تبليغاتX
+ مرگ قسطی

مرگ قسطی

 

"می آیی یک بازی جدید شروع کنیم؟"

الیاس می گوید:

"ما که همیشه داریم بازی میکنیم!"

بهرام شانه به شانه اش راه میرود.سیگار توی دستان جفتشان دود میکند و ...

"خوب بازی توی بازی که تا حالا نکرده ای؟..هیچ تا بحال کرده ای؟"

مکثی میکند و سکوت.حرف زدن اش نمی آید.

دوباره خودش میگوید:

"بیا حالا که داریم راه میرویم و معلوم نیست تا چقدر هم این راه رفتن مان طول بکشد و بدون هیچ مقصدی خیابان های خلوت اینجا را کز میکنیم واسه این که حوصله مان سر نرود از همین راه رفتن شروع کنیم.... "

الیاس سیگارش را نصفه نیمه پاسار می کند.بی آنکه برگردد نگاهش کند و ببیند ته سیگار زیر پاهایش خاموش شدند یا نه، به راهش ادامه میدهد و حرفی نمیزند.

"خوب بازی این طوری شروع میشود که باید هرکداممان جمله ای با این آغاز"راه که می روم" شروع کنیم و جمله اش را بسازیم.هر چی هم باشد مهم نیست...قبول الیاس؟"

"قبول...حتی اگر هم احمقانه باشد!"

"خوب، اول  من شروع می کنم"

خیابان را میپیچند به راست، از جلوی آبمیوه فروشی رد می شوند که چراغ پایه بلندی جلوی مغازه اش سوسو میزند.

"راه که میروم، سایه های جلوی پایم هستند که مدام پا عوض میکنند...درست مثل این فوتبالیست ها که همدیگر را دریبل میکنند!"

الیاس چیزی نمیگوید.

"آقای شاگرد اول کم آوردی؟"

نگاهش میکند و می گوید:

"راه که می روم ، سایه های جدید تر جلوی پایم ظاهر میشوند...توپ را از زیر پایشان می دزدم "

بوی دلپذیر شیرینی قنادی ِشیرین بیان معده اش را قلقلک میدهد.از کنارش رد می شوند.

" راه که میروم، ناگهان تمام همهمه ی خیابان و مردم بخار میشوند و میروند به باد هوا." 

نوبت الیاس است که بازی را ادامه دهد.                 

"راه که میروم، من از پشت سری هایم دورتر میشوم،پشت سری هایم از من."

بازی اش تازه گرفته است.فکرش را هم نمیکرده که اینطور الیاس پا به پا باهایش راه بیاید.

"راه که میروم، تازه بازی شروع شده است؛می پیچم، سایه بعدی را دریبل میزنم؛ دست خودم نیست، راه که میروم."

باران را می فهمد که چرا اینطور آرام راه رفتن شان را ضرب گرفته است و گویی دارد برای بازی شان موسیقی را می سازد.

"راه که میروم، باران میزند به شتاب قدم هایم،سایه ها لرزشان میگیرد،قدم هایم جان میگیرند."

الیاس به سرعت قدم هایش می افزاید و میگوید:

"راه که میروم،پرهیب ِدست ِمعلق در هوایی را کنار سایه جلوی پایم میبینم؛ میخندم، دست دیگر نیست."

مستقیم با گام های تند الیاس بهرام خودش را از او عقب نمی اندازد.

"راه که میروم، سایه ام را مثل فیل میبینم؛ من هم خنده ام میگیرد، تف حواله سایه ام میکنم."

"راه که میروم، دیگر راهی نیست که بروم.شاید راه ها تمام شده اند،شاید سایه هایم دیگر خاموش شده اند،شاید باران دیگر نمیزند، شاید من توپ را توی دروازه جای دادم، شاید...."

بهرام آب دهانش را قورت میدهد و الیاس سیگار دیگری روشن میکند و  دیگر چیزی نمیگویند.

 

 پ.ن:وبلاگ جدیدی بچه ها راه انداخته اند به رهبری رییس الروئسا امیرحسین به اسم گردون که هر هفته به معرفی تعدادی از کتاب هاو فیلم ها و آهنگ ها و وبلاگ های برگزیده و بهترین پست های نتی و درنگ های ویژه و خلاصه بگیرین تا معرفی سیب زمینی هفته-البته این اخری به شوخی عرض میشود- می پردازد...خالی از لطف نیست دیدن شان و به اشتراک گذاشتن دیدنی و خواندنی هایمان با هم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:35  توسط امیرحسین 

 

در راستای آن که وزیر ارشاد درباره سانسور در ارشاد گفته:" شما به قواعد نشر وارديد. بنابراين خودتان ‏آن صفحه هائي را كه امكان مي دهيد مشكل ايجاد ‏كند سانسور كنيد". پیشنهادات زیر جهت رفع سوء تفاهم وارده میان نویسندگان و ممیزان ارشاد اسلامی و همینطور آگاهی قشر فرهیخته به مقوله سانسور در پی می آید:

 

 + از این پس به جای آنکه در کتاب هایتان از زبان شخصیت معلوم الحالی بگویید دوست ات دارم بگویید عزیزم پوست صورت ام کش می آید.نمیبینی قلبم چقدر دارد تند میزند-در اینجا شخصیت معلوم الحال باید یک عدد بلندگوی قوی از آن نوع ها که کوهن بندیت در اعتراضات دانشجویی مه 68 دانشجویان را به شورش علیه ژنرال دوگول می شوراند، جنب قلب اش کار بگذارد-یا بگوید  نمیبینی چینی نازک روح ام لب پر شده است؟

 

 + از این پس در کتابهایتان  اگر خواستید تصویر زنی را در میان محارم اش به نمایش میگذارید،به مثابه تمام فیلم های ایرانی، آنها را با حجاب اسلامی به نمایش بگذارید.مثلا زنی در کنار شوهر و فرزندان اش را با پوشیدن مانتو وروسری توصیف کنید، اصلا تمام خیال پردازی هایتان را با حجاب بپرورانید!

 

 + توی داستان هایتان شراب، می، ساقی، وودکا، عرق سگی به هیچ عنوان نباشد.حتی اگر مجبور شدید شخصیت تان را که خدای نکرده آلوده به یکی از این نجاسات است، نشان دهید از واژه های زیر مدد بگیرید: رضا نوشیدنی را سر کشید، بعد کمی از خود بیخود شد...یا اینکه: رضا چیزی را که به نظر مایع می آمد و چای و آب نبود سر کشید و کمی تا قسمتی دچار لرزش های خفیف روی نوک بینی اش شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:11  توسط امیرحسین  | 

 

توی نمایشگاه بودن و ورق زدن کتاب ها-حالا فرقی نمی کند کتابی از هربرت مارکوزه باشد یا م مودب پور،دسته ی دلقک های سلین باشد یا درمان چاقی با عسل.به نظر من هیچ چیز لذت بخش تر ازاین که پوست جلد کتاب ها را  نوازش کنی و بعد دست ات بگیری و پشت جلدش را برانداز کنی و خلاصه یا معرفی کتاب را نگاهی بیاندازی و بعد تردید کنی که بخری یا نه.این شوق میان خریدن یک کتاب تا حسرت نخریدن یک کتاب در همان لحظه که جدالی رویایی در ذهن دارند، زیباترین تصویر نمایشگاه بزرگ کتاب است.چه اگر یک کتاب بخری، چه صد تا کتاب.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:31  توسط امیرحسین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:31  توسط امیرحسین  | 

 

به ما یاد نداده بودند مثل  ادم بنشینیم و با هم اختلاط بکنیم.تنها یا باید مثل سنگ از روبروی هم رد میشدیم، و یا باید دزدکی تن هایمان را یکی میکردیم و نمیدانستیم که راه دیگری هم به جز اینها در عالم هست، برای حرف زدن، نه لاس زدن و دل به لرزه افتادن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 2:16  توسط امیرحسین  | 

 

"ژیان داشتیم همه جای ایران را میگشتیم،الان کمری داریم،زورمون میاد پامون و از تهران بیرون بذاریم."

                                                                                 

قل قول از یک حاجی اصفهانی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:40  توسط امیرحسین  | 

 

"قبلا نمیدونستی دنیای مردها چجوریه؟..........بعضی وقت ها باید از چیزهایی که دوست داریم،دست بکشیم.....اون چیزهایی که تو دوست داری،بقیه هم دوستشون خواهند داشت."

 

 فیلم "بهار،تابستان،پاییز،زمستان  / کیم ای دوک

 

 

پ.ن:پیشنهاد میدم فیلم را ببینید.فیلم محشری است.تصویرهای به این زیبایی تا به حال ندیده اید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:53  توسط امیرحسین  | 

  

 اوضاع و احوال پام بهتره این روزها.کم کم بدون چوب و عصا راه میافتم توی خیابان ها راه میروم.لذت غریبی است این پیاده روی،آدم سبک میشود.بیشتر بگویم نعمت بزرگی است و حالا شاید بعد از اتفاقات ناگوار این چند وقته بهترین آرزو برایم لاقید راه رفتن توی ولیعصر،کنار چنارهای بلند و خمیده اش باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:15  توسط امیرحسین  |