کنج دیوار، بالای سکوی کنار پنجره که هیچ وقت سایه نداشت و آفتاب هم نداشت تنها میشد با کف دست پرده را کناری زد و دختر همسایه را که روپوشش را در میآورد دزدکی نگاه کرد.
روی کاناپه، جلوی تلویزیون، وسط آن همه خرده نان های ریخته روی فرش جلوی کاناپه تنها میشد به دودی که از حلق بیرون میآمد فکر کرد و بلند بلند خندید.
توی آشپزخانه، پشت صندلی صفت با روکش پارچه ای بدرنگ اش تنها با سوت قل قل آب توی کتری میشد به خواب رفت و هیچ وقت گرسنگی را نفهمید.
پشت به دیوار سفید اتاق، روبه تابلوی بنجل تازه خریده شده از دستفروش که کج نگاهت میکرد، تنها میشد ادای دلقک ها را در اورد و از فرط سردرد تماشاچی های لخت و چرک پشت سر را خنداند.
با چراغ مطالعه خاک گرفته ای که پاداش گذشته ها بود و هنوز برچسب نشانی رویش پابرجا مانده بود تنها میشد ساعت ها کنارش روی تخت دونفره ی فلزی و یخ زده خیالبافی کرد؛ مست شد و عشقبازی کرد.
