تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

طبق روال معمول که داستان زندگی ما از یک نقطه آغاز میشود و به جای آن که به نقطه ی دیگری برسد٬ چند تا ملق و جفتک بادی دور خودش می زند و یک طواف جانانه به دور خودش می زند و خلاصه که مثل ادم به جایی خاصی نمیرسد و همیشه کمر در هوا باقی می ماند و بس.

از شرح این معلق ماندن های بی در و پیکر باید بگم که ما اومدیم رفتیم سربازی٬بعد دوباره و برای مرتبه سوم دانشگاه قبول شدیم و هوایی شدیم راه بیفتیم بریم دوباره سر کلاس.

اومدیم بریم دانشگاه جامعه شناسی بخونیم باز دوباره وسوسه شدیم بیفتیم دنبال پول و پله و این که بریم سربازی.

دوباره راه افتادیم سمت پادگان و تا ارشد دست رویمان بلند کرد چنان زدیم توی صورتش که خودمان هم خجالت کشیدیم از این کار و تصمیم گرفتیم قبل از رفتن سمت زندان حشمت آباد-زندان نظامی- خودمان برویم دنبال درس و مقش.

توی این وانفسای بلاتکلیفی و گه گیجه زدن توی انتخاب های روزمره و بد مزه و ترش مزه یکی از رفقای اناث قدیمی که مدتها از به هم خوردن ارتباطمان میگذرد زنگولک میزند و خواستار مشاوره و راهنمایی در مورد ازدواجش با یک نره غول می شود.

دوستان وبلاگی حرف ندارند منتها حدیث بسیار دارند و لطفی ندارد بدون گوش نوازی در کامنت هایشان بدرقه شان کرد.-روحیه اذیت خور بچه ها ملس میباشد-

فکر نکنید من میروم مینشینم توی پارک و راه میروم و سیگار دود میکنم و با خودم غیبت میکنم و یک کلمه هم نه کتاب توی بساطم دارم و نه یک جرعه عقل توی کله ام.

خلاصه که نرگس جان حالشو ببر با این همه اطلاعاتی که دادیم بیروم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:59  توسط امیرحسین  | 

قبر همگی تان پر نور٬ من هنوز به واسطه آن یک هفته بیخوابی که تو پادگان کشیدم غرق یک خواب طولانی و کشدار شدم و الان هم که بلند شدم نامه رسید در خانه که باید دوباره از نو تجدید فراش بکنید و بروید از نو تقسیم شوید و آموزش ببینید و این یعنی این یک ماهی که من مشمول آموزش دوستان ارتشی و طی کردن طریقت دودره بازی و رشوه دادن به جماعت درجه دار بودم٬ پشم که هیچ٬ تاول روی سر کچل خودم هم نیستم.

شدیدا از وجود پست قبلی اعلام برائت میشود.من و چه به این صحبتای کت و کلفت.

اینقدر ماجرا و داستان تو این یک ماهه دیدم و شنیدم که رمان هزار و اندی صفحه ای هم جوابگویش نمیشود.

از صدقه سر همگی دوستان و دعاهای سنگ آب کن تان اموزشی رو افتادیم تهران.در مدت یک ماهه هم تنها ۴ شب در پادگان خوابیدیم و مابقی را در مرخصی به سر بردیم.

یک جا این چاق بودن ما به درد خورد و ان هم توی همین خراب شده بود.در کل معاف از زندگی شده ایم.

یادم باشد به هم خدمتی ها قول داده ام خلاصه این هفته یانگوم را حتما یادداشت برداری کنم و  به عرض مبارکشان برسانم.حالا کی این بانوی زیباروی چشم بلبلی سر از جعبه ها در میاورد؟

دعا بر این جان خسته بفرمایید که مجبور نباشم دوباره این آموزش ها را از نو ببینم.شاید به دشت و بیابان پناه ببرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 14:15  توسط امیرحسین  | 

 

آزادي مطلق وجود ندارد. حتي فكر كردن به آن بيهوده است. ساختن جامعه نه براي آزادي كه براي امنيت و فرار از خشونت است. صدها سال پيش رويايي بود به نام آزادي. حالا همين رويا هم نيست. از دل هر جامعه حكومتي سر بر آورد. مردم همه قدرت و آزادي خود را به آنها دادند تا در عوض از جان و مال و خانواده‌هايشان محافظت كنند. تا آنها در آرامش و راحتي به دور از جنگ و قحطي و نابودي بدون درد كشيدن و رنج بردن به زندگي سرتاسر ملال آورشان ادامه دهند. بي‌تفاوتي انسان‌ها نيز از همان زمان آغاز شد. وقتي سي هزار نفر براي سه كيلومتر پيشروي در خاك دشمن قلع و قمع شدند و صداي مارش پيروزي و فتح دوازه‌هاي دشمن گوش‌ها را كر كرد مي‌شد بي‌تفاوتي آنها را خوب تماشا كرد. حساب سختي نيست براي هر متر چند نفر زير تيغ آفتاب و نفير گلوله‌ها تشنه و زخمي جان دادند؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:55  توسط امیرحسین  |