بابای من فکر میکند وقتی من دستانم را گاهی زیر چانه هایم قلاب میکنم و چرت کوتاهی میزنم یعنی که شاخ*** شده ام یا یه همچین چیزهایی که بعدش شروع میکند از بابای خودش حرف زدن و این که چقدر اذیتش کرد تا ترخیص شد و گورش را گم کرد.و من نباید از لطف هایی که بابام در حقم کرده است سوء استفاده بکنم و شاخ و شونه برایش بکشم.
بهش میگویم اخر چطور میشود تو سه سال از من کوچکتر باشی و انوقت خودت را بابای من بدانی؟عبوس تر از همیشه میشود و بدون انکه نگاهی به من بیاندازد میگوید انگار هوس پاسداری به سرت زده؟من هم که اصلا و هیچ کجا این فکر به ذهنم خطور نکرده از قید جواب سوالم میگذرم و به دنبال راهی برای چرت زدن میگردم.تمام منشی ها ول میگردند و تک و توک پشت میزهایشان بند هستند.تعدادی دور بخاری ولو شده اند و بعضی ها هم درجا چرت میزنند؛توی بایگانی ،پشت سوله ورزشی .خم میشوم و از پشت بابام کلاهم را بر میدارم.سنگینی دستانم لحظه ای می افتد روی پاهایش و بعد نعره ای میزند وحواس همه منشی ها را به خود جلب میکند.
اصولا و بنا بر یک روایت قدیمی که معلوم نیست از کجا به خاطرم مانده برای جلب توجه کردن وجود چیزی حتی خیلی احمقانه بهتر از نبودنش است.مثلا یکی از منشی ها از قصد برای خالی نماندن عریضه مستقیم با سر میرود توی ستون وسط سالن و خیلی الکی و مسخره ابروهایش پاره میشوند.یا مثلاان یکی منشی میز کناری ما خودش را در معرض انواع تماس های دستی و دهانی با هرکجایی از اندامش را به هر کسی میدهد و میدانم از درون رنج میکشد اما خوب توی دایره توجه جمع بودن بهتراست.
آدم اگر خسته باشد و خوابش بگیرد،پس میخوابد و چیزی جلو دارش نیست حتی نیش و کنایه های بابایش که تبدیل به ناسزا هم میشوند.دیگر برام عادی شده اند.خواب از چشم ها عبور میکند و تمام تن ام را در بر میگیرد.سرم را میگذارم روی میز و خنکی شیشه رویش نیمرخ چپ صورت ام را قلقلک میدهد.اما خسته ام و نمیفهمم بابام را که حتی با دستش دارد تکانم میدهد.
زیر شیشه میز اتیکت بابایش را نشانم میدهد.چهره اش در هم میرود و من یاد فیلم های خیلی خیلی جدی تلویزیون می افتم.بعد عینک اش را باید جابجا کند و همین کار را میکند.نرم و لطیف میگوید خدا لعنت اش کند بابام را.بی انکه منتظر حرفی از من باشد دنبال میگیرد و میگوید این را اینجا گذاشته ام تا یاد ازار های او بیفتم و این ها را سر بچه خودم در نیاورم.زیر لب میگویم عجب مرد زندگی هستی بابا!سعی میکنم هیکل درشت ام را کوچک کنم و یک طوری خم بشوم و به سرم تاب بدهم تا از جلوی صورتش نگاهش کنم که میدانم حتما بغض کرده است و چه زحمتی میکشد برای این که جلوی پسرش گریه نکند.بلند میشوم و میروم به بهانه دستشویی ترک اش میمکنم.
صبح زود رییس که پیدایش میشود از پشت میزها بلند میشویم و جمع میشویم وسط سالن و خبردار منتظر سان دیدن رییس میشویم.امروز رییس که آمد همگی را ریخت بیرون و گفت تا تمام برگ های زرد ریخته شده توی باغچه ی بزرگ محوطه را جمع نکرده ایم حق برگشتن و انجام کارهای روزمره را نداریم.نظافت محوطه بیرون را من با یکی دیگر از این منشی ها به عهده داشتیم.باید کمی برگ ها را جارو میزدیم و با آفتابه های قرمز طرح های خیس روی زمین خلق میکردیم.کار سختی نبود.اما باران که زد دیگر به اسانی نمیشد برگ های چسبیده به زمین و اغشته به گِل زیرپوتین های بچه ها را جابجا کرد.دیگر جارو چاره ساز نمیشد.آن روز که رییس زودتر از همیشه سرو کله اش پیدا میشود، نظافت بیرون به عهده بابای من بوده است.اما بابای من فکر میکند که با وجود داشتن بچه دیگر چرا باید از خودش مایه بگذارد و خسته بشود.وقتی داشتیم جور بابامون را میکشیدیم و برگ ها را از ته باغچه دستچین کرده و توی سطل میریختیم یاد کاج وسط باغچه خانه قبلی مان افتادیم که شق و رق میان ان همه درختچه های قد کوتاه دست به سینه زل میزد به روبرو و از برگ هایش مایه نمیگذاشت تا خلاص شود از شرشان.البته اینجا همگی شان چنار هستند،بلند و زرد.زیر رگبارهای تند باران هم که تاب مقاومت ندارند و مدام برگ میریزند روی زمین.منشی که با من مشغول جمع کردن برگ ها است می گوید کاری میکنند که دیگر حالت از باران هم به هم بخورد.
***اصولا برای شاخ شدن تعابیر و معناهایی گوناگونی در نظر گرفته اند.عده ای معتقدند منظور از شاخ شدن ،یعنی همان شاخ شدن است نه یک ذره زیاد ونه کم.در جایی هم که من هستم منظور از ان یعن به سان یک شاخ گنده و تیز و مواج چنان گاو اسپانیایی شوی که علی رغم احمق بودن ولی مدام در حال جنگیدن و شاخ زدن هستی.