ما دلمان به خانه مان در مشهد بدجوری تنگ رفته است...خاصه به عموپوریا و رخش قراضه اش٬ سباستین قدیس و وفادار٬ علی تنبل و شعرهایش و سمندر نبی و خنده های از ته دلی اش ٬ایمان شمع دزد و ریوترز گفتن اش٬ به تمثال مبارک حسن پس کمری که همه کس و همه چیز حواله نام عجیب اش میشد٬به سالام های اسی و این ها با طعم ممل جان خودمان زیر طاق همان خراب شده ای که هنوز مشهد مینامیدیمش و ما دلمان لک زده است حتی برای روزهای گهی و لجن مال اش.حتی برای شب های پر استرس اخراج و بگیر و ببند هایش.برای تا صبح حرف زدن به صرف سیگار و چایی و خوابیدن تا عصر. برای ساندویچ های دونانه که کثافت از سر و رویش میریخت توی صورتت.برای دست انداختن های ذاکری و دیدن دندان قروچه های کمپوت گهی ها.
از صبح علی الطلوع که خواب و بیدار میزنیم سمت پادگان این ها را طلب میکنیم تا اخر شب که درب و داغان توی تخت ولو میشویم.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:28  توسط امیرحسین
|
