"می آیی یک بازی جدید شروع کنیم؟"
الیاس می گوید:
"ما که همیشه داریم بازی میکنیم!"
بهرام شانه به شانه اش راه میرود.سیگار توی دستان جفتشان دود میکند و ...
"خوب بازی توی بازی که تا حالا نکرده ای؟..هیچ تا بحال کرده ای؟"
مکثی میکند و سکوت.حرف زدن اش نمی آید.
دوباره خودش میگوید:
"بیا حالا که داریم راه میرویم و معلوم نیست تا چقدر هم این راه رفتن مان طول بکشد و بدون هیچ مقصدی خیابان های خلوت اینجا را کز میکنیم واسه این که حوصله مان سر نرود از همین راه رفتن شروع کنیم.... "
الیاس سیگارش را نصفه نیمه پاسار می کند.بی آنکه برگردد نگاهش کند و ببیند ته سیگار زیر پاهایش خاموش شدند یا نه، به راهش ادامه میدهد و حرفی نمیزند.
"خوب بازی این طوری شروع میشود که باید هرکداممان جمله ای با این آغاز"راه که می روم" شروع کنیم و جمله اش را بسازیم.هر چی هم باشد مهم نیست...قبول الیاس؟"
"قبول...حتی اگر هم احمقانه باشد!"
"خوب، اول من شروع می کنم"
خیابان را میپیچند به راست، از جلوی آبمیوه فروشی رد می شوند که چراغ پایه بلندی جلوی مغازه اش سوسو میزند.
"راه که میروم، سایه های جلوی پایم هستند که مدام پا عوض میکنند...درست مثل این فوتبالیست ها که همدیگر را دریبل میکنند!"
الیاس چیزی نمیگوید.
"آقای شاگرد اول کم آوردی؟"
نگاهش میکند و می گوید:
"راه که می روم ، سایه های جدید تر جلوی پایم ظاهر میشوند...توپ را از زیر پایشان می دزدم "
بوی دلپذیر شیرینی قنادی ِشیرین بیان معده اش را قلقلک میدهد.از کنارش رد می شوند.
" راه که میروم، ناگهان تمام همهمه ی خیابان و مردم بخار میشوند و میروند به باد هوا."
نوبت الیاس است که بازی را ادامه دهد.
"راه که میروم، من از پشت سری هایم دورتر میشوم،پشت سری هایم از من."
بازی اش تازه گرفته است.فکرش را هم نمیکرده که اینطور الیاس پا به پا باهایش راه بیاید.
"راه که میروم، تازه بازی شروع شده است؛می پیچم، سایه بعدی را دریبل میزنم؛ دست خودم نیست، راه که میروم."
باران را می فهمد که چرا اینطور آرام راه رفتن شان را ضرب گرفته است و گویی دارد برای بازی شان موسیقی را می سازد.
"راه که میروم، باران میزند به شتاب قدم هایم،سایه ها لرزشان میگیرد،قدم هایم جان میگیرند."
الیاس به سرعت قدم هایش می افزاید و میگوید:
"راه که میروم،پرهیب ِدست ِمعلق در هوایی را کنار سایه جلوی پایم میبینم؛ میخندم، دست دیگر نیست."
مستقیم با گام های تند الیاس بهرام خودش را از او عقب نمی اندازد.
"راه که میروم، سایه ام را مثل فیل میبینم؛ من هم خنده ام میگیرد، تف حواله سایه ام میکنم."
"راه که میروم، دیگر راهی نیست که بروم.شاید راه ها تمام شده اند،شاید سایه هایم دیگر خاموش شده اند،شاید باران دیگر نمیزند، شاید من توپ را توی دروازه جای دادم، شاید...."
بهرام آب دهانش را قورت میدهد و الیاس سیگار دیگری روشن میکند و دیگر چیزی نمیگویند.
