تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

سنگینی بدن ام را می اندازم روی فنس های تا به فلک کشیده و از لای شبکه های مشبک شان توی ذهن ام به این فکر میکنم که چقدر این تصویر لانگ شات که در زمینه احتمالا مبهم  و هیاهوی رفت و امد سربازان کناری ام باید باشد را دیده ام.

وقتی روی سر پدر ژپتو داد میکشم و او داد میکشد و من داد میکشم و همگی مان به یکباره فریاد میزنیم،از ته دل باز دوربین از بالای سرمان بالا و بالاتر میرود و من ریز میشوم،پدر ژپتو و همگیمان.

میگوید:ترکید و مینشیند و فعل ترکیدن را با لحن گرمی صرف میکند.بعد انگاری یک بسته تمام ترامادول خورده باشم داد میزنم:یعنی میشود یک روزی من بترکم؟

هاه هاه هاه.باور نمیکنی شیطان توی جلدم نیست که اینطور میخندم.از ترکیدن خوشم می اید.مثل آیس پک های کاراملی.توی ذهنم از این کلیشه های ترکیدن درست میکنم و مینشینم باهاشان یک قل دوقل بازی میکنم که ببینم کدام شان از همه بهتر هستند.

دوست دارم حاجی که با رییس ساعت ها میروند توی اتاق و در را از تو قفل میکنند، مرا بترکاند.بعد دوربین بالا و بالاتر برود و تکه های من بیفتد روی همین فنس ها.آه که چقدر شاعرانه من میترکم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 22:58  توسط امیرحسین 

میگوید آهای آقای چاق من دلم شیرینی میخواهد.میگویم بیسکِبیت(بیسکوییت) برایت بگیرم؟نه ها را پشت هم ردیف میکند و ریش های پرپشت صورتش مثل دسته های منظم کاهو که توی هم گره خورده اند میشود.میگوید هوس دانمارکی کرده ام.یا هوس نمیکنیم یا اگر بکنیم تا اخرین قطره خون برای رسیدن اش تلاش میکنیم.مثل همان وقت که رستوران ایتالیایی شاپرک را میرفتیم.مثل همان وقت که دلت گرفت،بعد نمیدانم چطور شد که هر دو گرسنه شدیم و گفتی برویم رستوران ایتالیایی.گفتم آخر توی این موقعیت لجن مال که در و دیوار همدست شدند تا نگذارند آب خوش از گلویمان پایین برود؟ نهار را که خوردیم و سیگار پشت غذا را که اتش میزدیم، پشت هوای مه گرفته خیابان زدم زیر خنده.دست ها را صلیب میکردم و روی جدول راه میرفتم.بعد میگفتی مردی چاق با سیگارهای کتانی.

ماشین را کنار قنادی نگه میدارم و سیگار روشن میکنم.میگوید مثل گه شد ه اند این سیگار ها،دیگر حالم را به هم میزنند.میگویم احمق نشو،حتی فکر این مساله هم برایم عذاب آور و ترسناک است.

با جعبه بزرگ توی دست ولو میشود توی صندلی ماشین. دانمارکی هایشان را تمام کرده اند.حالا تمام آدم های شهر راست کرده اند و رفته اند قلک هایشان را شکسته اند و در این روز و در این ساعت شب همگی هجوم برده اند به قنادی ها تا فقط و فقط شیرینی دانمارکی بخرند و...جعبه را که باز میکند میگویم این همه چرا گرفته ای؟دو نفر و این همه شیرینی خامه ای؟حالا این وسط قضیه این شیرینی چی بود؟مثل بچه هایی که خلاص  از یک شاشیدن توی رختخواب شان شده اند و حالا در مقابل بازجویی مادرانشان یک بهانه الکی را از خودشان در می اورند،میگوید وبلاگم  سه ساله شد.

روی خامه سیگار کشیدن یک جورهایی احمقانه تر از خوردن هویج و عسل است.این خامه ها انگار قصد ندارند هیچ وقت ته نشین بشوند.سیگار ها هم هیچ وقت نمیخواهند یاد بگیرند موقعیت شناس باشند و خودشان را توی هر حالی نیاندازند بیخودی!

بعد به باران فکر میکنم که عصبانی خودش را میاندازد روی شیشه ماشین.به اولین برف امسال فکر میکنم که صبح دیدم و چقدر ذوق زده توی خیابان به هرکسی بر میخوردم میگفتم آهای آقاهه برف و میبینی؟و این ها چقدر کم ذوق بودند که توی اولین مرخصی که بعد از دوماه سگ دوزدن توی پادگان گرفته بودم تا بروم دنبال پس گرفتن شهریه دانشگاه و از خوشحالی دیدن صبح ساعت 10 توی جایی غیر از آن خراب شده چرا همه مردم شهر غمگین بودند و عصبانی و تنها میخواستند پاچه من یکی را بگیرند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:38  توسط امیرحسین 

اول اخم میکنم و بعد دست به سینه زل میزنم توی چشمان اش.ملول و خسته است. درمانده میگوید مرحله 87 هستم.سرم را تکان میدهم که یعنی نداریم.اصلا دهانم توان باز شدن ندارند که بخواهند چیزی به پسرک بگویند.نمیشود.نمیتوانم از قیافه اش بگذرم.با این که بیفایده است اما از خجالت این صورت تکیده و رنجور نمیتوانم کاری برایش نکنم؛ حتی اگر بدانم بی فایده است. پا میشوم و بدون انکه حرفی بهش بزنم میروم و از توی بایگانی کارتن ها را روی میز برایش ردیف میکنم.میگویم بگرد.برق شادی توی چشمانش ظاهر میشود.تند تند میچرخد دستانش و یکی یکی دفترچه ها بیرون کشیده میشود.نیست.پس چکار باید کرد؟ وقتی نای حرف زدن نداشته باشی دیگر حتی این صورت معصوم هم نمیتواند بازش کند.حتی برای گفتن کلمه ای. برای تسلی دادن یک خسته.تکه کاغذی بر میدارم و رویش مینویسم: برو به این آدرس و از اینجا دفترچه ات را بگیر.آدرس را زیرش مینویسم.حتی دکه ی سر کوچه اش را هم مینویسم تا راحت تر پیدایش کند.میدهم دستش و نگاهم میکند.میگوید فکر میکنی نتیجه ای داشته باشه؟ با این که ندارد اما سرم را به نشانه تایید تکان میدهم.میرود.کار هر ساعته ام است.مسخره است که این نگاه ها از من چیزی غیر ممکن را بخواهند.که من کارم صادر کردن دفترچه نیست.اصلا به من چه که سیستم درستی توی این نظام نیست و همه چیز برمیگردد به شانس.اگر خوش شانس باشی دفترچه داری، جیره غذایی داری و حتی چندر غاز حقوقت به حسابت ریخته میشود و اگر شانس برایت بی معنی است باید تنها شاهد باشی و انتظار چیزی را بکشی که مدتهاست دیگر به سراغت نمی اید.

 

توی باتلاق جلوی در ِفتح شلنگ تخته راه میروم.یکی از زیبایی های پوشیدن پوتین همین است که میشود راحت توی چاله ها راه رفت و پایت هم از سرما یخ نزند.شالاپ شالاپ کردن پوتین ها را توی آب دوست دارم.توی پستی و بلندی های خیابان پر از آب مکث میکنم.پایم را میکنم توی گودال ها و سرخوشانه احساس راه رفتن توی اقیانوس را پیدا میکنم.بعد از این تریلر های خیلی بزرگ که بیشتر از هیجده تا چرخ دارند پیدایش میشود.با آن همه کارگاه  آهن و انبار توی خیابان از این چیزها دیدن عادی است اما این یکی را عمود بر خیابان میبینیم.راننده ناشی است و نابلد به محیط و حالا چرا میخواهد توی این خیابان کم عرض دور بزند؟ گروه ویژه بچه ها تشکیل میشود و میخواهیم به اصطلاح به راننده پیر که حسابی خودش را باخته است، فرمان بدهیم.از آن فرمان ها که به پراید میدهیم تا با هزار دور چرخیدن و عقب و جلو کردن کنار جدول پارک بکند خبری نیست.اینجا با یک غول کمر شکن طرفیم که با حساب های منطقی ما به هیچ وجه میانه ای ندارد.با فرمان راست که دنده عقب میاید اول کمی چپ میرود و بعد از وسط نصف پشتی اش میرود به راست و جلوی تریلی میرود چپ.تلاش های راننده بی ثمر است و تیم ویژه رهیاب و فرمان ده حالا به سی چهل نفری رسیده است.از آن سرگرمی های دسته جمعی کمیاب روزگار ماست.تریلی حالا به وضعیتی دچار شده که نه راه پیش دارد و نه پس.چند تایی از بچه رفته اند بالای تریلی و ادا و اطوار از خودشان در می اورند.چند نفر عقب دارند فرمان میدهند و چند تایی هوای جلو را دارند.این وسط رفتار راننده جالب است که توجهی به هیچ کدام ندارد و تنها فکر خودش را پیاده میکند ورضایت نمیدهد تا از این کار دست بکشد.راننده نشانه بارز انسان هایی است که از غیرممکن میخواهند ممکن بسازند و این چقدر من را به وجد می اورد!

یک ساعتی طول میکشد تا بچه ها مخ پیرمرد را بزنند و او کوتاه بیاید. تصمیم میگیردبه جای دور زدن، دنده عقب برگردد به خیابان.

 

پ.ن:بدون کامنت هم تو راحت تری هم من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 20:57  توسط امیرحسین 

پاییز پشت پنجره استوار ایستاده است.امر بر ما یا همان ممرضای خودمان که تازه به جمع ما اضافه شده و سن اش از همگی مان بیشتر است-متولد 60 است-با نان یخ زده و کره و مربا وارد میشود.از گوشه ی سالن چند تا از با سابقه تر ها صدایش میکنند و کنار انها روی بخاری بساطش را پهن میکند.یک جورهایی بفهمی نفهمی همه مان سرمان میچرخد سمت بخاری گوشه سالن.رییس باز با لهجه ترکی و خش دارش یکی از منشی ها را فرا میخواند.بابایم طوری که هیچکس نفهمد زیر سبیلی جمعیت هجوم اورده به بساط صبحانه را نگاه میکند.به عادت این چند روزه میگویم از تو اش خور ترها صبحانه میخورند ولی تو...دیگر پی اش را نمیگیرم و با پوشه نارنجی واگذاری ور میروم.رییس داد میزند: آقا پس صبحانه ما چی شد؟ ممرضا سریع لقمه را قورت میدهد و صبحانه رییس را اماده میکند.بشقاب نارنجی مربا را یک دور بین بچه ها میچرخاند و نفری یک تف غلیظ رویش می اندازند و بعد میرود مینشیند روی میز رییس تا صبحانه اش را که آغشته به تف بیست نفر است میل کند.

توی صندلی عاریتی میز بغلی جابجا میشوم.بابایم خوابش میگیرد و میخوابد.پاییز هنوز پشت پنجره استوار ایستاده است.هنوز بزرگترها مشغول جنگیدن با کره و مربا هستند.کوچکتر ها هم به زور سرشان را روی کاغذ گرم نگه داشته اند.حوصله ام سر میرود.بلند میشوم در را باز میکنم ، پاییز فرار میکند.دوباره می آیم تو.رییس از کنار در با دهان پر صدایم میزند:نیازمندی های امروز را برایم بیاور.به ارشد میگویم.مربا توی دهانش تلخ میشود و میزند توی سرش.میگوید همه شان مربایی شده است.بعد جمعیت میزنند زیر خنده.با هزار دردسر تکه پاره های روزنامه را از زیر شیشه مربا و کره اب شده بر میدارند.تمیزش میکنند.رییس عصبانی نمیشود.شکم اش که سیر میشود راحت میشود سرش کلاه گذاشت.حتی وقتی بوی گند کره سُر خورده توی بخاری را میشنود تنها به یک مواظب باش اکتفا میکند و نیازمندی های روزنامه را ورق میزند.از روزنامه تنها همینش را می شناسد و بقیه را حواله منشی ها میکند.

پاییز پشت پنجره استوار ایستاده است.میز روبرویم را نگاه میکنم، مرتضی با سیبیل چنگیزی اش لبخند میزند و با دست اشاراتی میکند که نمیفهمم.پنجره را نگاه میکنم.تب کرده،بخار از رویش بلند میشود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:38  توسط امیرحسین 

بابای من فکر میکند وقتی من دستانم را گاهی زیر چانه هایم قلاب میکنم و چرت کوتاهی میزنم یعنی که شاخ*** شده ام یا یه همچین چیزهایی که بعدش شروع میکند از بابای خودش حرف زدن و این که چقدر اذیتش کرد تا ترخیص شد و گورش را گم کرد.و من نباید از لطف هایی که بابام در حقم کرده است سوء استفاده بکنم و شاخ و شونه برایش بکشم.

بهش میگویم اخر چطور میشود تو سه سال از من کوچکتر باشی و انوقت خودت را بابای من بدانی؟عبوس تر از همیشه میشود و بدون انکه نگاهی به من بیاندازد میگوید انگار هوس پاسداری به سرت زده؟من هم که اصلا و هیچ کجا این فکر به ذهنم خطور نکرده از قید جواب سوالم میگذرم و به دنبال راهی برای چرت زدن میگردم.تمام منشی ها ول میگردند و تک و توک پشت میزهایشان بند هستند.تعدادی دور بخاری ولو شده اند و بعضی ها هم درجا چرت میزنند؛توی بایگانی ،پشت سوله ورزشی .خم میشوم و از پشت بابام کلاهم را بر میدارم.سنگینی دستانم لحظه ای می افتد روی پاهایش و بعد نعره ای میزند وحواس همه منشی ها را به خود جلب میکند.

اصولا و بنا بر یک روایت قدیمی که معلوم نیست از کجا به خاطرم مانده برای جلب توجه کردن وجود چیزی حتی خیلی احمقانه بهتر از نبودنش است.مثلا یکی از منشی ها از قصد برای خالی نماندن عریضه مستقیم با سر میرود توی ستون وسط سالن و خیلی الکی و مسخره ابروهایش پاره میشوند.یا مثلاان یکی منشی میز کناری ما خودش را در معرض انواع  تماس های دستی و دهانی با هرکجایی از اندامش را به هر کسی میدهد و میدانم از درون رنج میکشد اما خوب توی دایره توجه جمع بودن بهتراست.

آدم اگر خسته باشد و خوابش بگیرد،پس میخوابد و چیزی جلو دارش نیست حتی نیش و کنایه های بابایش که تبدیل به ناسزا  هم میشوند.دیگر برام عادی شده اند.خواب از چشم ها عبور میکند و تمام تن ام را در بر میگیرد.سرم را میگذارم روی میز و خنکی شیشه رویش نیمرخ چپ صورت ام را قلقلک میدهد.اما خسته ام و نمیفهمم بابام را که حتی با دستش دارد تکانم میدهد.

زیر شیشه میز اتیکت بابایش را نشانم میدهد.چهره اش در هم میرود و من یاد فیلم های خیلی خیلی جدی تلویزیون می افتم.بعد عینک اش را باید جابجا کند و همین کار را میکند.نرم و لطیف میگوید خدا لعنت اش کند بابام را.بی انکه منتظر حرفی از من باشد دنبال میگیرد و میگوید این را اینجا گذاشته ام تا یاد ازار های او بیفتم و این ها را سر بچه خودم در نیاورم.زیر لب میگویم عجب مرد زندگی هستی بابا!سعی میکنم هیکل درشت ام را کوچک کنم و یک طوری خم بشوم و به سرم تاب بدهم تا از جلوی صورتش نگاهش کنم که میدانم حتما بغض کرده است و چه زحمتی میکشد برای این که جلوی پسرش گریه نکند.بلند میشوم و میروم به بهانه دستشویی ترک اش میمکنم.

صبح زود رییس که پیدایش میشود از پشت میزها بلند میشویم  و جمع میشویم وسط سالن و خبردار منتظر سان دیدن رییس میشویم.امروز رییس که آمد همگی را ریخت بیرون و گفت تا تمام برگ های زرد ریخته شده توی باغچه ی بزرگ محوطه را جمع نکرده ایم حق برگشتن و انجام کارهای روزمره را نداریم.نظافت محوطه بیرون را من با یکی دیگر از این منشی ها به عهده داشتیم.باید کمی برگ ها را جارو میزدیم و با آفتابه های قرمز طرح های خیس روی زمین خلق میکردیم.کار سختی نبود.اما باران که زد دیگر به اسانی نمیشد برگ های چسبیده به زمین و اغشته به گِل زیرپوتین های بچه ها را جابجا کرد.دیگر جارو چاره ساز نمیشد.آن روز که رییس زودتر از همیشه سرو کله اش پیدا میشود، نظافت بیرون به عهده بابای من بوده است.اما بابای من فکر میکند که با وجود داشتن بچه دیگر چرا باید از خودش مایه بگذارد و خسته بشود.وقتی داشتیم جور بابامون را میکشیدیم و برگ ها را از ته باغچه دستچین کرده و توی سطل میریختیم یاد کاج وسط باغچه خانه قبلی مان افتادیم که شق و رق میان ان همه درختچه های قد کوتاه دست به سینه زل میزد به روبرو و از برگ هایش مایه نمیگذاشت تا خلاص شود از شرشان.البته اینجا همگی شان چنار هستند،بلند و زرد.زیر رگبارهای تند باران هم که تاب مقاومت ندارند و مدام برگ میریزند روی زمین.منشی که با من مشغول جمع کردن برگ ها است می گوید کاری میکنند که دیگر حالت از باران هم به هم بخورد.

 

***اصولا برای شاخ شدن تعابیر و معناهایی گوناگونی در نظر گرفته اند.عده ای معتقدند منظور از شاخ شدن ،یعنی همان شاخ شدن است نه یک ذره زیاد ونه کم.در جایی هم که من هستم منظور از ان یعن به سان یک شاخ گنده و تیز و مواج چنان گاو اسپانیایی شوی که علی رغم احمق بودن ولی مدام در حال جنگیدن و شاخ زدن هستی.

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:3  توسط امیرحسین  |