تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

 

 

گفته بودم که دانشگاه قبول شدم و قرار بود بروم که نشد.یعنی نگذاشتند.دستور داده بودند به علت نداشتن صلاحیت های لازم و داشتن عملکردی مغایر با شؤونات دانشجویی-در زمان دانشجویی سابق- امکان استفاده از فرصت تحصیل در دانشگاه های جمهوری اسلامی را ندارم.مضحک تر آنکه این دستور هیچ ربطی به مشمول بودن من نداشت و تا ابدالدهر در مملکت اسلامی اجازه تحصیل را نمیتوانستم داشته باشم. شوق زیادی برای رفتن به دانشگاه نداشته و ندارم.اما وقتی این دستور به گوشم رسید جری شده بودم هرطور شده ساز مخالف بزنم و راهی دانشگاه بشوم.به هر ترتیبی بود با لطف یکی از دوستان که توی نظام وظیفه تهران بود مشکل حل شد و گوش شیطان کر اگر خدا بخواهد تا چند روز دیگر دوباره میرویم مینشینیم سر کلاس و تا چند سال از شر خدمت مقدس خلاص میشویم.

 

دو ماه آموزشی تمام شد.شاید بهترین و شاید  بدترین دوران زندگی ام بود.بدترین از این جهت که به مثابه یک گوسفند فربه و سربه زیر مجبور بودیم احمقانه ترین دستورات فرمانده های بدعنق مان را مو به مو و بدون کوچکترین نچ و نوچی اطاعت کنیم.قرار بود از توی این همه حماقت آقایان سربلند بیرون بیایم و دوباره همان ها را بر سر دیگران پیاده کنیم.دوران کسالت بار و رقت انگیزی بود.برخلاف اسمش که باید آموزش نظامی میدیدیم و تجربه های نابی کسب میکردیم تنها شده بودیم جایی برای خالی کردن عقده های آقایان.

 

قرار بود میدان تیر برویم و اسلحه به دست بگیریم و نشانه گیری کنیم.باید یاد میگرفتیم اگر بر سر حماقت رییس کشورمان گزندی به این آب و خاک میرسید، ما سینه ستبر میکردیم و جان فشانانه با دشمنان میجنگیدیم.اما مسخره است اگر بگویم فرماندهِ من وقتی با این هیکل چاق و درشت ام روی اسلحه خوابیده بودم و بی صبرانه اطاعت امر میکردم،چنان توهین های زیر شکمی و آبداری حواله من کرد که یادم رفت اسلحه چه بود و سیبل کجا بود.

 

باید سختی ها را میفهمیدیم.باید تا گردن میرفتیم تویشان تا بعدها اگر دچارش میشدیم راحت هضمشان میکردیم.خوب تا اینجای کار مشکلی نیست.اما خوب این وسط می مانست به این که ادم ها توانایی هایشان چقدر است.حتی الان  درمورد خر که بارکش هم است اول نگاه میکنند به مریض یا سالم بودنش.هیچ وقت از یک خر مریض که پایش هم میلنگد نمیخواهند که انبوهی بار به دوش از کوه بالا برود.اما این ها را ما دیدیم.بماند که روز سوم آموزشی خالی کردن یک تریلی مواد غذایی را تنها به عهده من گذاشتند و بعد از جابجا کردن هر بسته ای یک اردنگی از ارشدمان که آب هندوانه از لب و لوچه اش آویزان بود،می خوردم و توی مرخصی بعدی سه روز تمام توی بیمارستان مهره های کمرم با همدیگر یک قل دوقل بازی میکردند.این ها بماند اما تشنج هم گروهانی مان زیر مشت و لگد های ارشد یادم نمیرود.سرباز تنها به جرم این که اعتراض کرده بود چرا فحش ناموسی به او داده شده مستحق چنین جزایی شد که به خاطر جثه ی ریزش زیر رفت و برگشت های مشت و لگد ارشد غول پیکر چنان تشنجی کرد که به راحتی میشد خیس شدن شلوار ارشد را از آن فاصله حس کرد.

 

قبول دارم که محیط نظامی این طور برخورد ها را میطلبد.قبول دارم اگر فرمانده همان روز اول به من لبخند میزد و با من شوخی میکرد دیگر کمتر ممکن بود اوامرش را اطاعت کرد.اما هر چیزی حد خودش را دارد.وقتی فرمانده همان روز اول سرباز های خوش بر و رو و خوش هیکل را دستچین میکرد برای دفتر خود! دیگر چه انتظاری میرفت من تابع یک انسان رذل و کثیف بشوم.اگرچه ناچار بودیم.

 

روز اول که برای تحویل جیره رفته بودیم مکررا به ما میگفتند که اگر با خا**ای، بُکُ**،لاتی، کلفت محلی و ... توی نظام پشم خا** من ام نیستی و یک سری شاخ و شانه کشیدن های ناگفتنی دیگر.اما آن چه که آنجا دیدیم این بود که ما نباید آلت هایمان را قلاف میکردیم، باید سلامت روح و جسم مان را مخفی میکردیم و انواع ترفند های کلاه برداری و شیره سر یکدیگر مالیدن را یاد میگرفتیم.این چیز عجیبی نبود.همرنگ جماعت نظامی شدن این چیز ها را میطلبید.باید آلت مان را حواله ذهن همدیگر میکردیم.

 

توی گردانی که ما تویش بودیم از 1200 سرباز فقط 50 نفر دیپلم داشتند و مابقی زیر دیپلم.بی سواد هم تا دلت بخواهد وجود داشت.سابقه دارها تعریف میکردند که برخورد با تحصیل کرده ها و لیسانس و فوق لیسانس دار ها خیلی جنتلمنانه و مودبانه تر از ما هست.نمیدانم فارغ از زحمتی که یک نفر کشیده برای درس خواندن و مدرک گرفتن و هزار چیز دیگر مگر آنی که توی روستاهای قوچان کشاورزی میکند و فقرمالی امکان تحصیل بالاتر را برایش فراهم نمیکند،آدم نیست که باید این طور با او برخورد شود.همیشه شرایط و موقعیت ها آدم ها را میسازد و انگار این آدم ها نیستند که شرایط و موقعیت ها را میسازند.

 

تا قبل از این تجربه ی ناب! توفیق رشوه دادن به کسی برای پیش بردن کارم را نداشتم که خوشبختانه قدرت همیاری و همکاری را به سان یک موشک اسکاد درک کردم و از توفیقات اش چه بهره ها که نبردم.برای گرفتن یک امضای ناقابل که توی کسری از یک ثانیه میشد انجامش داد سه روز تمام پشت در منتظر ماندم و راهی پیش نبردم.آخر کار برای فهمیدن علت آن وارد قسمت مربوطه شدم و پرس و جو کردم و گفتند باید دست ات توی جیبت برود تا کارت را راه بیاندازیم.گفتم قبول!بردند ام توی بوفه و مایحتاج یک لشگر را از من طلب کردند و از من انکار و از آن ها اصرار.اتمام حجت کردند که اگر چیزی برای ما نخری عمرا امضا بکنیم!به هر ترتیبی بود با چانه زنی توانستم از مقدار آذوقه کم بکنم و پولش را یکجا بدهم و امضایم را بگیرم.

 

 هرچقدر هم که جلوی خودم را بگیرم و نخواهم از آنجا نقل کنم باز نمیشود.قبلا فکر میکردم سرباز جماعت به خاطر اشتراکاتی که باهمدیگر دارند و راحت تر بگویم هم درد هستند، راحت یکدیگر را درک میکنند و محکم پشت همدیگر را میگیرند.اما وقتی به خاطر گرفتن یک مرخصی خودت را به درو دیوار میزنی و به جایی نمیرسی، ناچار از لو دادن یک سرباز سیگار به دست میشوی که مخفیانه برای اندکی آسودگی خیال گوشه ی دنجی را انتخاب کرده و سیگارش را با اضطراب دود میکند.روزهای اول باز بهتر بود اما هر چه که میگذشت به ندرت پیدا میشدند که به خون یکدیگر تشنه نباشند.سر کوچکترین مساله زد و خورد میان سربازها درست میشد و نتیجه ای نداشت جز زندان.

 

اما جدا از همه این بدخلقی ها و تنگ نظری ها گاهی صحنه های خنده آوری ایجاد میشد که مطمئنا در هیچ جای دیگر جز پادگان اتفاق نمی افتاد.این که سر مراسم رژه آخر که مهمترین مرحله دوران آموزشی هست و سربازان با رفتن رژه سردوشی خودشان را از فرمانده کل منطقه دریافت میکنند، یک باره و در جلوی دیدگان تیمسار که با حرکت پاهای برافراشته سربازان و ضرب طبل بزرگ، ناراضی از رژه سربازان بود و گفته بود «خیلییی... بد»، همه سربازان گروهان ناگهانی فریاد بزنند «به کی** دفعه بعد!»

 

اکثر کسایی که با ما بودند از شهرستان های اطراف یا معمولا از نقاط اطراف تهران بیشتر بودند تا مرکزتهران.این باعث میشد توی فرهنگ گفتاری این ها بُر بخوریم و کلی واژه و اصطلاح که تابحال به گوشمون نخورده بودند بشنویم.مثلا یک چیزی میگفتند به اسم «ناموسا» تو مایه های وجدانا که خیلی جالب بود تعصب زیادی روی این قسم از خودشان نشان میدادند.یک بار هم یکی از این بچه های ترک به من گفت« ناموسا، خیلی بی ناموسی!»

 

من خودم از این دوماه فقط هشت شب توی آسایشگاه خوابیدم و مابقی شب ها خانه بودم!معمولا صبح ها سر آمار گروهان حاضر میشدم و تا بعد از ظهر بودم و بعد می آمدم.برای بیرون آمدن از در خروجی هم به هزار ترفند متوسل میشدیم.دردناک ترین و پراسترس ترین لحظه این دوماه زمانی بود که غیر قانونی میخواستی از در بیرون بیایی.از لحظه ای که توی صف خروج با سربازان دیگر می ایستادی تا زمانی که از جلوی دید نگهبان و دژبان ها رد میشدی انگار زمان کش می آمد و تمام نشدنی به نظر میرسید.بدبختانه چاق بودم و نمیشد از روی فنس و دیوار و سیم خاردار پرید آنطرف!

 

اما شب های تاریک محوطه پشت آسایشگاه ها بدجوری دلتنگ ام میکرد.قبل از این که خاموشی بزنند و مجبور باشم با وجود خستگی و بیخوابی زل بزنم به زیر تخت طبقه بالایی ام،پشت محوطه که قدم میزدم بیشتر یاد پیاده روی های نیمه شب های کوهسنگی مشهد می افتادم.این که با سیگار قدم بزنی لذت دیگری دارد، حتی اگر نفس ات بریده بریده بالا بیاید.اما توی پادگان که سیگار کیمیا بود و خسته و درمانده و زهوار در رفته راه میرفتی دلم عجیب سنگین میشد.باز برای خودم دلیل میتراشیدم که اینجا جای تو نیست و چنین است و چنان.گاهی اوقات بغض های طولانی مدتی میکردم و همین طور مات می ماندم و نمیتوانستم بفهمم چه مرگم است.اما شب های جمعه که میرسید حالم خوب میشد.چنان سروصدایی راه میانداختم موقع گریه کردن توی نمازخانه، وقت خواندن زیارت عاشورا، لابه لای جمعیت، که سربازهای عقیدتی سیاسی مدام میزدند پشت کمرم و آرامم میکردند.

 

ماجرای کلاغ ها را که یک بار نوشته بودم اینجا.وقتی کسی کلاغی شکار میکرد و توی دستانش میچرخاند برای همه، جمعیت داد میزدند«فرمونشو هیدرولیکی کن!» شکارچی میرفت سراغ پرهایش.دانه دانه میکندنشان و لخت اش که کرد پاهایش را میکند و اخر سر دستش را می انداخت دور گردن کلاغ و یک- دو- سه گردن کلاغ هیدرولیکی میشد و تمام. شاید تفریح بهتری نبود توی آن روزهای کسل کننده و رخوت بار!

 

پ.ن1:چند روزی هست جشنواره ای از فیلم های مستند به اسم سینما حقیقت توی سینما فلسطین و قیام شروع شده که فرصت خوبی هست واسه دیدن چند تا فیلم درست و حسابی.دیروز رییس جمهور میرقنبر را دیدم.به قدری با این فیلم حال کردم و لذت بردم که نگو!محشر بود.ماجرای کاندیدا شدن پیرمرد 75 ساله میانه ای برای انتخابات رییاست جمهوری بود.فیلم نشان میداد که پیرمرد بعد از سی سال پشت کنکور ماندن بالاخره دانشگاه قبول میشود انهم جامعه شناسی.بعد با کمک یکی ازاهالی روستاش که مرد معلولی! بوده راه می افتند برای تبلیغات توی روستای اطراف.خوب اولش خیلی مسخره به نظر می آمد.اما اینقدر این پیرمرد خالص و ساده و صمیمی بود که اواسط فیلم دوست داشتی کاش او میشد رییس جمهور.

یک فیلم مستند دیگر هم بود به اسم «سیانوزه» ماجرای همان نقاش خیابانی است که دم در کافه گودو تو چهارراه فلسطین بساط تابلوهایش را پهن میکند و خودش هم گوشه ای نقاشی میکشد.صبا جات خیلی خالی بود.میدانم عاشق این مردی!

 

پ.ن2:برای من لاگ عزیز:جان خودم نباشه به جان روهام –که میدانی من عاشق این داداش 40 کیلویی ام هستم- قرار نبود این همه روده درازی کنم.منتها دیدم شما خیلی دوست داری از این ماجراهای دوران سربازی بشنوی پس گفتم تا خرتناق یا تا جایی که خر عرعر میکند برایت داستان سربازخانه نقل کنم شاید ازاین طریق ماجرای دادگاه ات هم حل بشود!

 

 آخر نوشت:دقیقه ۹۰ اجازه داده شده ٬پس گرفته شد و الان حسابی خورده توی ذوق مان که برگردیم دوباره توی سرباز خانه.به هر حال نشد و از همه ممنون بابت تبریک هاشون.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 0:14  توسط امیرحسین  | 

نزدیک پنجاه خط نوشتم.ثبت مطلب رو که زدم همشون پاک شد و دیگه خوابم میاد عنر عنر از نو بنویسم.توی کامپیوتر هم سایو نکرده بودم.پس بدرود دوستان تا اطلاع ثانوی.تنها بگم که همه چیزشو دیده بودیم جز این که دانشگاه سابق نامه بزند که من به علت مشکل اخلاقی از دانشگاه اخراج شدم و الان من به خاطر مصالح عالیه نظام که معلوم نیست از توی تمبان کدام خری در امده ممنوع التحصیل میباشم و حق رفتن به دانشگاه با وجود قبولی در ان را ندارم.فعلا باید به درد خودمان باید بمیریم و جبر جغرافیای نامجو را نشخوار کنیم شاید حداقل به سعادت اخروی برسیم.

پ.ن:جدا ۵۰ خطی نوشته بودم و چنان سوز و گدازی کرده بودم که مجنون واسه عمش نکرده بود.حیف از دستتون در رفت.شاید دق البابی میشد و سیل خروشان اشک مثل زمان شاشیدن از چشمانتان روانه چاه توالت میشد.

پ.ن۲:امروز سالگرد فریدون فروغی بود.نشد بریم روستای قرقرک.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 3:50  توسط امیرحسین  | 

من سلاخی تمام کلاغ های پادگان را از نزدیک٬نه با شیش تا چشم عاریتی از ابا و اجداد ام٬تنها با دوچشم عینکی ام٬دیدم.جالب است نه؟من مفتخرم به این عنوان که شاهد یک سلاخی دسته جمعی یک عده پرنده بودم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:55  توسط امیرحسین  | 

هزار بار غلطیدن توی ماشین آشغال جمع کنی و شستن توالت را دوست دارم٬ اما خدا میداند یک روز ماه رمضان بدون چایی را دوست ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:2  توسط امیرحسین  |