
دوست داشتم جای شازده چلمن میرزا بودم.شاید اینطوری راحت تر میشد چلمن بود.

دوست داشتم جای شازده چلمن میرزا بودم.شاید اینطوری راحت تر میشد چلمن بود.
کلنگ توی دستم بالا و پایین میشود.ضربه های محکم فرود می آیند روی تکه یخ های کوبیده شده و سخت.تعرق بدن با سرمای هوا افتاده اند به جان هم و شده اند مثل غذاهایی که توی ماکروویو داغ میشوندو تو وقتی قاشق قاشق در دهانت میگذاری، یکی سرد است و دیگری داغ ِ داغ. صدای خرخری که از توی بلند گوهای دم در انتظامات می آیند تنها نوای عزاداری را میماند و دیگر از محتوای آن چیزی دستگیر آدم نمیشود.چند نفری هستیم دور هم که افتاده ایم چند ساعتی به جان این بخ ها.یکی مثل من کلنگ میزند و ان یکی بیل را کج گرفته و انگار بخواهد گلف بازی کند میزند زیر لایه ی چرک یخ ها. نمک هم داریم.یعنی نداشتیم بچه ها رفته اند و از آشپزخانه دزدیده اند.میپاشیم روی برف یا بهتر بگویم همان یخ ها.صدای جلز و ولزی ازشان در می آید و انگار با مته میکنند توی استخوان هایت.بعد به نوبت هرکدام مان که کمی کلنگ زدیم و یخ ها را تپاندیم توی باغچه ی کنار ورودی، دوان دوان ولو میشویم کنار تنها بخاری که داریم و دست هایمان را برای کلنگ زنان بعدی آماده میکنیم.بعد که خیلی کلنگ میزنم و دستانم کاملا بی حس تنها دسته ی کلنگ را محکم میگیرم و نمیدانم چطور توان این همه را دارم، که چطور میتوانم سنگینی نگاه ها را تحمل کنم که چطور من سه ساعت تمام کلنگ بزنم و دم نزنم.
شکیبا شده ایم.
من که صبح ها-ساعت 4- با مکافات تمام مثل یک گلوله یخی قل میخورم از پای کوه تا میدان تجریش چرا نباید یک احمق کنارم باشد تا به زور او هم که شده چند کلمه ای باهاش حرف بزنم تا فک ام از سرما یخ نزند؟
نشسته ام و دارم دعا میخوانم که برف نبارد. چیز ساده ای است.فارسی توی دلم از خدای بزرگی که آن بالا نشسته و دارد زجر کشیدن ما جماعت سربازها را میبیند میخواهم که دیگر بس است. به بزرگی ات دیگر بس است.ما توی پادگان نه گاز داریم،نه آب داریم و نه برق.سگ لرزه میزنیم از صبح که میزنیم بیرون و نمیتوانیم ماشین در بیاوریم و بعد از یک ساعت پیاده روی توی سی چهل سانت برف باید التماس تاکسی ها را بکنیم و قندیل بزنیم و بابانوئل بشویم تا برسیم به خراب شده مان.
چپ و راست به بابا میگویم آخر این هم جا شد آمدی پیدا کردی؟داشتیم مثل آدم زندگی میکردیم.برف اگر بود این همه استرس و ترس و لرز پشت اش نبود.رفته ای و گشته ای توی تمام شهر شیب دار ترین کوچه را پیدا کرده ای؟
دلمان تنگ شد برای کامنت بازی.
بهترین برف بازی عمرم بود.هزار تا سرباز توی میدان صبحگاه افتاده بودیم به جان هم و جلوی دید فرمانده کل پادگان، گلوله های برفی به هم پرتاب میکردیم.آدم برفی هم درست کردیم و پوتین ام را گذاشتم جای دماغ اش.فرمانده هم کلی خندید و بهم کتاب جایزه داد.امروز یک طور دیگه ای بود انگار.پاسدار ها زیر سرما و کولاک میخندیدند.
برف انگار هم میتواند ادم هایی دور از اینجا را بلرزاند و گازشان را ندهد، هم میتواند دلخوشی یک روز سرباز ها باشد.عجیب است این برف.عجیب است این برف دوچهره.
خیلی بامزه است.یک عده آدم مینشینند برای خودشان اسم و رسم می سازند.بعد همان ها برای خودشان مسئولیت تعریف میکنند.دوباره همان ها جلسه های تصمیم گیری میگذارند و آخر سر فکر میکنند چطوری باید سر مردم شیره بمالند.حکایت این قبیل نمایشگاه ها که اصلا معلوم نیست فلسفه وجودی برگزاری شان از برای چی و برطرف کردن کدام یک از هزاران مشکل موسیقی ایران است، چیست هم بیشتر سر از حماقت عده ای و ندانم کاری عده دیگری است.این که باید بودجه برای هنر مملکت تعریف کرد.بعد برای موسیقی بودجه ساخت.بعد نشست و فکر کرد که چطور باید این ها را خرج کرد که هم دهن پر کن باشد و هم مسئولیت ساز!
مسئولان عزیز امور فرهنگی که هیچ گاه شکوه های این موسیقی رو به ویرانی را بر نمی تابند و همیشه به دنبال برطرف کردن نقص های احتمالی شان هستند، معلوم نیست از کجایشان در آورده اند که باید نمایشگاه بر پاکرد، ان هم برای آثار شنیداری!!!
حالا شما تصور کنید انتظار من ِ نوعی که کلا سوادی در زمینه موسیقی ندارم و تنها به عنوان یک علاقه مند به این نمایشگاه میروم باید چه باشد.خوب من با خودم فکر میکنم که آثار شنیداری یک اسم خیلی ژیگولانه و احیانا روشنفکرانه است که با ترکیب با موسیقی که تفاوتی میان عامه و روشنفکر متصور نیست، باید یک نمایشگاه فی مابین باشد که هم اهل موسیقی را راضی کند هم من صرفا علاقه مند را.
اما خوب تنها چیزی که مشاهده میکنیم یک فروشگاه بزرگ فروش سی دی و کاست است و نه بیشتر.دقیقا به فرم نمایشگاه کتاب، نتها به جای کتاب نوار و سی دی را جلوی دید ملت گذاشته اند و مردم هم که میبیند نه تخفیفی در کار هست و نه بروشوری در معرفی آن کار و نه مولف آن اثر ترجیح میدهند از نوارفروشی سر کوچه خرید کنند تا از اینجا.
بعد یک عده شان هم ساز ها را گذشاته اند برای تماشا. خوب این ها را تمام فروشگاه های توی شهر هم دارند و چیز عجیبی این جا ندارد که بخواهی معطل شوی برایشان و اصولا ادم های غرفه ها هم چنان چشم غره ای میروند که پسر جان این ها خطر دارد بزن به چاک.
بعد تا می آیی با متصدی های غرفه ها دو کلمه ای حرف بزنی طرف چنان بادی به دماغ اش می اندازد که های ببین ریش بلندم را یا کراوات برعکس جیغ ام را.بعد میفهمی که این ها خیلی هنری هستند و تو که با لباس آبی نفتی سربازی همینطوری خیلی جواتی چه برسد به این که جلوی این شمایل ها بخواهی عرض اندامی بکنی.
بعد بیشتر که چرخی در نمایشگاه میزنی و میبینی که چه جالب! بلیط کنسرت هم میفروشند.بعد فکر میکنی چه تنوعی اقایان در نمایشگاه راه انداخته اند.
بلیط میگیری و منتظر شروع کنسرت دو نوازنده پیانو و ویلون سل ارمنستانی.طرف تا می آید تمرکز کند و پنجه هاش را برقصاند روی پیانو یکی از پشت پقی میزند زیر خنده که یعنی هوی مردک ارمنی را ببین چه ژستی به خود گرفته!
نوازنده پیانو هم چند باری مکث میکند و دوباره موبایل یکی باباکرم مینوازد و نوازنده منتظر میماند.کمی که میگذرد و داریم تازه غرق این معما گونگی موسیقی که زده میشود میشویم پچ پچه ها شروع میشودو تا اخر برنامه مثل عنکبوت روی مخ راه میرود.
تنها حسن این نمایشگاه همان کنسرت آخرش بود که آن هم گفتم چه بر سرش آمد.
پ.ن:روهی جان دستت درد نکنه بانی خیر شدی. به قدر متنابهی اعتماد به نفس کسب کردیم و با لباس نظامی بد ترکیب مان زدیم به دل جماعت تریپ هنری و مفتخرانه سینه جلو داده و زل میزدیم توی چشمان جماعت ژیگول.
ناصر با دماغ ِمثل گوشت کوبش با این که اصلا تناسبی با دیگر اعضای صورتش ندارد اما به طور غیر قابل انتظاری با نمک به نظر می آید، میگوید:حیف این شب قشنگ نیست که ادم وقتش را توی خانه تلف بکند؟ بعد سوسیس خام گاز میزند و پاهای ولو شده اش روی میز را جابجا میکند.
همه جا تاریک است.وقتی که برق ها رفتند 50 تا پرونده رنگ به رنگ توی دستم داشتم جایی میرفتم.بعد همه جا تاریک شد.بیرون هم تاریک بود.هیچ چیزی دیده نمیشد و فقط این وسط سرو صدای بچه ها شنیده میشد که میخندیدند و غرغر میکردند.
روی هم رفته هزار تایی میشدند.سبز و نارنجی و قرمز و گاهی آبی بودند.اسم های رویشان هم توی تاریکی هوا میان دهان ما 20 نفر رد و بدل میشدند و پرونده ها جابجا.
همه جا تاریک است دیگر.راه دیگری نیست.بچه ها فانوس می آورند و مینشینیم زیر دفتر دوره ها.یکی اسم میخواند و من توی دفتر به دنبال اسم ها یادداشت میکنم.غیر از ما هشت تا که دور فانوس حلقه زده ایم بقیه توی تاریکی پشت میزهایشان خوابیده اند.
میگویم:اگر نور فانوس کم باشد،چیزی نمیبینیم؛اگر زیادش کنیم از دودش به سرفه کردن می افتیم. ناصر بلند میشود و با مکافات سیگار پیدا میکند.سیگار نصف شده بدون فیلتر.توتون اش توی حلقمان چرخی میزند و بعد تف اش میکنیم.
دوباره دور فانوس حلقه میزنیم. گردی صورت های بچه ها روشن میشود.پدر ژپتو که هر ماه این موقع ها که میشود از استرس شب ها هم خواب تقسیم و اجرای دستورات فرمانده را میبیند-به گفته خودش- میگوید: ببین چقدر ملکوتی شده ایم! پشت بندش مازیار میگوید: من که راضی بودم پل صراط روی سرم خراب بشود، اما حالا یک لیوان گنده چای تازه دم اینجا بود.
هر چه که به انتهای شب بیشتر نزدیک میشویم غرغر ها زیاد تر میشوند.مظهر میگوید:قرص های اعصاب ام!!! و بلند میشود و میزند بیرون.همه میدانیم که آدم جالبی نیست اما قصه پرداز ماهری است که میگذارد بیخیال سین جین کردن اش شویم.میرود خانه اش.بعد پشت سرش یکی میگوید:به ناموس ام قسم اگه بیرون گذاشتم آب خوش از گلوی این مظهر پایین برود، نامردم!
آن شب گذشت و بعد سه شب متوالی کار ما این بود که تا نزدیکی های صبح بیدار بمانیم و مدام با اسم ها بازی کنیم و پرونده ها را جابجا.از سیگار تقریبا خبر نبود.غذا هم که فرصتش پیش نمی آمد و حتی چاه دستشویی هم بی رحم بود و خالی نمیشد.