقیف روزنامه

 

این عکس روزنامه اعتماد ملی از تحریریه هم میهن بعد از توقیف شدنش یک جور خاصی  است.نگاه کنید به محمد قوچانی که دستش رو برای تسلای همکارش گذاشته روی دوشش و از اون طرف هم یزدانی خرم داره قوچانی رو آروم میکنه.اون ته هم خجسته رحیمی زده زیر خنده.احتمالان دارن میگن: باز هم باید کوچ کرد.

پ.ن:

هم میهن دوباره توقیف شد/اعتماد ملی

هم میهن نمرد،ما نمیمیریم/ فرید مدرسی

خداحافظ هم میهن/ مریم شبانی

گزارش تصویری حجت سپهوند از تعطیلی هم میهن/ روزنا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 4:29  توسط امیرحسین  | 

  چقدر دوست داشتم که در خروجی باز میشد به خیابان باباخانلو. همینطور که پوشه آبی پاره شده ام را زیر بغلم زده بودم و تیتر «هم میهن توقیف شد» شرق را نگاه میکردم دراز به دراز خیابان باریک پشتم را تکیه میدادم به دیوار کنار همان آژانس تاکسی که بارها دیده بودیش. جعبه را از جیبم در می آوردم و شروع میکردم به پک زدن.درست مثل همان ظهر زمستانی دو سال پیش کنار همان کوچه بن بست.اما آن موقع تو بودی و یک لشگر سایه هم همراهمان.تو بودی که دراز به دراز من ولو شدی روی زمین و آنقدر سیگار کشیدی و خندیدی تا باور کنم که بُرده ای چون توانسته ای خنده و تراژدی را با هم بیاوری.اما امروز من تنها بودم. کسی نبود تا برایش گلایه بکنم،برایش فندک بزنم و گاهی هم برای آنکه چیزی گفته باشم نصیحتش کنم.نمیدانی چقدر دوست داشتم باز هم کنار جمعیت انبوه کنار صبحگاه  کنارم بودی و آرامش حضورت را به جان میخریدم.اما این بار پرونده را که دستم دادند،آرام تر از هر موقعی راهم را کشیدم و از در خروجی جدید بیرون آمدم و دیگر نه نیازی بود تا غذا بخورم تا فراموش کنم،نه سیگار بکشم تا آسوده تر قدم بردارم و نه لبخندی بزنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 4:8  توسط امیرحسین 

 لای کتابخانه بابا که دست میدوانی و کتاب های قطور  700،800 صفحه ای اش را برمی داری و مغرورانه سنگینی اش را باز میکنی و ورق میزنی و ورق میزنی و دلت پر میکشد لای سطر سطر خمیده کاغذهای زرد رنگ با آن فونت های ریز و کج ماوجش و چقدر این ردیف کتاب های سبیلو و چاق بامزه هستند و چقدر من حسرت میخورم که اینقدر خنگم و این همه شاهکار ادبیات را نخوانده ام.جدا چطور میشود از خیل جن زدگان و برادران کارامازوف تولستوی، گذشت؟

 

روزگار،زورگار بلاتکلیفی و منگی طولانی مدت و سر سپردن به حماقت های هر روزه خود است. این که آینده ای نیست و اصلا قرار است کجای این کره خاکستری رنگ رو به من بدهند و قرار هست بعدش چه غلطی با آن بکنم . او قرار هست تا کجا به تو تجاوز بکند و هزار سوال پفکی دیگر.

 

فردا که چه عرض شود یعنی امروز قرار است نامه اعمالمان را بدهند دستمان.کاش مثل ادم بگویند مردک بیا از فردا برو گورت را گم کن و برو توالت اقای رییس رابشور،اصلا نه بیا برو چهار راه دکترای مشهد دژبان بشو و هر روز همکلاسی های دانشگاه را نظاره کن و برایشان چشمک بفرست و  کلاهت را به نشانه احترام بردار و یا اصلا...خلاصه که بار و بندیل و دار و دسته مان را جمع کنیم و برویم یک خراب شده ای و خدمت مان را به این رژیم بکنیم.

 

بازی با انبوه طلا های توی ویترین را خیلی دوست دارم.این که بروم آن پشت و با زحمت بسیار به سان گربه ای فربه اما تیز با چنگول هایی از ته گرفته-که تنها خاصیت اش را دارد و از نشانه های زبر و زرنگی هیچ نشانه ای با خود ندارد-هجوم ببرم به ظرف انگشترها و گردن بند و سینه ریز ها و ساعت ها باهاشان لاس بزنم و به دست و گردن و مچم آویزانشان بکنم و زیبایی خیره کننده شان را با احترام بسیار بردارم و محترم بشوم و محمود عصبانی و سرگرم کاسبی و ور رفتن با ماشین حساب را نگاه کنم و بگویم: محمود طلا تنی-به ضمه ت- چند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 3:11  توسط امیرحسین  | 

جان مادرتان یک دوجین آدم جدید برای من پیدا کنید تا بشینم و مثل سگ حرفهای تکراری همیشگی ام را که خاطر دوستان نزدیک و آشنا را برای هزار بار مکدر و محدب و مقعر کرده ٬با آن جماعت جدید بزنم.بابا به جان هر کی می پرستیدش من شدیدا به آدم جدید از نوع مذکر و مونث و دو جنسی و ترانس و بالکن و پنت هاوس و خلاصه همه جوره نیازمندم.آخه بابا آدم گاهی اوقات غر غر میکنه٬گاهی اوقات میخواد یکی الکی بهش دلداری بده٬گاهی اوقات میخواد مثل خر یک نفس واسه یکی خالی ببنده و ببافه و ببافه تا برسه به جاده ابریشم همون رمان مهستی شاهرخی.

پس بیاید و در آغوش کلمات من خود را رها بسپارید و از معاشقه وراجی های من با پرده گوش هایتان لذت بی نهایت ببرید.

 پ.ن:اگر کسی فکر کرده من با شماها شوخی دارم بیخود کرده و الهی خیر نبیند که دل یک جوان چاق توی رژیم را میشکند که هیچ٬حرفهایش را هم نمیفهمدد به کنار٬می آید نظر مسخره میدهد و ترک شکم ام را بیشتر میکند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:39  توسط امیرحسین  | 

مثل سگ خرناسه میکشم٬دوان دوان لای دست نوشته هام بر میخورم و فکر میکنم واقعا پخی هستم.آیا واقعا من پخی هستم قربان؟نظر محترمتان را می فشارم روی هات داگ سرخ شده عدنان و می لمبننمشان٬یعی به راستی من دوستتان دارم.با تمام وجودم٬تک تک روی ماهتان را زیر غبار سورمه ای شب هایم نقش میزنم و پاکوبان برایتان آرزوی سهمیه بیشتر در باک ماشین تان را دارم.من دوستتان دارم قربان٬خانم ٬آقا٬جناب٬دوشیزه٬رییس و من صبحانه را که نمیخورم هیچ٬حتی بلد هم نیستم پسته دهان باز را هم مثل ادمیزاد پوست بگیرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 1:20  توسط امیرحسین 

خداوندا ما گرسنگان غرق در رژیم را عنایتی پر ملات-یه کنتاکی هفت تیکه با سیب زمینی فراوان و سالاد مملو از سس فرانسوی+یک دیس گنده قارچ سوخاری شده-بفرما...

الهی آمین.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 1:19  توسط امیرحسین  | 

 گاهی اوقات میشود دلم خیلی میگیرد و خسته و درمانده از همه جا توی شلوغی خیابان ها و کثافت و بوق و گرما گم میشوم.راه میروم و نگاه میکنم و عرق میریزم و دلم را میدهم به هر جایی که پاهایم دوست دارند،تا بروند.من خیلی اوقات زود خسته میشوم،دیگر فکر هم نمیکنم که چرا اینقدر زود خسته شده ام.تنها سنگینی شانه هایم را حس میکنم و سعی میکنم باز گم شوم و یادم برود که هوا گرم است و آفتاب تا چند قدمی ام پایین آمده است.من همینطور دوست دارم راه بروم،نگاه کنم و خسته که شدم سرم را بندازم پایین وکفش هایم را ببینم.راه میروم،آنقدر که دیگر تنم خیس عرق میشود و من درمانده به خورشید نگاه میکنم که زل زده است به من.حتی از فکر این که ناسزایی نثارش کنم و آهی بالا بیاندازم هم می گذرم و تنها راه میروم.از جلوی دانشگاه که رد میشوم و دختر پسر های خندان  را توی لباس بلند و سورمه ای با کلاه منگوله دار فارغ التحصیلی میبینم،دلم تنگ دانشگاه ام نمیشود،غصه درس نیمه کاره ام را نمیخورم؛حتی بغض ام هم نمیگیرد.آسفالت ها را لگد میکنم و به مسافتی که هیچ وقت تمام نمیشود هم فکر نمیکنم،تنها راه میروم.بعضی وقت ها که دیگر واقعا خسته میشوم حتی از راه رفتن هایم،آن وقت است که مینشینم و کاغذی برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن.همین طور الکی برای خودم خط خطی میکنم،به احمقانه بودن خستگی هایم فکر میکنم،به نبودن رمق و دوباره راه می افتم و راه میروم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 1:5  توسط امیرحسین  | 

چند روز بود درگیر همین داستانی که این پایین چند خطی اش را گذاشته ام،بودم و نه حرف خاصی داشتم برای نوشتن،نه حوصله رفتن تو صف های چند کیلومتری بنزین سهمیه بندی شده که خدا را شکر یکی شان خراب است و گوشه ی تعمیرگاه دارد خاک میخورد و آن یکی هم که کارت سوختش گم شده است و زیر درخت توت همسایه دارد شیره اش را نوش جان میکند.تا چند ساعت دیگر هم باید همه اراجیفی که نوشته ام را ببرم و بدهم به دست دو رفیق همیشگی-روهی و مملی- که با جان و دل میخوانند و نظر میدهند و احیانا هم گاهی اوقات میرینند توی تمام داستان ات.این هم چند خطی از داستان «پلک بزن،نگار»:

 

می نشیند لبه تخت دونفره ای که ابراهیمی جا گذاشته بود.روتختی سرخ رنگ رویش را با پشت دستش لمس میکند.زبر اما خوش رنگ است. تار وپودش به هم ریخته به نظر میرسند،نخ کش و گوشه هایی هم از فرط نازکی تنها یک رج نخ کنار هم دیگر که پشتشان پیدا است.سر میگرداند دور اتاق.دیوار های روبرویی صاف اند وتنها کنج بالایشان یعنی جایی که با سقف یکی میشوند،ترک خورده و گچ های نم خورده اش تا خورده اند.پشتش هم دیوار است و کنارش تنها یک کمد که در دل دیوار جا خوش کرده است.دستگیره های چوبی تازه را پدر در همین مدت کمی که پیشش بود برایش خرید،می تواسنت بدون آنکه انگشتانش را میان لبه ی فلزی شان بگذارد و احیانا زخمی هم بشوند آنها را باز کند و به درون دنیای لباس ها  و خرت و پرت های شخصی اش پا بگذارد.از امروز حکمرانی اش بر اپارتمان اش شروع میشد،بدون ذره ای دخالت.کم کم پلک هایش سنگین میشود و در همان حالت ولو میشود روی تخت.بدنش سنگین و خسته اند.قبل از آنکه خودش را بسپارد به خواب،صدای مبهم و نجوا گونه ای می شنود.هنوز چشمانش بسته اند و اهمیتی نمیدهد و وا می گذاردشان به خستگی سفر طولانی که داشته است.اما صدا قطع نمیشود،خلسه ای که در ان غوطه ور است از بین میرود و کمی نگران دوباره خودش را می سپارد به خواب.آرام آرام بلندی صدا ها بیشتر میشوند.حالا حضور چیزی هم در آن حوالی،نه در اتاقش را احساس میکند.جرات آن را ندارد چشمانش را باز کند،که به طور قطع دیگر میداندد کسی در اتاقش هست.تکان نمیخورد.آن چیز کذایی را نزدیک خودش،شاید کنار پرده گوشش احساس میکند و...چیزی زیر کمرش می سُکد،انگار فنرش در رفته باشد به یک باره از جا می پرد.دوان دوان از اتاق بیرون می اید و بدون انکه پشت سرش را ببیند از توی آشپزخانه چاقویی بلند بر می دارد.خیسی صورتش را در بر میگیرد.نفس نفس میزند،گوشه چشمی به اتاق و گوشه چشمی هم به چاقوی توی دستش دارد.آرام نزدیک اتاق میشود.مطمئن هست که کسی انجا مخفی شده است و با نفس های به شمارش افتاده حتی فرصت نمیکند یا از روی محکم کاری شره ی عرق دستانش روی دسته ی چاقو را پاک بکند.از توی اتاق صدایی نمی آید.فکر میکند حتما باید پشت در قایم شده باشد یا زیر تخت.باید منتظر می ماند تا خودش بیرون بیاید یا حتی میتوانست خیلی سریع در اپارتمان را قفل کند و بزند به چاک و احیانا با پلیسی چیزی برگردد.اما یک نیروی نامرئی که از پاهایش قد کشیده بود و تا به دستانش نفوذ کرده بود او را وادار میکرد خود به تنهایی از پسش بر بیاید.نزدیک اتاق میشود.نیم نگاهی به پشت سرش و حالا بلند داد میزند.:

«کی اونجاست؟»

چیزی نمیشنود.دیگر از صداهای دیگر هم خبری نیست.انگار تمام صوت های دنیا و تمام صداها گرفته از صدای تیک تیک ساعت و صدای نامفهوم مردم و ماشین های توی خیابان و بق بق کبوتر ها به یکباره خفه شده اند و نگار باید سنگینی بدون صدای یک حضور غریبه را در اپارتمانش حس کند.وادار کردن دستانش برای باز کردن در همانقدر سخت است که تصمیم گیری در مقابل دیدن هر موجودی درون اتاقش.چاقو؟تیز است و میتواند ببرد و یا حتی کسی را از زندگی ساقط کند و این که او قاتل شود؟الکی الکی و احمقانه ترین اتفاق ممکن برای او بیفتد و او را گوشه زندان بیفکند.همینطور جلوی در ایستاده بود و داد میزد کی اونجاست،چیز دیگری نداشت که بگوید.آرواره هایش سفت و سنگین تنها بلد بودند همین تک جمله را تکرار بکنند.خسته شده بود و در یک بلاتکلیفی وحشتناک گیر افتاده بود،بالاخره باید تسصمیم اش را میگرفت.در را با نوک چاقو اهسته باز میکند.قژی صدا میکند و از لای در درون اتاق تاریک را نگاه میکند.اخرین بار که توی اتاق بود چراغ ها روشن بودند و حالا حتما کسی آنجاست.آرام نوک چاقو در را هل میدهد به عقب.هنوز فاصله لازم را با در حفظ کرده و بی محابا نباید اقدام بکند.باید حمله را اول او آغاز کند و بعد او دفاع کند.در تا آخر باز میشود،تقریبا طوری به دیوار کناری اش می چسبد که محال است انسانی تواسنته باشد آن پشت خودش را مخفی کرده باشد.

چند صدای ها و هو و هی از نگار بیرون می آید و آهسته آهسته پا به درون اتاق میگذارد.به زحمت دستش را میاندازد روی کلید چراغ و اتاق روشن میشود،تصویر اندوهناک چند دقیقه ی پیش و چیزی که به زیر کمرش فشار آورد،وحشت اش بیشتر شد.اتاق چیزی نداشت تا کسی بتواند آنجا قایم بشود.جز یک کمد.نشست روی زمین و از آنجایی که ایستاده بود،باید زیر تخت را بتواند ببیند؛ نمی بیند،به چشمانش فشار می آورد اما آن زیر تاریک است.شاید پرهیب دراز کشیده انسانی باشد؟فکرش محصور شد بین اندیشه مردن و مردن،درست مثل حصار اتاق که هر لحظه با وجود کس دیگری می توانست کاملا نگار را در خود ببلعد و نه اثری و نه خاطره ای ونه هیچ چیز دیگری هم از او باقی نماند.دلش را به دریا می زند و نزدیک تخت میشود.نیم خیز شده می بیند که هنوز سیاهی بر همه چیز زیر تخت غلبه کرده است.شانه های لرزانش را تکانی می دهد و دستش جلوتر از خودش،به سیاهی چنگ میزند.چند باری عقب و جلو و وقتی به جسمی نمیخورد و صدایی بر نمیخیزد،نگار می خوابد روی زمین و سینه خیز کنان تن اش را می فرستد زیر تخت.باریکه ی نوری  از سه کنج بالای سرش زیر تخت را کمی روشن کرده است،هیچ موجود جنبنده ای نیست.بلند میشود.حالا مانده است کمد که درش نیمه باز است.با دستی که چاقو تویش نیست،یک لنگ در را میگیرد و با دست دیگر آماده حمله:در را با شتاب باز میکند و چند قدم می جهد به عقب.تنها رفت و برگشت نیمه درکمد است که قژ قژکنان تا زمان ایستادنش ادامه دارد و هیچ کس آنجا نیست.نگار نفس راحتی میکشد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:54  توسط امیرحسین  | 

آیا داشتن یک رابطه جنسی  آزادانه و بدون هیچ جبری قبل از ازدواج که منجر به حمل یک موجود ناخواسته شود،می تواند دلیل قانع کننده ای برای فرار یک دختر به شهر دیگری-به بهانه قبولی در دانشگاه(رشته مامایی)-باشد؟اگر میتواند باشد،آیا این دختر احمق نیست؟اگر میتواند احمق باشد،یه نظر شما دیوانگی و سرگشتگی میان پدیده های وجودی طبیعت میتواند سزاوار او باشد؟اگر چنین نیست و ان را قبول ندارید پس آیا میتوان به او حق داد که از خیر موجود درون اش بگذرد و سر به نیست اش کند؟باز هم اگر این حق را به او میدهید چطور میشود از او خواست تا به سادگی در رشته مامایی ادامه تحصیل بدهد؟-در شرایطی که بعد از اتمام تحصیل و فارغ التحصیلی مجبور است-بنا به حرفه ای که در پیش خواهد گرفت- حیات بسیاری از موجودات زنده را ازشان دریغ کند.-

 

مدارک ماشین پیدا نشد.احتمالا تا یه مدت علافی کلانتری رفتن و دنبال المثنی رفتن مدارک از این کرختی دَرَم بیاره.حداقلش اینه که وقتی توی صف عریض و طویل تو این هوای گرم وایستادی و قیافه نمور و خسته ملت و میبینی که سر هر چیز کوچیکی جرو بحث میکنند میتونی هندس فری بزنی تو جُف گوشات و دیوانه وار آهنگ ترنج محسن نامجو رو برای هزارمین بار گوش بدی و بخندی به همه آدم های توی صف که خیره شدند به تو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 2:21  توسط امیرحسین  | 

-اسم داستان را گذاشتم«پلک بزن٬ نگار»هنوز به آنجا که باید این دیالوگ را بعد از روانپریشی های نگار٬پدرش بالای تخت دونفره ی ابراهیمی به او میگوید نرسیده ام اما به قدری ذوق زده از این حس پدرانه ای که میتواند نگار را از رختخواب بلند کند و جواب مصمم نگار به پدرش که بگوید هنوز هم پای حرفش است و جنین را دیده است٬شده ام که اسم داستان را روی یکی از دیالوگ های پدرش بگذارم.قرار بود بیش تر از ۴ صفحه نشود٬حالا نزدیک ده صفحه کش آمده و به نصفه ی داستان هم نرسیده ام.من اصلا برای داستان کوتاه نوشتن خلق نشده ام.زور که نیست.اینقدر حرف مفت میزنم و اینقدر مبسوط گزارش میدهم که هر داستان کوتاهم یک رمان برای خودش میشود.

-سیزده تیرماه باید بروم نظام وظیفه و احتمالا آن موقع تاریخ اعزامم مشخص شود.از همین حالا آنقدر کولی بازی در آورده ام و به مملی در مورد مزایای سربازی رفتن و این که چقدر خوش به حالمان بشود و چه حالی که نبریم٬گفته ام که بعید نیست پایه شود و در رکابم بیاید تمرین رژه.اگر هم کسی هست که کمی ته دلش نسبت به سربازی رفتن دید مثبتی دارد خبرم کند٬تا به زودی زود در یک محیط دوستانه پرزنت اش بکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 3:30  توسط امیرحسین  | 

ماشین پلیس زوزه کشان از بیخ گوشمان رد میشود.جاده خراب تر از اونی هست که میبینم.یک هشت ضلعی زاییده شده در دل این جهنمی که معلوم نیست من و تو و او و آن یک دختر که نمیدانم غرض از ورودش  در ان نقطه کذایی-وسط اسطوره ذرات خواب من-چی هست،در آن پیکار مسخره با پلیس ها به جرم یک سابقه خیالی مشترک یعنی حصر در تابویی به نام اخراج شدن از دانشگاه.

من هستم،چاق با ماشینی لجنی.

تو هستی،چاق با ریشهای آمیخته با شاش،با دلی به پهنای تمام انتخاب های یک تاریخ.

او هست،لاغر و تکیده و شالی به درازای جاده ابریشم در چشم های درشت اش.

آن دختر،نبوغ یک مکتب گیج کننده.

من قرار هست اعدام شوم.اعدام در طبیعت خشن یک ذهن.سربازان از جلو نظامشان را در حلقوم من انجام میدهند.شلیک شد و من نمردم.تکانی خوردم و باد کولر اپارتمانی در تهران لحاف را از روی جسد من که رویابافی میکند برداشت.

همه زخمی شده اند.آن سه نفر + من.خاک از دوشم بلند میشود و دهکده ای در صد متری مان پدید می آید.وارد میشویم.لش خسته،من فراری،تو ادامه دهنده و او.دختر هم می آید.یک پایش ترکید.اصلا صورتش را ندیدم ،شاید ذهن سرکشانه خود فروشی میکند.

گفت:کات!

ایستادیم و زمین سنگی به بکارتمان دست درازی کرد.فرورفتگی ها صاف شدند،ذهنم دست خوش یک معاشقه کوتاه شد.سریع میز چیده شد.کارگردان بلند گو را قاپید و اندام تناسلی اش را پوشاند.

داستان را مینویسی.شخصیت ها تجاوز کردند و تو می گویی از سیگار به همه جا رسیدم.

داستان نقش اش را دوست ندارد.شاید به هویت اش تف انداخته شده،یا حرص یک خودکار بیک را دوست ندارد.کاغذ را دور انداختی تا تنها بگویی«ما که این حرف ها را با هم نداریم» 

من ، تو ، او ، آن دختر که با هم در یک زمان کوتاه همسفر شدیم و گشتیم و ترسیدیم و مردیم و دوباره به جای خودمان برگشتیم،همگی مولود یک دوغ اعجاب آور به نام چوپان بودیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 3:37  توسط امیرحسین  |