از شرح این معلق ماندن های بی در و پیکر باید بگم که ما اومدیم رفتیم سربازی٬بعد دوباره و برای مرتبه سوم دانشگاه قبول شدیم و هوایی شدیم راه بیفتیم بریم دوباره سر کلاس.
اومدیم بریم دانشگاه جامعه شناسی بخونیم باز دوباره وسوسه شدیم بیفتیم دنبال پول و پله و این که بریم سربازی.
دوباره راه افتادیم سمت پادگان و تا ارشد دست رویمان بلند کرد چنان زدیم توی صورتش که خودمان هم خجالت کشیدیم از این کار و تصمیم گرفتیم قبل از رفتن سمت زندان حشمت آباد-زندان نظامی- خودمان برویم دنبال درس و مقش.
توی این وانفسای بلاتکلیفی و گه گیجه زدن توی انتخاب های روزمره و بد مزه و ترش مزه یکی از رفقای اناث قدیمی که مدتها از به هم خوردن ارتباطمان میگذرد زنگولک میزند و خواستار مشاوره و راهنمایی در مورد ازدواجش با یک نره غول می شود.
دوستان وبلاگی حرف ندارند منتها حدیث بسیار دارند و لطفی ندارد بدون گوش نوازی در کامنت هایشان بدرقه شان کرد.-روحیه اذیت خور بچه ها ملس میباشد-
فکر نکنید من میروم مینشینم توی پارک و راه میروم و سیگار دود میکنم و با خودم غیبت میکنم و یک کلمه هم نه کتاب توی بساطم دارم و نه یک جرعه عقل توی کله ام.
خلاصه که نرگس جان حالشو ببر با این همه اطلاعاتی که دادیم بیروم.
