تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

نامه‌اي كه ساعت چهار صبح مي‌نويسم.

 

صادق هدايت جايي گفته بود اگر قرار است كسي خودكشي كند و ريق رحمت را به دست خودش بالا بكشد ديگر چه نيازي به نامه خداحافظي و چسناله‌ها و توضيح و توجيه و ماليدن در كون قضيه. خودت را بكش و خلاص. هر چه گفتي شنيدند و هر چه نگفتي چشمت كور دندت نرم مي‌گفتي. حالا اين حكايت ماست.

 

اول صميمانه تشكر مي‌كنم از همه رفقاي اينترنتي كه لينكشان اين گوشه درج شده و همه دوستاني كه مي‌آمدند و خزعبلات ما را مي‌خواندند و چيزكي نصيب و نثار ما مي‌كردند يا به مهر يا به كين.

 

دوم قرار نبود كه اينقدر وقت و انرژي از ما هدر رود، قرار نبود هر روزمان توي اين دنياي مجازي به بطالت تلف شود، قرار نبود اينقدر بي محابا شويم، قرار نبود اين صفحات جاي چيزهاي مهمتر و اصلي زندگي‌مان را بگيرد، قرار نبود صبح را با اينترنت آغاز كنيم و شب را با آن تمام كنيم، قرار نبود....

 

سوم روزنگاري البته بسيار جذاب و حشر و نشر با همساده‌هاي وبلاگي بسيار خوشايند و به كام بوده و هست اما هميشگي و پايدار نخواهد ماند. هميشه هر تداومي مرگي دارد هر حركتي، سكوني دارد و هر ماندني، رفتي دارد. خب اين هم نقطه‌اي كه نويسنده با شوق بر سطر آخر داستانش مي‌كوبد.

 

تمام شد.

 

پايان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 5:24  توسط امیرحسین 

 

          

                   photo.net....by giuseppe miriello

 

 

شومینه باز شروع میکند به فس فس کردن.معلوم نیست چه مرگ اش شده است.امروز بار اول است که این صداهای عجیب را از خودش در می آورد.تابه حال سابقه نداشته است اینطور برود روی مغزمان.

میگویم:

«هیچ وقت که حریف ام نمیشی،اما،خوب؛ بیا یک دست دیگه تخته بازی کنیم»

سرش را از روی کتاب که روی زانوهای مچاله شده اش قرار دارد، بر میدارد و نگاهی به من می اندازد.چشمانش به زور باز مانده اند،می دانم خواب

را التماس میکنند.دوباره نگاهش را از من میگیرد و

می چرخند روی سطور کتاب.

میگویم:

«من خسته شده ام.وقتی با کله ی صفر کیلومتر

دو شب پشت سر هم چشمت روی این همه فرمول  مسخره  باشد  و بخواهی حفظشان  کنی،بالاخره میزند جایی ات را میسوزاند...»

روی لبه ی شومینه، پاهایش را باز و بسته میکند؛زانوانش باز کنار هم،مچاله و بد ریخت، می نشینند.بی آن که سرش را بالا بیاورد،دستش

کور مال کورمال ،کنار پایش را می کاود و بسته

سیگار را هل میدهد سمت من.

یکی بر میدارم و روشن میکنم.پک اول را میزنم و دودش را حواله سر کبریت نیم سوخته می کنم، خاموش میشود. شومینه هنوز دارد فس فس میکند. می گویم:

«اگه این و نداشتیم چیکار میکردیم؟»

نوک لبش را گاز میگیرد.مثل همه وقت هایی که  یک احساس شوم در دلش رخنه میکند. پوست تخمه های روی لحاف را با دستم میریزم توی بشقاب. لحاف را کنار میزنم و بلند میشوم.نزدیک پنجره تمام قد انتهای سالن میشوم. پوست بدنم مور مور میشود از بس که هوا سرد است.میگویم:

«توی این هوا سیگار بدجوری میچسبد، برویم یک دوری همین نزدیکی ها بزنیم؟»

میگوید:

«هوا خیلی سرده»

برمیگردم،برگشته است پشت به حالتی که قبلا داشت. با سیخ توی دستش دارد هیزم های توی شومینه را جابجا میکند.میگویم:

«فردا باید حتما یک تعمیرکار بیاری شومینه رو ببینه.»

دوباره سرم را میگردانم طرف پنجره. «ها»یی غلیظ از گلویم بیرون میدهم  و از

 لای ِدایره ی ِکمرنگ بازدم ام روی سینه پنجره،دانه های ریز برف را زیر تیر ِچراغ ِبرق میبینم.شومینه مدام فس فس میکند و من دیگر طاقتش را ندارم.میگویم:

«بهتر نیست خاموش اش کنی،صدایش دارد حالم را به میزند.»

بلند میشود، انگار پاهایش سنگینی چیزی بی وزن را باخود بکشند،با خود میبردشان تا آشپزخانه و همان جا میخ زمین میشوند.

میگویم:«فردا را هم به خیر پشت سر بگذاریم، دو تا امتحان بیشتر نمی ماند و بعد خلاص میشویم.آن وقت من دوست دارم با هم یک سفر برویم شمال.خوش میگذره.»

کتری توی دستش می نشیند کنار شومینه، می گذاردش روی تل هیزم ها. شعله آتش کمی اوج میگیرد و فس فس اش میخوابد.اما باز دوباره شروع میکند به فس فس کردن.این بار صدایش مستقیم بی آنکه تارهای گوش ام را به رعشه در بیاورد، فرو میرود توی یک جایی از بدنم، که نمیدانم کجاست!، و بعد می دوم سمت شومینه و دست میدوانم وشعله اش را پایین میکشم. هل ام میدهد و یک چیزی فرو میرود توی تنم،درست بالای کمرم. فریاد زنان میگوید:

«احمق!... داری چیکار میکنی؟»

میگویم:«خوب ...اعصابم را خرد میکنه»

سیگاری بر میدارد و بدون آنکه روشن اش کند گوشه ی لب میگذارد اش.خیره میشود به هیزم های نیم سوخته. بلند میشوم.کمرم را میگیرم و روی صندلی کنار پنجره مینشینم.دانه های برف درشت شده اند و روی اسفالت زیر ِتیر ِچراغ برق، می درخشند.نرمی برف تازه نشسته را  از همین جا که نشسته ام حس میکنم.همین طور نرمی خاکستر های پاشیده  شده روی لبه ی شومینه را.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 3:2  توسط امیرحسین  |